۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه

ما ایستاده‌ایم دوست من، تو ایستاده بمان/برای سعید کلانکی و سعید جلالی‌فر

هی سعید.. حالا پشت درب آهنین كدام سلول انفرادی كدام بازداشتگاهی نمی‌دانم؟ حالا برای چه چشم‌بند زده‌ای و داری بازجویی پس می‌دهی، نمی‌دانم؟.. حالا كدام بازجو و كدام تیم وزارت اطلاعات دارند سیم جیمت می‌كنند، نمی‌دانم؟
اما سعید، من ایمان دارم به آن روزهایی كه می‌آیند و سلولی نیست تا ما را، شما را، در تنهایی خود اسیر كند.
راستی سعید، بگو دیوار كدام خانه را در نیمه شب بالا رفتی؟.. كدام محموله قاچاق را وارد كشور كرده‌ای..؟ دستت به خون كدام آدمی آلوده شده است؟.. كدام بنده خدا را آزار داده‌ای؟
رفیق شب‌های فریاد و دلهره، روزهای ستاره‌دار بودن و اعتراض، روزهای زندان و نگرانی، روزهای بی من، روزهای بی همه، رفیق تمام روزهای این سال‌ها....
دلت كه برای یك انسان و حقش لرزید. آن‌جا آغاز لغزیدنت بود . آنجا نقطه آغاز بازجویی‌ها و سوال‌هاست.
دلت كه برای یك انسان لرزید. برای یك زندانی. یك زن. یك كودك كار. آن‌جا نقطه آغاز مجرمیتت بوده..
اصلا همان‌جا بود كه اولین جرم را مرتكب شدی. كه به انسان ایمان آوردی. كه انسان را پاس داشتی و نه هیچ چیز دیگر را.
حالا سعید.. گوشه سلول انفرادی بند نمی‌دانم چند زندان اوین. تمام خاطرات این سالها را با خودت مرور كن. دیوارهای انفرادی شرمسار طاقتت می‌شوند، رفیق من.
حالا تو رفته‌ای پشت آن دیوارها كه من تازه تركشان كرده‌ام.
و باز، روزهای بازداشت و دلهره و اعتراض. لعنت به این روزها که قرار است بیایند بدون شما... لعنت به انتخابات...
سعید، 9 آذر در یادت می‌ماند تا همیشه. چراغ بزن تا نگهبان در را باز كند برای دستشویی. پایت را كه دراز نمی‌شود به عرض سلول، جمع كن در خودت. نگذار دیوارهای انفرادی تو را از خودت دور كنند.
سعید.. سعید.. سعید..
حالم خوش نیست. اما ما چاره‌ای نداریم جز ایستادن. ما ایستاده‌ایم دوست من. تو ایستاده بمان

پی نوشت: حالا دو هفته گذشته که سعید ها را برده‌اند و حالا گوشه سلول انفرادی روزشان را شب می‌کنند. ملاقات ندارند و تلفن تنها دو بار زده‌اند. خبری نیست.
پی نوشت: این روزها چندان فرصتی نیست برای زیاد نوشتن. آنقدر خبر هست. خبر بد که تا به خودت بیایی می‌بینی زیر حجم این همه اخبار داری له می‌شوی.

۱۳۸۸ آذر ۵, پنجشنبه

من عاطفه‌ام..

متن فراخوان آغاز به كار كمپین " من عاطفه‌ام":
درحالی كه هر روز اخبار صدور احكام سنگین علیه فعالان سیاسی تمام صفحات وب‌سایت‌ها را پر می‌كند. یك خبر، یك محكومیت، روز سه شنبه 4 آذرماه، در میان تمامی اخبار، منتشر شد و گم شد.
خبر 4 سال محكومیت دختری كه نه نامی بزرگ داشت و نه منصبی. قاضی دادگاه هم در جواب اعتراضش كه گفته بود، چرا سایرین را بعد از صدور حكم با قرار وثیقه آ‍زاد می‌كنید و من را نه، به او گفته بود كه " خودش را با آن‌ها مقایسه نكند." و عاطفه مقایسه نكرد،‌ نه با آن‌ها و نه با هیچ كس دیگر. اما آن‌جا كه صحبت از زندانی كشیدن و حبس به میان می‌آید. عاطفه، هم‌پای همان كسانی حكم می‌گیرد كه نباید خودش را با آن‌ها مقایسه كند.
عاطفه نبوی، اولین زنی است كه به دلیل اعتراضات پس از انتخابات حكم محكومیت دریافت كرده است. آن‌هم تنها به دلیل شركت در تظاهرات 25 خرداد. تظاهراتی كه خیلی از ما در آن شركت كرده‌ایم و از این لحاظ هم جرم عاطفه‌ایم. اما حالا ما در خانه‌هایمان نشسته‌ایم و عاطفه باید برای همه آن 3 میلیون نفری كه ‌آن روز در خیابان حضور داشتند، در زندان بماند. 4 سال.
كمپین " من عاطفه‌ام" از آن رو توسط جمعی از فعالان مدنی تشكیل شده، تا توجه افكار عمومی و نهادهای بین المللی را به حكم غیرعادلانه صادر شده علیه عاطفه نبوی جلب كند.از این رو، ما در اولین فراخوان خود از همه كسانی كه در اعتراضات پس از انتخابات و به خصوص در تظاهرات 25 خردادماه شركت كرده‌اند، می‌خواهیم با نوشتن چند خط، برای عاطفه و برای دستگاه قضایی، بگویند كه ما هم‌جرم عاطفه هستیم و اگر قرار است او زندانی شود، باید همه ما به جرمی مشترك زندانی شویم.عاطفه نبوی در زندان است و نامش در هیاهوی این همه خبر بازداشت و زندان گم شده است. این دختر 28 ساله، باید 4 سال در زندان بماند. برای یك روز حضور در خیابان. یك روز اعتراض. ما می‌خواهیم بگوییم كه مانند او فكر می‌كنیم. كه همه ما عاطفه هستیم. كه باید همه ما را زندانی كنند.
آدرس کمپین : " من عاطفه ام"
آدرس صفحه فیس بوک : " عاطفه را آزاد کنید"
دوستان این کمپین را به همه معرفی کنید. و به فراخوان آن پاسخ دهید. چند خط نوشتن کار سختی نیست. نوشته‌هایتان را ارسال کنید تا در وبلاگ قرار بگیرد. به اطرافیانتان هم اطلاع دهید تا بنویسند. نگذاریم عاطفه 4 سال در زندان بماند.

۱۳۸۸ آبان ۲۸, پنجشنبه

برای عاطفه و اشک‌های بی‌گناهیش...

طولانی مدت نیست كه می شناسمت، قدمتش به اندازه همین 5 ماه گذشته است. همین 5 ماه زندان و چشم بند و بازجویی..
جلسه دوم بازجویی است كه آقای بازجوی از بازداشت شما می‌گوید، من تا آن موقع نمی‌شناسمت و بازجو می‌گوید كه تو را به همراه "ضیاء" و 8 نفر دیگر در خانه‌ای بازداشت كرده‌اند. می‌گوید كه جلسه داشته‌اید به قصد راه‌اندازی اغتشاش. كه سازمان مجاهدین هدایتتان می‌كرده.
من هیچ‌كدام از حرف‌هایش را باور نمی‌كنم. آنجا می‌فهمم كه عاطفه نبوی، دخترعموی ضیا نبوی هم بازداشت شده و اینجاست.

من خبری از حال و روزت ندارم. ما در بند 2 هستیم و شما در بند 1.
مدت بودنم در سلول انفرادی هم كه درست سلول كناری شما بود.مشت‌هایم كه می‌كوبیدم برایتان روی دیوار، پاسخی نداشت.من صدای خنده‌هایتان را گاهی می‌شنوم در سكوت سلولم. صدای تلویزیونی كه از سلولتان می‌آید و شاد می‌شوم از اینكه اینجا، پشت این سلول‌های در بسته‌آهنی، زندگی هست.

نمی‌دانم روز چندم است؛ ژیلا هنوز آ‍زاد نشده، سعیده را به تنبیه تلاشمان برای برقراری ارتباط با سایر سلولها برده‌اند سلول انفرادی، من مانده‌ام و ژیلا.با تلویزیونی كه هنوز دو هفته نشده، برای تنبیهمان كه دیگر از اخبار بی‌خبر بمانیم، قطع كرده‌اند.

من و ژیلا هر روز یكی از آرزوهایمان این است كه یك هم‌سلولی جدید بیاید. یك نفر كه خبری داشته باشد از بیرون. روزها تكراری است. حرف‌های من و ژیلا هم تمام شده با هم. هیچ چیز در سلول نیست.

ساعت باید حدود 8 شب باشد كه زن زندانبان در را باز كند و ناهید با موهای بلوند وچشم بند وارد سلول می‌شود. من بلند می‌شوم و خوش‌آمد می‌گویمش.

ناهید آنقدر خبر دارد برایمان كه من و ژیلا سیراب می‌شویم. از بازداشتی‌های بهارستان است. او از تو می‌گوید. از چندساعتی كه در سلول 14 با تو بوده. از بی‌تابی‌هایت. از گریه‌های مداومت و اینكه می‌گفتی، من بی‌گناهم و نمی‌توانم این زندان را با بی‌گناهیم تحمل كنم.

من و ژیلا، غصه‌دار می‌شویم. و تا روز آخر هم فكر می‌كنیم به بی‌تابی‌های تو.
مرضیه هم كه می‌آید در سلول.. باز از تو می‌گوید.. می‌گوید كه حال عاطفه خوش نیست. می‌گوید كه بی‌گناهی، كه همه‌ ما بی‌گناهیم.

و بعد آن روز كذایی.. خاطرت هست عاطفه؟.. تنها روزی كه در زندان بغض كردم، برای تو..
من رفته‌ام به اتاق بازجویی.. فكر می‌كنم بعد از 20 روز دوباره خوانده شده‌ام.

شنیده‌ام كه پیش از انتقالت به 209، برخوردهای خوبی با تو صورت نگرفته..من معترضم و می‌خواهم اینجا، به این‌هایی كه ادعا دارند، رفتار و اخلاقشان اسلامی است و قانونی ، ثابت كنم كه چنین نبوده. بازجو از نامه كروبی می‌گوید و ادعایش در مورد تجاوز به بازداشتی‌ها. می‌پرسد كه من باور می كنم؟
من جواب می‌دهم كه مطمئنم حقیقت دارد و بعد بحثمان بالا می‌گیرد و من در این میان از رفتارهای بد انجام شده با تو می‌گویم. بدون اینكه نامت را بیاورم.
4 یا 5 ساعت با هم كلنجار می‌رویم.. او می‌گوید كه نامت را بگویم. و قول می‌دهد كه تا من اجازه ندهم از تو چیزی نپرسد.می‌گوید كه می‌خواهیم این موضوع را پیگیری كنیم.می‌گوید كه اجازه نمی‌دهیم این مسائل در وزارت اطلاعات اتفاق بیفتد. می‌گوید كه پدر آن كسی را كه خلاف كرده باشد در می‌آوریم. هی می‌گوید و می‌گوید.
من هی مقاومت می‌كنم برای نگفتن اسمت..اما انگار گول می‌خورم، بلاخره من هم اعتماد می‌كنم به آقای بازجو.. و وقتی نامت را می‌گویم، او باز قول می‌دهد كه هر وقت من بخواهم، از تو به خاطر این مساله تحقیق می‌كنند.
اما هنوز دقایقی نگذشته. من رو به دیوار نشسته‌ام و دارم برگه‌های بازجویی را سیاه می‌كنم.
مردی بالای سرم فریاد می‌كشد:" اسمت چیه؟" .. من با ناباوری از روی برگه بلند می‌شوم.. چند لحظه ساكتم. چرا به خودش اجازه داده با من اینطور حرف بزند. باورم نمی‌شود كه با من باشد.
با صدای ضعیفی می‌پرسم" با منی ؟" مرد دوباره با آن لحن بی‌ادبانه و پرخاش‌جویش، فریاد می‌زند كه " آره با توام، اسمت چیه؟".. من می‌فهمم كه حالا وقت ساكت نشستن نیست.. صدایم را بلند می‌كنم.. من هم داد می‌زنم.
" نظرآهاری"..
باز با همان لحن فریادگونه‌اش، حرف می‌زند كه الان عاطفه نبوی اینجاست. میتونی برگردی ببینیش. من برمی‌گردم، تو را می‌بینم كه پشت سر من ایستاده‌ای و احتمالا شوكه شده‌ای از این برخوردها.
داد می‌زند، بگو كه چه ادعایی كرده‌ای.
من آرام و با جملاتی شمرده می‌گویم:" عاطفه جان من شنیده‌ام ....... " حرفم كه تمام شد، تو می‌گویی:" نه، نه، اصلا اینجوری نبوده.."صدایت به نظرم می‌لرزد.فضای بدی است. من روی صندلی نشسته‌ام.

مرد داد می‌زند كه حالا باید از خانم نظرآهاری شكایت كنی به خاطر این اتهامی كه به تو و وزارت اطلاعات زده است.
من می‌گویم كه من اتهام نزدم. من شنیده‌هایم را مطرح كردم برای حل شدن.
آن یكی داد می‌زند:" تو گه خوردی ، آشغال كثافت"
من داد می‌زنم:" درست صحبت كن "
بازجو آن‌ها را از اتاق بیرون می‌كند.
صدای تو را می‌شنوم كه می‌گویی، من شكایتی ندارم از این خانم( یعنی من).. و آن مرد كه بعدا فهمیدم، "سید" صدایش می‌زنند. - از بازجوهای تیم نفاق است به قول خودشان و آدم كثیفی است كه در كتك زدن و برخوردهای وحشیانه با زندانیان سیاسی، درنگ نمی‌كند- هی سر تو داد می‌زند كه باید شكایت كنی علیه او، باید بنویسی و تو هی می‌گویی كه نمی‌نویسم.
من حالم از این برخوردها با تو بد می شود. بغض می‌كنم. بازجویی را تمام می‌كنم و بر می‌گردم به سلول.
آن یكی مرد كه می‌گویند از حراست 209 آمده، در جواب بازجو كه در راهروی بند به او می‌گوید:" شیوا خانم، حقوق بشریه و از اون لحاظ این موضوع را مطرح كرده" داد می زند : " من چیزی نگفتم، گفتم : گه خورده كه این حرفا رو زده، الانم میگم گه خورده.. صدایش می‌آید در اتاق.
باز بازجو می‌گوید كه حقوق بشریه.. و او در راهروی بند داد می‌زند: ك....م تو حقوق بشرش.
من سرد می‌شوم. یخ می‌كند بدنم.

بگذریم از اتفاقات بعدیش.
من تا روز آخر هم برای تو عذاب وجدان دارم. و مقصر می‌دانم خودم را برای آزاد نشدنت. بعد وقتی مرضیه به سلول من می‌آید. از آن روز می‌پرسم كه چه اتفاقی افتاد برای تو. مرضیه می‌گوید كه بعد از بازگشت به سلول تا ساعت‌ها گریه كرده‌ای.
من نگرانم برای تو و هر كه را می‌بینم، سراغ تو را می‌گیرم.
++
وسایلمان را جمع كرده‌ایم جلوی در.. من با چشم‌بند، در راهرو ایستاده‌ام. تو داری وسایل سلولتان كه حالا سلول كناری من است. بیرون می‌گذاری، نگاهی به هم می‌اندازیم و تو می‌گویی، : "تو هنوز آزاد نشدی" من می‌گویم كه مانده ام تا با هم برویم.
داریم از 209 خارج می‌شویم و از همین است كه می‌توانیم حرف بزنیم با هم
و این 4 روز اخر. در قرنطینه متادون. با همیم. حالا حالت خوب است.
بعضی از كتاب‌های شبنم، سرگمیمان شده است. شب‌ها شاملو می‌خوانیم و اخوان و فروغ
و از آن روز كذایی حرف می‌زنیم. تو می‌گویی كه خوب شد من آن مسائل را مطرح كردم و حالا من عذاب وجدانم را برای ماندن تو، تسكین داده‌ام.
حالا حالم بهتر است.
++
عاطفه.. روز آخر برایت نوشتم كه همیشه پر عاطفه بمان..
++
من آمده ام بیرون و تو گه‌گاهی از بند عمومی زندان، تماسی می‌گیری و حرفی می‌زنیم.
دادگاهت هفته پیش برگزار شده و هنوز حكمی نداده‌اند. با این احكام سنگین این روزها، من برایت بیش از همیشه نگرانم.
اما عاطفه، آن دادگاهی كه حكم بر محكومیت تو دهد. آن زندانی كه تو را مجبوس خود كند. بر جای نمی‌ماند.
من ویران می‌كنم. دیوارهای آن زندان را كه بخواهد عاطفه را از من دور كند.
عاطفه، راستی، تو به روح اعتقاد داری؟!




پی نوشت: این قسمت روح، مربوط به تیکه کلام من است در زندان.. ای تو روحش!
پی نوشت: باید اعتراف کنم، آنچه من در مورد عاطفه شنیدم، انچه واقعا اتفاق افتاده بود، نبود..
اخبار مربوط به عاطفه را میتوانید در سایت کمیته گزارشگران حقوق بشر ببینید.

پی نوشت : کبری را منتقل کرده‌اند بند عمومی، بعد از 4 ماه، اصلا باورم نمی‌شود که من‌آزاد شده باشم و این دختر، هنوز در زندان باشد.گفته‌اند به شرطی آزادش می کنند که از شوهرش طلاق بگیرد. خیلی حالم گرفته است از اینکه می‌بینم کبری هنوز آنجاست. من خجالت زده‌ام، خواهر. من خجالت می‌کشم که آزاد شدم و شما هنوز آنجایید. ببخشایید مرا اگر حالا اینجا میان این همه حجم از اخبار بد نشسته‌ام و شما هنوز پشت دیوارها هستید. من خجالت زده‌ام کبری که هیچ کاری از دستم برای تو بر نیامد.


انتقال کبری زاغه‌دوست از بازداشت‌شدگان بهشت زهرا به بند عمومی پس از 4 ماه بازداشت در بند 209

۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه

هفت تیر...

اینجا هفت تیر است که به قول هژیر، جهان از آن آغاز می شود و جهان در آن تمام می شود..
اولین ضربه باتوم که می نشیند روی شانه هایت،شیرینی‌اش تا عمق وجودت می‌رود.. به یاد تمام حسرت 102 روزی که نبودی و ندیدی.. بعد داستان دویدن‌ها، داستان اشک‌آور خوردن‌ها، دود سیگاری که هی می‌فرستی در ریه‌هایت ، یا فوت می‌کنی به صورت پسر کنار دستی که نمی‌شناسیش و هرگز هم دیگر نخواهیش شناخت..
حدیث امروز اما حدیث درد است و بغض عمیق..
وقتی گروه دیگری مقابلت رژه می‌روند و هر چه دلشان می‌خواهد می‌گویند، شعار می‌دهند، علیه تو .. پلیس امنیتشان را تامین می‌کند.. تو اما درست در کنار آنها ایستاده‌ای، حتی پلاکارد هم نداری و نه هیچ چیز دیگری.. اما امنیت تو تنها با باتوم و اسپری فلفل و سیلی‌های مداومی که روی صورتت می‌نشیند، تامین می‌شود.. جای دستهای سنگین مرد، روی صورتت رد انداخته و می‌سوزد..
بغض داری و یادت می‌افتد به آن‌ها که تا همین دو روز پیش بودند و امروز دیگر نیستند..
دردناک است.. دردناک است..
اینجا میدان هفت تیر است.. چندمین باتوم که می‌نشیند روی کمرت.. تازه یادت می ا‌فتد که این واقعیت تاریخ است.. آنها می‌زنند، ما کتک می‌خوریم، زندان می‌رویم، می‌میریم و باز آنها می‌زنند..
امروز روز غریبی بود.. باز، خیلی‌ها نیستند.. امشب..

پی نوشت: حالا، چشم‌بندت را زده‌ای، چراغ بزن تا نگهبان در را باز کند.برای دستشویی.. برای چه سوال پیچت می‌کنند، برای چه می‌زنند توی صورتت؟.. برای چه رفیق..
حالا، اولین روز انفرادی را پشت سر گذاشته‌ای، .. تو بگو، چند روز، چند هفته، چند ماه باید صبر کنم تا برگردی.. تو بگو، کی سوالهایشان تمام می‌شود.. من صبر می‌کنم، من می‌ایستم تا بازگردی و‌آن وقت به بلندترین فریاد این کوچه سوگند، .....
هیچ، .. بازگرد، برایت خواهم گفت!

۱۳۸۸ آبان ۱۱, دوشنبه

برای ستاره‌دارهای زندانی/ به یاد ضیا نبوی

دست بند را باز كن سرباز، این دستها مقدس است، باز كن این دست بند اسارت را، این پسر، دانشجو است، ستاره دارد..
سرش پایین است و تند تند می‌نویسد، اتهامات بازپرس سبحانی تمام صفحه را پر كرده و او همینطور ریز به ریز جواب‌هایش را می‌نویسد، سرش را هم بلند نمی‌كند- من می‌بینمش از پشت سر، كمی این پا و آن پا می‌كنم، باصدای بلند حرف می‌زنم شاید صدایم سرش را برگرداند..بلاخره نگاه می كند، سری تكان می‌دهیم و لبخندی..
بیرون كه می‌آید، دلم می‌خواهد ، به رسم زندانیانی كه تازه آزاد می‌شوند، بغلش كنم و آفرینی بگویم. دادگاه انقلاب است.. جلوی در شعبه 2 بازپرسی امنیت، ما ایستاده‌ایم و به اندازه 4 ماه حرف داریم برای هم.. سبحانی از دفتر بیرون می‌آید، نگاهی می‌اندازد و غر می‌زند كه " چیه دوباره جلسه تشكیل دادین؟" ما لبخند می‌زنیم و 1 ساعتی در راهروهای دادگاه انقلاب، بین زندانیان مختلف، با هم حرف می‌زنیم از بازجویی‌ها، از 209، از روزهای ملاقات، از دلخوشی‌های مشترك یا اتهامات مشترك، می‌گوییم و می‌گوییم.. سرباز می‌گوید: چقدر شما حرف دارید؟.. پاسخ می‌دهم، به اندازه 4 ماه، كه هی به فكر همدیگر باشیم و ندانیم حال آن یكی را..
××
دو هفته از بازداشتم گذشته است، سیزده روز است که افتاده ام گوشه سلول انفرادی- بی خبر- بدون بازجویی- بدون هیچ اتفاقی
××
بازجو مقابل در ایستاده و راهنمایی‌ام می کند- از پله ها به پایین-

قبل از همه چیز سراغ ستاره‌دارها می‌رود و فلسفه بافی‌ها و تئوری‌های توطئه‌اش که فقط خنده‌ام را به همراه دارد...کلی آسمان و ریسمان به هم بافته می‌شود که اخر سر بگوید شورای دفاع از حق تحصیل مستقل نبوده و در این میان "ضیا نبوی" عامل این وابستگی است.. آن‌هم به کجا؟ - سازمان مجاهدین.. در میان لبخندهای من، می‌گوید که "ضیا" را هم بازداشت کرده‌ایم.. لبخندم محو می‌شود و او ادامه می‌دهد:" سیدم اینجاست".. ادامه بازجویی دیگر مهم نیست.. سوالهای بازجو در میان قانون و تبصره‌های من، تمام می‌شود
به سلول بر می‌گردم. حس بدی دارم... به "ضیا" فکر می‌کنم، به همه روزهایی که با هم پلاکارد دست می‌گرفتیم و از ستاره‌دارها می‌گفتیم برای مردم. به تلاشش و به ستاره‌های روی سینه‌اش .. روزهای بعد به بی‌خبری می‌گذرد، هیچ‌کس از ضیا خبر ندارد. هیچ جا اثری از حضور او نیست. خیلی بعدتر می‌فهمم که نامش در کیفرخواست اولیه دادگاه‌های علنی آمده است و شورای دفاع از حق تحصیل به عنوان بازوی سازمان مجاهدین معرفی شده است. از ضیا اما خبری نیست
×× این جلسه فقط مربوط به شورای دفاع از حق تحصیل است. می‌گوید: " اسامی اعضای شورا را بنویسم" می‌گویم که کسی را نمی‌شناسم. "ضیا" در اتاق کناری بازجویی پس می‌دهد. بازجو می‌رود به اتاق ضیا، به او می‌گوید که شیوا اسامی اعضای شورا رو یادش نمیاد، براش بنویس.. بازجو برگه را می‌آورد و من پشت برگه می‌نویسم: "ستاره دانشجو نشان افتخار است" و می‌دهم دست بازجو
خبر می‌آورند که موهای ضیا را تراشیده‌اند. خبر می‌آورند که کتکش زده‌اند.. خبر می‌آورند که ملاقات ندارد.. خبر می‌آورند که زیر فشار است.
××
حالا اینجا در دادگاه انقلاب، من روبرویش ایستاده‌ام و با هم از همه روزهای رفته می‌گوییم و قهقهه سر می‌دهیم.
باز می‌گوید که انقدر حقوق بشر حقوق بشر نکن.. ما حالمان خوب است! .. برای چی شلوغ می‌کنی.. من می‌خندم و او هی توصیه می‌کند که مراقب باش، به زندگی‌ات برس..منم از آن باشه‌هایی می‌گویم که معنای صدتا نباشه را دارد
×××
حالا تو تاب بیاور رفیق. نام دانشجویان ستاره‌دار با نام تو گره خورده.. آنها کوچک‌تر از آنند که بتوانند، ستاره‌هایت را دست مایه‌ای برای محکوم کردنت، کنند. آنها کوچکند رفیق. تمام می‌شود این روزها را..
پی نوشت: ضیا نبوی، مجید دری و پیمان عارف، ستاره‌دارهای زندانی را ‌آزاد کنید

۱۳۸۸ آبان ۸, جمعه

برای آنهایی که مانده اند..

مرضیه، دو سه ساعتی است که منتظر رفتن است، بلاخره در باز می شود و زندانبان می گوید که وسایلش را جمع کند. صورتم را می بوسد و توصیه می کند که حتما غذا بخورم. حالا دیگر در تنهایی سلول نشسته ام. یک مشت می‌کوبم به سلول سمت چپ که مهسا نادری در آن است. او هم یک مشت می کوبد که یعنی تنها شده. هم سلولیهایمان، هم پرونده بودند و با هم رفته اند. من مانده ام در سلول 23 و مهسا مانده در سلول 22.
تنها شده ام دوباره و باز، هم‌سلولی دیگری آزاد شده و باز من هستم. من مانده‌ام. سعیده، پروین، ژیلا و حالا مرضیه

دو ساعت شاید گذشته است. نگهبان می‌گوید که وسایلم را جمع کنم برای تغییر سلول.. همه چیز را جمع می‌کنم، پتوها را تا می‌کنم. کلی اسباب دارم. به شوخی به مرضیه می‌گفتم: برای خودم جهیزیه جمع می‌کنم. نگهبان نوبت به نوبت وسایلم را می‌برد. چشم بند را می‌زنم و پتو بر دست. می‌روم به انتهای راهرو و از آنجا به بند 1.. سلول شماره 13. قبلا در روز چهارم بازداشت، دو سه ساعتی را در اینجا بوده‌ام.
سه نفر هستند. اولین نفر، حوری است که میشناسمش از همان سه ساعت با هم بودن . و دیدنهای کوتاه در ماشین ملاقات. آن دو نفر دیگر می‌پرسند که ما همدیگر را میشناسیم؟ و حوری معرفی می کند که شیواست..
با کبری و روشنک دست می‌دهم.
کبری جوانتر است. قد بلندی دارد با موهای کوتاه مشکی..سفید رو است و آرامش صورتش تحت تاثیر قرارت می‌دهد. بچه ها میروند هواخوری، من می‌مانم تا وسایلم را مرتب کنم..

کبری 28 ساله است، سیاسی نیست و اهل آن هم نیست، در شلوغی‌های انتخابات چه قبل و چه بعدش سهمی نداشته.. اصلا او را با این وادی کاری نیست.. اما محکم است و آگاه به حقوقش.. او را به همراه شوهرش در مراسم چهلم شهدا در بهشت زهرا گرفته‌اند و حالا بیش از یک ماه است که اینجاست و بازجویی هم ندارد.

با وجود سن کمش، مادر سلول است.. غذا را می‌آورد، می‌برد. سالاد درست می‌کند، ظرف می‌شوید.. و اعتراض می‌کند به دستشویی..

خانم مدیر هم از او دل خوشی ندارد، هی غر می‌زند که چرا دستشویی‌هایش طولانی است، آخر می‌دانید در اینجا همه به یبوست مبتلا شده‌اند .. بچه ها می‌گویند به خاطر کم‌تحرکی است و مدام بقیه را تشویق می‌کنند که آب بخورند.
امشب دیگر خانم مدیر نمی‌تواند تاب بیاورد. به در دستشویی می‌کوبد و با ‌آن صدای تیز و بلندش می‌گوید که :خانم زود باش بیا بیرون.. کبری اما چند دقیقه‌ای بعد بیرون می‌آید، در سلول را محکم به هم می‌کوید به نشانه اعتراض. خانم مدیر با عصبانیت در را باز می‌کند و می‌گوید : چشم بندتو بزن بیا بیرون..کبری چشم بند را می‌زند و می‌رود.. ما گوشهایمان را چسبانده‌ایم به دریچه‌های دیوار که می‌خورد به راهروی بغلی.. می‌خواهد کبری را بندازد انفرادی، کبری نمی‌گذارد و می‌گوید که شما حق چنین کاری را ندارید. صدای خانم مدیر تیزتر می‌شود و مدام می‌گوید که صداتو بیار پایین.. خفه شو.. توهین، توهین و توهین.. حوری نگران و افسرده است.. چشمان روشنک نم شده و من فقط گوش می‌دهم تا دقیقا ببینم موارد نقض حقوق زندانی را!

کبری برمی‌گردد به سلول، بغض دارد. گوشه ای می‌نشیند، هیچ‌کس سوالی نمی‌پرسد. بغض دارد و چشمانش پر از اشک می‌شود.
×××
هر روز نامه می‌نویسد به رئیس زندان و ملاقات شوهرش را می‌خواهد.. صدای اشکان هر روز به گوشمان می‌رسد، صدای فریادها و ضجه‌هایش که مدام می‌گوید: زن من کجاست؟
صدای اشکان که بلند می‌شود، کبری به هم می‌ریزد، بی قرار می‌شود.. شخصیت آرامی دارد و نمی‌تواند فریاد بزند.. بی قرار است.. چهره‌اش درهم می‌شود.. اشکان گریه می‌کند..
+++
سلول 14 و 15 که باز می‌شود، ما پشت دریچه یواشکی می‌ایستیم که ببینیم بچه ها را..
عاطفه.. مهسا.. هنگامه.. و صغری خانم..
سلول 15 یک زندانی بیشتر ندارد.. فریبا..
××
امروز، کارگاه حقوق شهروندی برگزار کرده‌ایم..
حوری و کبری نشسته‌اند مقابل من و من از حقوق متهم می‌گویم برایشان، ماده‌های قانونی که می‌شناسم.. آیین دادرسی کیفری، آیین‌نامه حقوق شهروندی، اعلامیه جهانی حقوق بشر
بچه‌ها سوال می‌پرسند و من در حد دانسته‌ها جواب می‌دهم.. کبری می‌گوید: " پس با این حساب هر چه در اینجا بر ما می‌رود، غیرقانونی است".. این چنین است، متاسفانه
××
باز صدای اشکان است.. امروز گریه‌هایش دیگر امان همه را بریده.. چند روز است که به کبری قول می‌دهند که می‌گذارند شوهرش را ببیند.. اما خبری نیست.. اشکان به در ودیوار می‌کوبد.. ضجه می‌زند.. کبری بی‌قرار است ... چهره‌اش باز درهم رفته.. می‌گویم : داد بزن.. اینجا از صدای بلند وحشت دارند.. سختش است، می‌دانم، بعضی آدمها داد زدن در مرامشان نیست و کبری از این طیف است.. با نگهبان صحبت می‌کند، او قول پیگیری می‌دهد.. اما خبری نمی‌شود، دوباره و دوباره.. صدای اشکان، دارد همه را دیوانه می‌کند.. صدای ضجه های یک مرد و التماس‌هایش..
بلاخره کبری فریاد می‌زند.. به در می‌کوبد.. جیغ می‌زند.. "اشکان من اینجام! " او داد می‌زند تا شاید شوهرش بفهمد که او در آنجاست.. صدای کبری اما به جایی نمی‌رسد به جز دفتر رئیس بازداشتگاه.. دریچه‌های سلولمان بسته می‌شود که صدای کبری بیرون نرود.. او با لگد به در می‌کوبد.. من و حوری ساکتیم و گوشه سلول فقط نگاه می‌کنیم.. داد می‌زند که من باید رئیس بازداشتگاه رو ببینم وگرنه تا شب همین بساط رو ادامه می‌دم..
××
مامانی با آن صورت مهرباشن در را باز می‌کند.. کبری خشمگین می‌گوید که من از اول می‌خواستم با شما صحبت کنم، من باید شوهرمو ببینم، این حق منه.. مامانی با همان لبخند می‌گوید که حق با توست.. هرچه کبری درشتی می‌کند، هرچه تندخویی می‌کند، مامانی با لبخند پاسخش را می‌دهد، کبری آرام می‌شود و برده می‌شود پیش رئیس بازداشتگاه.
××
گریه‌های اشکان اما ادامه دارد.. با وجود ملاقات چند دقیقه‌ای، او آرام‌تر نشده و کبری هم بعد از ملاقات حالش بدتر است.. می‌گوید: این آدمی که من دیدم، اصلا اشکان نبود.. روانی شده بود..
روزهای ماه رمضان، زندان روایت مخصوص خودش را دارد.. آن‌هایی که روزه می‌گیرند و‌آن‌هایی که نمی‌گیرند، زیاد تفاوتی با هم ندارند. در سلول ما، حوری روزه می‌گیرد و من و کبری روزه خواریم..
اما هیچ وقت غذایی که از سحر می‌گیریم برای ناهار قابل خوردن نیست.. بنابراین، تمام ساعت‌های روز من در انتظار افطار می‌گذرد که ببینم امروز چه می‌دهند.. عین بچه ها اشتیاق افطار را دارم. کبری و حوری سرشان به قرآن و دعاست..
××
عصر شنبه است. تمام دغدغه‌مان در این چند روز این بوده که بدانیم یکشنبه عید فطر است یا دوشنبه.. که اگر عید روز دوشنبه باشد، ملاقات‌هایمان لغو می‌شود و ما خدا خدا می‌کنیم که ماه همین امشب دیده شود.
عصر شنبه است و مثل همه روزها، نشسته‌ایم پای تلویزیون.. در باز می‌شود و مامانی دو برگه می‌دهد برای من و حوری که برگه استرداد اموال است. به حوری می‌گویم که این برگه را زمان آزادی می‌دهند. وقتی قرار است از اینجا بیرون بروی. او باورش نمی‌شود . من فکر می‌کنم که حوری هم دارد آزاد می‌شود. کبری خوشحال است برای ما. نمی‌دانیم که قرار نیست آزاد شویم. وسایلمان را جمع می‌کنیم. لباسهایمان را تحویل می‌دهند. بعد از مدتها کفشهایم را می‌پوشم و مانتویم را تنم می‌کنم. کبری ایستاده است و رفتن ما را می‌بیند. می‌بوسمش. لحظه آخر می‌گویم که خبرش را کار کنیم؟ می‌گوید که چنین کنم.. او تنها می‌شود در سلول.. ما می‌رویم به قرنطینه بند عمومی. کبری می‌ماند و من نمی‌دانم در تمام این 30 روز بدون ما، چه گذشته بر او و دیگران.
××
حالا عصر جمعه است. .. غروب‌های جمعه عجیب دلتنگی می‌آورد در زندان، حالا 30 روز است که تلویزیون ندیده‌ام و میدانم بچه ها حالا سرشان به تلویزیون گرم است. در پشت آن سلولهای در بسته.
30 روز گذشته است. احساس خوبی ندارم. احساسی که خاص چنین روزهایی است. روزهایی که تو می‌آیی بیرون و دیگرانی که می‌شناسیشان و با هم رفته‌اید زندان، می‌مانند به انتظار آزادی..
کبری را کسی نمی‌شناسد. نه تلفن زده.. نه ملاقات دارد هر دوشنبه.. نه کسی که پیگیر کارهایش باشد.
تنها یاد من است که گاهی به یادش می افتد. و ناتوانی‌ام برای آزاد کردنش.

پی‌نوشت1: این پنجمین آدرسی است که عوض می‌کنم

پی‌نوشت2: شنیدم که قرار بازداشت هنگامه به قرار مجرمیت تبدیل شده و آزادی‌اش منتفی، یعنی باید در زندان بماند تا زمان دادگاهش، خیلی ناراحتم

پی‌نوشت3: حوری ( فاطمه ضیایی آزاد) به اتهام ارتباط با سازمان مجاهدین در زندان بود، از اسفندماه تا حالا، فقط به جرم اینکه رفته بود تا دو دخترش را در اشرف ببیند. 3 ماه انفرادی، 7 ماه 209 و حالا بند عمومی

پی‌نوشت4: مهسا نادری، 20 ساله است، آن موقع که بازداشت شد، 19 ساله بود. 1سال حکم گرفته ازشعبه 28 دادگاه انقلاب. با تقاضای عفو مشروطش مخالفت شده. 7 ماه در 209 بود، 3 ماه انفرادی

پی‌نوشت5 ": مامانی" یکی از نگهبانان 209 است. مهربان است. آرام است. تمام زندانی‌ها دوستش دارند.

پی نوشت: این آدرس نهایی من است. تا قبل از اینکه فیلتر شوم دوباره:

http://www.azadiezan.co.cc

بنابراین دیگر لازم نیست به این آدرس بروید:
http://azadiezan1.mihanblog.com

۱۳۸۸ مهر ۲۷, دوشنبه

بیهوشی...

همیشه تصور موقعیت آدم‌هایی که در یک مکان عمومی، حالشان بد می‌شود و می‌افتند برایم جالب بوده.. و انگار قرار است همه تصورهای جالب، برای تجربه هم که شده سرم بیاید.

ایستگاه مترو دروازه دولت است، من ایستاده‌ام منتظر قطار.. شلوغی صبح شنبه، مثل همیشه تکرار می‌شود..

عرق می‌کنم، خیس می‌شوم، بدنم بی‌حس می‌شود، ناگهان چیزی را نمی‌بینم..
می‌فهمم که روی صندلی می‌نشانندم.. می‌فهمم که سرم به گوشه‌ای خم شده و دستهایم عین مرده‌ها آویزان است.. می‌فهمم که قدرت بلند شدن ندارم..
صدای محوی می‌گوید، پاشو بریم خونه..
نمی‌توانم.. او نمی‌داند..
می‌فهمم که روی زمین، دراز به دراز خوابیده‌ام، چشمهایم روی هم است و اطرافم پر از همهمه.. می‌فهمم که سنگهای ایستگاه، سفت است و سرد.. کسی کیفم را زیر سرم می‌گذارد و من دستهایی را فشار می‌دهم از درد..می‌فهمم که مردم دورم حلقه زده‌اند وهرکس تجویزی می‌کند. پاهایم را بلند می‌کنند و می‌گذارند روی صندلی.. من دراز به دراز روی سنگهای ایستگاه دروازه دولت خوابیده‌ام..
می‌فهمم که برانکارد می‌آید.. مردانی می‌گویند که کمک کنید تا بذاریمش روی برانکارد.. دستهایی پاهایم را می‌گیرند.. من بلند می‌شوم از روی زمین.. چشمهایم را فشار می‌دهم روی هم.. و لبه برانکارد تنها جایی است که می‌شود فشار داد.. درد دارم.. درد دارم.. و نمی‌خواهم ناله کنم..
تاب می‌خورم میان چهار نفری که هی تکان تکانم می‌دهند.. دلم می‌خواهد داد بزنم یواشتر.. درد دارم..
صدا اما در نمی‌آید..
می‌فهمم که دوباره روی زمین می‌گذارنم.. مردانی بالای سرم ایستاده‌اند.. نام و مشخصات.. من دیگر ناله‌های خفیفی می‌کنم.. وای.. درد دارم.. دستهای نازنین را فشار می‌دهم.. مرا به خانه ببرید.. اورژانس در راه است.
لیوانی آب قند و سوال‌هایی که می‌پرسند آیا سابقه داشته.. و هی می‌گویم نه.. نه .. نه..

حالا آرام‌تر شده‌ام.. اورژانس رسیده.. فشارم طبیعی است.. کابوس تمام شده است.. بلند می‌شوم، رضایت می‌دهم که بروم خانه.. کاغذی را امضا می‌کنم.. از مقابل ایستگاه دربست می‌گیریم تا خانه.. مرد راننده که شرایط را می‌بیند، کرایه نهایتا 2000 تومانی را 4000 تومان حساب می‌کند. حیف که حوصله اش را ندارم.. وگرنه به او می‌فهماندم که این رسمش نیست..

می‌خوابم..

کابوس تمام شد.

پی‌نوشت: امروز رفته بودم دادگاه انقلاب برای پس گرفتن وسایلی که از خانه بردند، در برگه رایانه‌ای که شماره پرونده را درج کرده بود، نوشته بود تاریخ بازداشت: 3 شهریور!.. عصبانی شدم، گفتم یعنی چی که این تاریخ رو زدید؟ من 24 خرداد بازداشت شدم، .. مرد گفت: ناراحتی دوباره برگرد اون تو.. راستش خیلی بهم برخورد، یعنی دوماه و نیم از مدت بازداشت، اصلا در هیچ کامپیوتری ثبت نشده.. یعنی هیچی!
وسایلم را هم نگرفتم، گفتند پرونده رفته برای اظهارنظر و در شعبه نیست!

پی‌نوشت: خیلی این روزها ناراحتم، برای کبری که 80 روز است بدون ملاقات و بدون تلفن و بدون هیچ چیز دیگری در بند 209 است. دلم برای آرامش صورتش لک زده..
خیلی اندوهگینم برای تمام شبهایی که همچنان در سکوت 209 می‌گذرد برای هنگامه، کبری ، فریبا و البته فریبا و مهوش( از یاران بهایی).. حس بدی دارم

۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

به شبنم مددزاده/ دختری که روزهای زندان را به سخره می‌گیرد

وارد سالن ملاقات که می شوم؛ چشمم می چرخد روی زندانیها، آنهایی که هستند، آنهایی که مانده اند.دست چپ، روی اولین صندلی، چهره ای آشناست، تنها یک نگاه به هم می اندازیم و من کمی فشار می آورم به ذهنم تا بفهمم این دختر" شبنم مددزاده" است. حالا هفتاد و چند روزی گذشته است و من به شبنم که نگاه می کنم، خجالت زده می شوم از روزهای زندانم، دلم قرص می شود به صورت این دختر و بعد تمام دلخوشیم، روزهای دوشنبه است تا چشمم خشک شود به درب سلول تا کی خانم نگهبان بگوید که حاضر باشم برای ملاقات و من هی خدا خدا می کنم، که کاش شبنم هم باشد.
چند باری توی ماشین ملاقات با هم می نشینیم، اتهامم را می گویم و از تو می پرسم، انگار خنده از لبانت پاک نمی شود، اولین جمله ات این است که " همه اتهاماتشان نابجاست، من اقرار نکردم" و باز دوشنبه ها..
حالا دیگر آمدم سلول کناری تو، ششمین بار و یا شاید بیشتر است که سلولم را عوض می کنند.حالا سلول شماره 13هستم، دیوار به دیوار و مشت به مشت که روی دیوار می کوبیم و احوالی می پرسیم در روز از هم. انگار با مشت ها، می فهمیم که چه می گوییم.
درکه باز می شود برای دستشویی یا حمام، از زیر چشم بند، نگاهم به درون سلول شماست و تو که همیشه منتظر، پشت دریچه ها ایستاده ای تا عبور زندانی ای را ببینی و از پس 7ماه بودن در بند 209، باور کنی که هنوز زندگی جریان دارد و هستند دیگرانی که مهمان این راهروها و این توالت های ساعتی باشند.
* ساعت از 12‌ شب گذشته، اینجا بند متادون است، همان قرنطینه معروف، ما جوانترها دورهم نشسته ایم و از چیزهای خوب می گوییم و قهقهه سر می دهیم. همه می دانیم که من به زودی رفتنی هستم و من اندوهگینم از ماندن شما.. باز اما می خندیم و برای هم روی کتاب ها و کاغذها، خطی به یادگار می نویسیم.
شبنمم، وقتی از روزهای انتخابات برایت می گفتم، با شور و اشتیاق می شنیدی و حسرت می خوردی که چرا نبودی در خیابان های این شهر، من هم چون تو حسرت داشتم که چرا زود بازداشت شدم و نماندم تا حضور مردمم را در خیابان ها ببینم. اما بگذار بگویم، که آنچه این روزها در فیلم ها و عکس ها می بینم، فجیع تر از تمام ذهنیتی بود که داشته ام. خواهر جان، این روزها، بارها گریسته ام، از دیدن صورت خون آلود ندا، ربان سبز رنگ سهراب، از تصور آنچه در کهریزک گذشت، از کشتار مردم و خشونت عریانی که نمونه اش را ندیده ای و نمی توانی تصورش را بکنی. من پس از 102‌روز گریستم، خواهر، برای مردمم، برای روزگاری که بچه های یک آب و خاک، روی یکدیگر چماق و اسلحه می کشند، گریسته ام. من می ترسم شبنم، می ترسم از این روزگار که انسان به انسان رحم نمی کند.
گفتم آزاد که شوم، برایت مطلبی خواهم نوشت .قرار بود از خنده های تو بگویم و از مقاومتت پس از بیش از 7 ماه بازداشت، اما حدیثم، حدیث مرگ شد و شکنجه..
اما تو بخند خواهر جان، روزهای زندان را همچنان به سخره بگیر، تمام خنده هایت را با نفرت بالا بیاور روی صورت بازجویی که به حرمت آغاز ماه مهر هم که شده، آزادت نکرد تا پشت صندلی های دانشگاه برگردی.
بخند خواهر جان، خارج از آن دیوارها که جوانی ات را احاطه کرده اند، شهری است که بوی خون می دهد، بوی مرگ. آنجا که هستی، خیالت راحت است که روی خون نداها راه نمی روی، آنجا بودن شاید حس بهتری باشد در این روزها،این بیرون، تمام آسفالت های این شهر پر تقلب، رد خون مردمی را دارند که هیچ نخواستند جز رأی هایشان.
چشمان خواهرت به اشک می نشیند، وقتی مرا می بیند که تازه بازگشته ام از فراسوی دیوارها، بوی ترا می دهم شاید که اشک در چشمان خواهر می لرزد و به آزادی تو فکر می کند، به 8‌‌ماهی که نبوده ای و سرنوشتی که روشن نیست..
اما نیمکت های دانشگاه تربیت معلم، دفتر انجمن اسلامی، همان درخت بید معروف دانشکده ریاضی، حضورت را طلب می کنند، دیوار را پشت سر بگذار و به پاییز سلامی دوباره کن.
بخند شبنم، به هرچه دیوار و زندان است بخند. به آقای علوی با آن ژست انسان دوستانه اش بخند.
بخند به آنان که گمان می کنند می توانند با زندانی کردن، خنده را از لبانت بگیرند. تو 8 ماه است که ایستاده ای. این روزهای باقیمانده را هم بخند خواهر.
پی نوشت: امروز 20 مهرماه،سالروز تولد شبنم بود. شبنم حالا در بند نسوان زندان اوین است. و میدانم که امشب هم می خندد. 22 سالگی مبارک خواهرم.
نامه شبنم مددزاده از زندان اوین

جلسه دادگاه شبنم مددزاده بار دیگر به تعویق افتاد

۱۳۸۸ مهر ۱۲, یکشنبه

نه، تو تنها نیستی/ برای عبدالله مؤمنی

روز بیست و سوم است.5 شنبه ای که مثل همه روزهای انفرادی به تنهایی می گذرد، در چهاردیوار تنگ سلول. 23 روز بی خبری، 23 روز بدون کلام . 23 روز تنهایی . نگهبان خبر می دهد که حاضر باشم برای بازجویی . مانتو و شلوار سورمه ای رنگ زندان را تنم می کنم و مقنعه مشکی ای را که بلندایش تا روی ناف می رسد، به سرم می کشم و چشم بند رامی بندم تا نبینم چیزی را... راهروی بند زنان را طی می کنم و جلوی درب بند، بازجو آماده است. صدا می کند که جلوتر بیا، از زیر چشم بند دستهایش را می بینم و یقین می کنم که خود اوست.صدای لخ لخ دمپایی هایش می پیچد در سکوت راهرو،انگشت هایش با انگشترهای عقیق تکان می خورد که یعنی بیا دنبال من.به راهروی بند مردان می رویم و در به اصطلاح هواخوری آنجا، روی صندلی رو به دیوار می نشینم. صندلی چوبی است و اولین چیزی که از زیر چشم بند می بینم، نام " عبدالله مومنی" است که حک شده روی صندلی. یک جوری عجیب آرام می شوم، انگار فراموش می کنم همه تنهایی های 23 روز گذشته را، انگار دوباره مقاومتی که انتطارش را ندارم در وجودم تزریق می شود. نام عبدالله مومنی، هرچند ناراحتم می کند از بودنش در اینجا، اما به من می گوید که تنها نیستم در سکوت این سلول ها. عبدالله را هم گرفته اند و بالاتر از آن نام کوروش زعیم نوشته شده. چند ثانیه ای مات می شوم و یادم می افتد به کلام مادرم که در تماس تلفنی گفته بود:"همه را دستگیر کرده اند ، هر کس را که فکرش را بکنی"
باز در روز سی ام هم نام عبدالله مومنی روی دیوار اتاق بازجویی خودش را نشان می دهد، زیر نامش نامم را می نویسم و تاریخ می زنم و در کنارش می نویسم: " محکم باشید"
عبدالله عادت دارد که هر جا می رود اثری برای دیگران باقی بگذارد، همین نام ها، همین اثرهای کوچک، دلخوشی ای است در این روزهای یکنواخت بی خبری، روی درب آهنین هواخوری هم نامش هست و باز من زیر آن می نویسم:" آقای مومنی، شما هم انفرادی هستید؟".. دیگر جوابی نیست، دیگر اثری از عبدالله روی هیچ دیواری نیست، روی هیچ صندلی ای نامش نوشته نشده.. بی خبرم و هر بار که می روم بازجویی، تمام دیوار را دنبال نامش میگردم، اما آخرین تاریخ، همان 21 تیرماه است..
از گوشه و کنار می فهمم که او را به همراه دیگرانی به سلول های کوچک انفرادی بند 240 انتقال داده اند و در تمام روزهایی که از انفرادی به سلول چند نفره منتقل شده ام، به تنهایی او و بقیه فکر می کنم و قلبم درد می گیرد، ژیلا می گوید:" فکر می کنی عبدالله تا کجا بتواند مقاومت کند؟" می گویم که نمی دانم! و یادم می افتد به روز اولی که اسمش را روی صندلی دیدم.آن شب هنگامی که سفره شامم را پهن کرده بودم تا در کنار آن و در تنهایی خودم شام بخورم، لیوان آبم را پر کردم و جرعه جرعه آن را به سلامتی زندانیان سر کشیدم. اولین جرعه: به سلامتی عبدالله مومنی که امروز، دیدن اسمش بهم مقاومت داد.. دومین جرعه: به سلامتی همه زندانی هایی که اینجا، به جرم فکر کردن دارن بازخواست می شن.. آخرین جرعه: به سلامتی خودم که 23 روزه تنهام و هنوز ایستادم( این آخری شاید تحویل بیش از حدی بود که خودمو گرفتم!). پس از آن هم بعضی از شب ها با ژیلا این کار را می کردیم.
**
پنجمین جلسه دادگاه متهمان اعتراضات پس از انتخابات است و من صبح در ملاقات از مادر شنیده ام که نام عبدالله هم در لیست دادگاه بوده است، به او گفتم که گمان نمی کنم عبدالله حرف بزند، حالا در سلولی هستم که تلویزیون داریم، سلول شماره 13، تمام اخبار امروز را دنبال می کنم تا از دادگاه با خبر شوم. بلاخره اخبار ساعت 2، قسمتهایی از آن را نشان می دهد. نماینده دادستان کیفرخواست ع. م را می خواند، تو را از پشت سر نشان می دهند، اولین کلام را که می گویی، از جا می پرم و می گویم:" عبدالله است". هم سلولی ها متوجه تغییر چهره ام می شوند، می گویند: مطمئنی؟ ( هنوز تو را از پهلو نشان نداده)، می گویم که صدایش را می شناسم به قدمت این چند سال آشنایی !. چسبیده ام به تلویزیون و حرفهایت را گوش می دهم، اتهاماتت که اتهامات من و بسیاری دیگر است، تو می گویی که در گذشته چه اشتباهاتی کرده اید، که دفتر تحکیم منحرف شده، که با تجزیه طلبان همراستا بوده اید.. تو می گویی و می گویی.. من گوشه سلول کز کرده ام، کبری می گوید که نباید خودم را ناراحت کنم، هم سلولی ها سعی می کنند به طریقی مرا از فکر کردن به دادگاه بازدارند، من اما تا صبح فردا در خواب و بیداری، گفته هایت را مرور می کنم..

عبدالله!

آقای مومنی

ما که باور نکردیم آنچه را شما گفتید، هیچ کس باور نکرد، حتی قاضی صلواتی..
اندوهگین مباش، در دادگاه سرت را پایین نگیر، زل بزن در چشمهای بازجو و قاضی.. دروغ بگو.. آنها دروغگویی را دوست دارند..اصلا بگذار فکر کنند شکسته ای، اما ما تا همیشه این روزگار باور نمی کنیم آنچه را گفته ای..

مادر می گوید که ادوار تحکیم بیانیه داده و گفته اند خدا را شکر که در دادگاه فهمیدیم عبدالله زنده است.. تو زنده ای رفیق.. آنها بخواهند یا نه.. تو زنده می مانی رفیق..

۱۳۸۸ مهر ۸, چهارشنبه

وقتی توالت به ابزار شکنجه تبدیل می شود

ساعت باید حدود 10 شب باشد، سرمان به تلویزیون گرم است.. صدای فریاد زن نگهبان بلند می شود، مثل همیشه دعوا بر سر دستشویی رفتن است، زندانی می گوید:" ما اینجا به عنوان زندانی حقوقی داریم و .." زن نگهبان، فریاد می زند که خفه شو، صداتو بیار پایین.. هیس" دعوا بالا می گیرد و فریادها و توهین های نگهبان می پیچد در سکوت راهرو، ما در سلول های دیگر گوشهایمان را چسبانده ایم به دریچه های سلول، صدا از سلول 14 می آید و من حدس می زنم که هنگامه ( شهیدی) باشد. چشمهایمان نگران است و با ناراحتی به صورت هم نگاه می کنیم، بازهم حدیث دستشویی و ممانعت نگهبان از آن.
میگوید:" می برمت جایی که صداتو کسی نشنوه" ... هنگامه می گوید:" هر کاری دلت میخواد بکن، ببینم چیکار می تونی بکنی." و بعد دست او را( احتمالا) می گیرد و کشان کشان جای دیگری می برد، در بسته می شود و ما می فهمیم که هنگامه را برده است سلول انفرادی، باز سکوت برقرار می شود. باز همان خاموشی غذاب آور در راهروهای بند حاکم می شود. کبری نگاهی می کند به من و حوری نیز، عصبانی شده ام، به خاطر هنگامه ناراحتم و نمیدانم چه باید کرد. تصمیم میگیریم که همگی نامه هایی را به رئیس بازداشتگاه بنویسیم و بگوییم که عدم اجازه برای رفتن به دستشویی یک شکنجه است و به آن اعتراض داریم.
می خواهیم برویم دستشویی، اما دودلیم که چراغ را بزنیم یا نه، از ترس نیست که به سمت چراغ نمی رویم، دلمان نمی خواهد با نگهبان درگیری لفظی پیدا کنیم، دلمان نمی خواهد به او اجازه دهیم تا بهمان توهین کند. و او در سکوت راهرو داد می زند که " آنوقت که از صبح تا شب در خیابان ول بودید، نیازی به دستشویی نداشتید؟" یکجوری عجیب به من بر می خورد، ناسزایی می گویم و گوشه سلول می نشینم، غمزده برای هنگامه که حالا چه خواهد شد..
درست چند شب پیش هم، همین خانم نگهبان با کبری( هم سلولیم) بر سر اینکه چرا در دستشویی زیاد طول می دهد، دعوا کرد و او را به انفرادی برد. می گویم آخر مگر ما مرض داریم که بیش از احتیاجمان به دستشویی برویم و یا بیش از حد در آنجا بمانیم. نمی فهمم مگر محیط توالت، جای دوست داشتنی است که آدم بخواهد در آن بماند. نگهبان اما می گوید، رفتن به دستشویی برای شما تفریح شده است. باز هم خوب است که خودشان می دانند که در چه شرایطی هستیم که رفتن به دستشویی را وسیله تفریح خود می کنیم.
حدیث توالت های ساعتی از اواسط مردادماه در بند حاکم شد. روزی که به هر سلول یک کاغذ نوشته پرینت شده دادند که روی آن ساعت های توالت رفتن را نوشته بود، 4 بار در روز.
از همان ابتدا اعتراض ها شروع شد، هیچ کس نمی خواست زیر بار این قضیه برود. ما چند بار در ملاقات با رئیس بازداشتگاه به او گوشزد کردیم که این کار مصداق شکنجه است، آخر مگر می شود یک نفر را به زور ساعت 6 صبح بیدار کنند و بگویند باید بروی توالت وگرنه تا ساعت 12 ظهر، حق توالت رفتن نداری!... آخر مگر قضای حاجت، ساعت می شناسد..
آقای رئیس هر بار قول پیگیری می داد و باز هم در شیفت بعضی از نگهبانان از جمله همین خانم نگهبان که ما خانم مدیر صدایش می کردیم، زندانیان جرأت زدن چراغ را نداشتند.. یا دعوا می شد، یا با قیافه ای روبرو می شدند که همانجا یادشان می رفت که برای چه چراغ زده اند.
امروز در گزارشی خواندم که هنگامه در ملاقات با مادرش نسبت به مسأله دستشویی رفتن اعتراض کرده است، ظاهرا همان خانم نگهبان به لجبازی با هنگامه ادامه داده و همچنان او را بر سر این موضوع اذیت می کند. یاد فریادهای آن شبش افتادم که از حقوق زندانیان می گفت و صدایش که سکوت بند را شکسته بود. و یادم می افتد به خودم که گاهی اوقات ناچار بودیم 7-8 ساعت با خودمان کلنجار برویم تا ساعت دستشویی صبح برسد. فکرش را بکنید، صبح زود یک نفر از خواب بیدارتان کند که باید حالا بروی توالت وگرنه تا 6 ساعت دیگر حق چراغ زدن نداری؟
این روزها که دیگر بدون کسب اجازه می توانم هر زمان که بخواهم به دستشویی بروم و نیازی به انتظار طولانی مدت نیست، غمگین می شوم وقتی یادم می افتد به کبری که هنوز بعد از 60 روز از بازداشتش از کوچکترین حقوق یک زندانی برخوردار نیست و یا هنگامه و یا فریبا با آن موهای ژولیده اش.
راستی کبری الان چه می کند؟
پی نوشت: کبری در مردادماه در مراسم بزرگداشت شهدای انتخابات در بهشت زهرا به همراه همسرش بازداشت شده بود.

۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه

گذشت روزگاری

گذشت روزگاری...
روزگار
حسرت یک لیوان آب خنک
حسرت یک شانه بر موهایت بعد از حمام
حسرت داشتن یک مداد
حسرت پکیدن بر سیگار
حسرت داشتن یک تکه نان اضافی
حسرت داشتن یک آینه
حسرت داشتن یک ناخن گیر
حسرت یک لحظه دیدن آسمان یا خورشید یا ماه
حسرت راه رفتن بیشتر از سه متر در طول
حسرت یک دوش طولانی و یک توالت حسابی!
گذشت روزگاری، اما یادمان نرود که هنوز روزهایی به حسرت می گذرد برای دوستانمان.
یادمان باشد که یادشان از یادمان نرود که آنجا، روزگار حسرت داشتن چیزهای کوچک است.
پی نوشت: کلام اول باید سپاس باشد ، از همه آنهایی که در این روزها برای یک لحظه حتی، یادشان به یادم افتاد و آهی از سر ناتوانی کشیدند. و باید سپاسی ویژه باشد از دوستانی که هر آنچه توانستند کردند برای بیرون آمدنم.
دوستان، زبان من قاصر است از بیان آنچه در خور زحمات شما باشد، و دستهایم بر صفحه های کیبورد هنوز ناآشناست. بپذیرید همین چند خط را از پس 102 روز زندان و دیوار که بیش تر چیزی ندارم برای بیان آنچه شایسته کارتان باشد.
پی نوشت: بقیه حرفها باشد برای روزهای بعد.

۱۳۸۸ خرداد ۶, چهارشنبه

آنها دیده نمی شوند...

آنها دیده نمی شوند، زور زدن بی فایده است،در میان این همه شعار انتخاباتی، در میان این همه بیانیه از حقوق زنان گرفته تا اقلیت ها، در میان این همه وعده، شعار و حرف و مطالبات بر حق.. آنها اما هرگز دیده نمی شوند، شاید حتی یکیشان در برابر ماشین یکی از نامزدها، شاخه های گلش را بگیرد و مظلومانه نگاهی کند برای یک تکه کاغذ سبز رنگ یا حتی قرمز رنگ، اما بازهم نامزد محترم، او را نمی بیند، قرارهای انتخاباتی اش دیر می شود و نمی رسد به سخنرانی های متعددش..
زور زدن بی فایده است، آنها سالهاست که دیده نمی شوند، آنها سالهاست که از سطرهای هرچه مطالبه و مبارزه است، پاک شده اند... خط خورده اند... برای این بچه ها چه تفاوتی می کند، کی رئیس جمهورشان شود، اصلا آنها هرگز نخواهند فهمید رئیس جمهور کشورشان کیست.. واقعیت زندگی" وحید"، ماشینی بود که در 10 سالگی در وسط اتوبانی، جانش را گرفت و فالهای وحید به رمضان رسید تا بعد از او چرخ اقتصاد خانه را با دستهای کوچکش بچرخاند .. واقعیت زندگی " کودکان کار"،ماندن زیر آفتاب است از صبح تا به شب یا سرخ شدن از سرما در خیابانهای بالای شهر.. محل ستاد بسیاری از کاندیدها...
زیاد هم توقع گزافی نیست، زیاد لازم نیست موشکافی کنی برای دیدن این معضل، " کودکان کار"، را همه جا می توان دید. آنها حالا تبدیل شده اند به یکی از تصویرهای غیرقابل انکار شهرمان و باز حالا در میان این همه همهمه انتخاباتی، کسی نمی گوید که آقای نامزد محترم:" آیا تابحال این بچه ها را دیده ای؟، میدانی آنها از حق کودکی برخوردارند؟" می دانی حق آموزش و پرورش از ابتدایی ترین حقوقشان است؟، آقای نامزد، اگر رئیس جمهور شوید برای این یکی از بزرگترین معضلات کنونی جامعه ایران چه می کنید؟ آقای نامزد اصلا این بچه ها در کجای برنامه های شما قرار می گیرند؟ بعضی هایشان که ایرانی هم نیستند از سهام نفت چیزی عایدشان می شود؟، آقای نامزد، واقعیت زندگی این کودکان را حس می کنید؟ " تجاوز"، " ترس از مرگی فجیع" و آرزوهایی نه چندان بزرگ اما دست نیافتنی برایشان؟
نه.. سخن بیهوده ای، آنها به مانند تمام این سالها دیده نمی شوند.. هیچ کس برایشان برنامه ای ندارد.." کودکان کار" همچنان با دست های کبره بسته در کوره پزخانه ها آجر می پزند،مورد تجاوز قرار می گیرند، کتک می خورند، می میرند و کک کسی هم نمی گزد..
پی نوشت: داشتم فکر می کردم، که این همه بیانیه این روزها داده می شود، آما آیا فکر کرده ایم که پس کی می خواهیم به موضوع " کودکان" بپردازیم، آیا وقتش نرسیده که یک نفر بصراحت در مورد کنوانسیون حقوق کودک، منع کار کودکان، منع اعدام کودکان و همه آنچه این سالها فعالان حقوق کودک برایش حنجره پاره کرده اند، موضع گیری کند. آیا فقط یک بیانیه خشک و خالی هم، زیادمان بود؟ در روزهایی که به اذعان خود مسئولان، پدیده " کودک کار" یک معضل اجتماعی غیرقابل حل به نظر می رسد.
پی نوشت:بعضی ترانه ها و موزیک ها،آدم را یاد کسانی می اندازد که دیگر نیستند یا قرار است نباشند. این روزها زیاد موزیک گوش می کنم و صدای همه درآمده است!
این بیانیه کمیته گزارشگران حقوق بشر به مناسبت روز جهانی کودک است، بند به بند آن، پاسخگویی می طلبد!

۱۳۸۸ خرداد ۲, شنبه

آنچه از دست رفتنی است، بگذار از دست برود...

گاهی تلاش برای حفظ برخی چیزها، تلاش بیهوده ای است..
آنها می روند، دیر یا زود و تنها تو هستی این میان که می شکنی...
و شاید همین کافی است...

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۸, دوشنبه

بدون شرح..

اپیزود اول- افتتاحیه ایستگاه مترو قلهک است و تو در میان کلی آدم شاخ، نشسته ای و بادی به غبغب انداخته، هی معرفی می شوی به این و آن، به سخنرانی قالیباف که می رسد میزنی بیرون، مردم جلو در ایستگاه صف کشیده اند تآ آدمهای کله گنده این تو را ببینند، همه با تعجب نگاهت می کنند. کسی اجازه داخل شدن ندارد. به جز عوامل دست اندرکار و مهندسین!
اپیزود دوم- از سیدخندان تا سر معلم، پیاده می روی به دنبال یک مسجد، حالا در این مملکت یک مسجد پیدا نمی شود.. حالت اساسی گرفته است. میدانید برای چه دیگر!
اپیزود سوم- وارد خیابان معلم که می شوی، صدای آژیر دو خودرو پلیس، توجهت را جلب می کند، قدم هایت را تندتر برمیداری که نکند قصد برخورد با خانواده ها را دارند، تندتر میروی که از قائله عقب نمانی، اما آنها رد می شوند، با کسی کاری ندارند. خانواده ها مثل هر روز ایستاده اند، مقابل دیوارهای کناری دادگاه، یکی دارد مصاحبه می گیرد، سلامی می کنی و احوال پرسی با چند نفری، یکی از زنان می گوید:" شوهرم کارگر روزمزد است، اگر زندانی باشد، پول اجاره را چطور بدهم، باید وسایلم را بریزم وسط خیابان"... آن یکی زن هم می گوید:" چطور زندگی کنیم اگر شوهرم آزاد نشود، حقوقش را که به من نمی دهند، ما باید چه کار کنیم با بی پولی." و شوهران این زنان، در روزی متعلق به خودشان، بازداشت شده اند. چرایش را حتما نیروی انتظامی و دیگران بهتر می دانند. اما این زنان نگران نان شبشان هستند. نگران بی پولی. نگران سرپناه. درست مثل شوهرانشان.
اسم آزادیهای امروز را خوانده اند، خیلی ها نیستند و نامهایی هم آشناست. میگویند بچه ها را آورده اند دادگاه.
اپیزود چهارم- آقای اولیایی را می بینم که با سرعت رد میشود از مقابلم، من هم دنبالش می کنم و گفتگویی و حرفی... پیگیر پرونده "پیمان فتاحی" است. او را ول نمی کنم، میرویم با هم به درب پشتی، دارند "پیمان فتاحی" را سوار ماشین می کنند با لباس زندان، زنش در فاصله ای دورتر در طرف دیگر خیابان ایستاده و با چشمهایشان به قولی " دوستت دارم ها" را فریاد می زنند. خدایی تاحالا چنین صحنه ای را ندیده بودم. این نگاهها، این حالت،عجیب بود و البته دردآور. پیمان را سوار ماشین می کنند و من تا مدتی پیگیر آنها هستم.
اپیزود پنجم- برمیگردیم مقابل درب دادگاه، مشغول حرف زدنیم که مادر جلوه جواهری را می بینم، او می گوید که خبری از آزادی جلوه نیست و احتمال می دهد به خاطر فشار روی کاوه، جلوه را هم نگه داشته باشند. و باز در همین حین مادر محمدپورعبدالله را، تکیه داده به دیوار و رنگ به صورت ندارد، میروم جلو، سلامم از دهان بیرون نیامده، بغضش می ترکد و زار می زند، هی من دلیل و برهان می آورم، شانه هایش را می مالم، اولیایی حرف می زند، اما این مادر فقط اشک می ریزد. که پرونده محمد را فرستاده اند دادگاه و من را راه نمی دهند. " اولیایی" برایش حرف می زند تا آرام شود.کمی که بهتر شد،عزم رفتن می کند.
اپیزود ششم- یکی از مادرها درحال دویدن است با چند ساندویچ و نوشابه، ما که نمی فهمیم موضوع چیست، اما دنبالش میدوم به خیابان پشتی، بقیه هم می آیند که وقتی بچه ها را انتقال می دهند به اوین، ببینیمشان.
مادرعلیرضا فیروزی است، نام او در لیست آزادی های امروز است و آورده شده به دادگاه.
اپیزود هفتم- در گیرو دار صحبت میان خانواده ها و ما و هر کسی که چیزی می گوید، زنی است که ناگهان می گوید پسر من را در روز دادگاهش گرفته اند، برمیگردم و می پرسم " علی کلایی؟"... این زن مادر علی کلایی است، و هم ما را آشنا می بیند با پسرش، بغضش می ترکد و اشکهایش به پهنای صورتش پایین می آید و من و آن دوست دیگر، چشمهایمان نم می شود. می گوید که دادگاه زیر حرفش زده و اصلا وثیقه نمیگیرد دیگر.. بی تاب است و خواهان آزادی پسرش.
اپیزود هشتم- همه می روند به سمت اتوبوس زندانی ها، سه دختر اول سوار می شوند با همان چادرهای کذایی زندان و بعد بچه های ما هستند- بچه های پارک لاله... ساندویچ و نوشابه ها از پنجره به دستشان می رسد و هرکدام در میان جمع می گردند به دنبال آشناهایشان.. پسری را می بینم که در پارک لاله در برابرم تا حد مرگ کتکش زده بودند، و علیرضا فیروزی، که دستی تکان می دهیم و خنده ای که یعنی ما هستیم این بیرون پشتتان و می روند به زندان اوین تا عصر آزاد شوند. مادر علی کلایی، داد می زند" علی کلایی باشماست؟" و کسی جوابش را نمی دهد.
اپیزود نهم- مردی است که از کارکنان دادگاه انقلاب است و چند لحظه قبل، بحثی کوچک میانمان درگرفته بود و حالا می گوید، ببین چه آدم خوبی هستم، که صدایتان کردم وقتی داشتند بچه ها را می بردند، من میگویم که حق ماست که ببینیمشان و او می گوید که برای من مسئولیت دارد.. انتهای بحث هم می رسد به اینکه، پیرمرد من را برای پسرش بگیرد! و چندبار می پرسد که ازدواج کردی؟!
اپیزود دهم- ماشینی کنار خیابان ایستاده است و مادر علی می پرسد که آیا ماشین زندان اوین هستند؟ بحثی میان کمک راننده و مادر علی در میگرد، او معتقد است که مملکت قانون دارد و این بچه هایی که زندانی شده اند حتما قانون را زیر پا گذاشته اند.. و چند بار می گوید، خانم 209 دیگر آخر زندان است، کسی را الکی اون تو نمی برند و من می گویم که چرا آقا، اتفاقا همه را الکی می برند اون تو.. و هی از مخوف بودن 209 برای مادر علی می گوید و ما هی می گوییم که اینطورها هم نیست!
اپیزود یازدهم- حالا دیگر باید بازگشت به سرکار، هنوز عده ای در برابر دادگاهند، و تو سرکارت را پیچانده ای و آمده ای اینجا، هنوز هم مسجدی پیدا نکردی و تمام این مدت، این درد و ناراحتی را تحمل کردی!

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۳, چهارشنبه

داغ یک حقارت...

یکم- اصولا اینجور وقت ها آدم دلش می خواهد بگوید " ای .... ملتی که سال تا سال هم کتاب نمیخونند و حالا از سر و کول هم در نمایشگاه کتاب بالا می روند. و مصیبتش برای مایی است که از بد حادثه مسیرمان هر روز ایستگاه مترو شهید بهشتی است و آن وقت وقتی میان سیل جمعیت، احساس خفگی و له شدگی به تو دست می دهد. مدام زیر لب می گویی" ......."
دوم- رکسانا صابری آزاد شد و از آزادیش بی نهایت خوشحالم. اما از آنچه بیشتر احساس خرسندی می کنم، حقارتی است که دستگاه اطلاعاتی ایران و دادگاه انقلاب در جریان این پرونده متحمل شد. 8 سال حکم تعزیری در کمتر از یک ماه به 2 سال حبس تعلیقی تبدیل می شود. فکرش را بکنید در بهترین حالتش برای هر کس دیگری که بود، این حکم مثلا به 4 سال حبس تعزیری تبدیل می شد.
اما وزارت اطلاعات ایران و دستگاه قضایی، تحقیر شد. اینجا دیگر، اعمال غیرقانونی، نگهداری غیرقانونی در بند 209، بازجویی و همه و همه نتوانست کاری از پیش ببرد. وزارت اطلاعات ناچار شد، عقب نشینی کند و این یعنی، می شود با فشاررسانه ای و جهانی، مانع از زندانی شدن افرادی شد. می شود عالیه اقدام دوست را بیرون آورد از زندان، می شود به جای دستبد و زندان بر دستان کارگران بوسه زد. می شود دیگر بند 209 یا 2 الف و یا هرجای دیگری اینچنین را نداشت. می شود اگر همه بخواهیم، سایر دوستانمان را هم از زندان آزاد کنیم.
و وزارت اطلاعات، داغ این حقارت را برای همیشه بر پیشانی اش خواهد داشت.
سوم- علی کلایی را بازداشت کرده اند. درحالی که رفته بود در دادگاه انقلاب برای رسیدگی به پرونده اش. به دلایلی که نمیدانم چیست، در بند 209 است برای پاسخ دادن چند سوال که البته حتما می بایست در آنجا پرسیده می شد و چرایش را نمی دانیم! حالا قرار است آزاد شود و وثیقه ندارد....
چهارم- بازداشتی های روز جهانی کارگر همچنان در زندانند و در این میان چند نفری هنوز تماس نگرفتند. حتما لازم نیست بگویم که بازداشت آنها غیرقانونی بوده. ضرب و شتم شدیدشان در حین بازداشت غیرقانونی بوده- نگهداری بی دلیلشان در زندان اوین غیرقانونی است و عدم اجازه برای تماس با خانواده هم غیرقانونی است.
پنجم- وقتی سگی هار شود، پاچه همه را می گیرد. و این چنین است الان!

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه

جمعه ها خون جای بارون می چکه..

جمعه روز بدی بود
خواب نبوده ای که بیدار شوی، حقیقت دارد، صدای بغض آلود خرمشاهی می گوید چیزی که شنیده ای حقیقت دارد.. و تو یادت می افتد به نامه ای که دو سال پیش تحویل پدرش دادی تا برساند به دلارا، که " مطمئن باش، نمی گذاریم اعدام شوی" و
حالا دیگر دلارا نیست.. به قول دوستی، چیزی از زیبایی های دنیا کم شد..
و بعدازظهر، بدنهایی را میبینی که زیر مشت و لگد مأموران له می شوند، وسربازی که فکر می کند هر چه بیشتر لگد بزند، جایش در بهشت بیشتر است.. دختری که وسط میدان کشیده می شود.. زنی که داد می زند، آقا من یک معلمم، رهایم کنید...
موهای سر پسری که کنده می شود در میان دستهای یک مرد ریشوی پیراهن سفید..
بدنهایی که لخت است و قرمز و ملتهب..
و چشمهایت که به اشک نشسته است از گاز فلفل و فندک را میگیری جلوی صورت دختری که آمده بود با خانواده به پارک روز جمعه و حالا از شدت اسپریی که به صورتش زده اند، نفسش بند آمده...
و دوستانی که یکی یکی می فهمی در جمع بازداشتی ها هستند..
جمعه روز بدی بود...
پی نوشت: ویژه نامه روز جهانی کارگر را حتما ببینید.
و این بار کم کار بوده ام البته و تنها یک گزارش نصفه و نیمه " زنان در بازار کار ایران"

۱۳۸۸ فروردین ۲۶, چهارشنبه

برای دستهای خالی یک مادر..

دیدن این مادر، از آن لحظه هایی برایت درست می کند، که استیصال سرتاپایت را می گیرد.هی می گوید، جمله ای که بارها شنیده ای و او هم می گوید، یک جور حس سنگینی داری روی شانه هایت، وقتی بعد از خدایی که نمی شناسیش، می شوی آخرین امید کسی و آنقدر کوچکی و ناتوان، که نمی توانی به این زن بگویی که قادر نیستی کاری کنی.. قادر نیستی، امیدش باشی بعد از خدایش..
محمدپورعبدالله را دوباره برده اند 209، که خراب می شود روزی آخر به حتم! از آه دل همین مادرانی که صورتشان، خیس می شود از دوری فرزند، و با پشت دست در شلوغی میدان انقلاب پاکش می کنند، تا کسی نفهمد، عمق درماندگی و نگرانیشان را..
می گوید، بنویس حتما که من تا آخر پشت سر محمدم ایستاده ام. می گوید اگر این بار دادگاه انقلاب جوابی ندهد، قسم می خورم که خودم را می کشم و من هی میروم بالا و پایین که اینقدر مصمم نباشد روی این تصمیمش، که منصرفش کنم از انجام چنین کاری که میدانم از او بر می آید، هی برایش داستان می بافم و از مقاومت می گویم و دلخوشی محمد به او در تمام لحظه های سخت سلول انفرادی، که اگر او نباشد، محمد نیست می شود تا پایان عمر..
حالا هی برای این مادر از لزوم مقاومت بگویید، اما وقتی می گوید که محمد را کتک زده بودند و پایین تنه اش، کبود و زخمی و له شده بود و بعد چیزی در چشمانش می لرزد، دیگر هیچ حدیثی نداری برای گفتن. هیچ ..
محمدپورعبدالله را بهمن ماه گرفتند، اواخر سال، درحالی که مادرش امید به آزادیش داشت، او را به شدت کتک زدند و بعد منتقل کردند به زندان قزل حصار، 48 ساعت در قرنطینه، میان 150 معتاد و مجرم. محمد به مادرش می گوید:" نمیدانی در آن 48 ساعت لعنتی چه بر من گذشت!"
حالا دوباره بعد از 1 ماه بردنش به دادگاه که امضا کند پای ناکرده هایش را و محمد زیر بار نمی رود که به امضایی، بپذیرد تمام مهملات پرونده را و قاضی دوباره دستور می دهد که ببریدش 209، شاید دوباره یادش آید آنچه کرده !
و مادر محمد، حالا در شلوغی میدانی به وسعت انقلابی که کرده است، ایستاده و کمک طلب می کند. از مایی که گمان می کند می توانیم کاری کنیم برای آزادی پسرش. حالا مجبوری حرفهایی بزنی که شاید خودت زیاد معتقد نباشی به درستیشان، اما گاهی باید گفت.. هر چند نادرست.
محمد آزاد می شود، یک ماه دیرتر یا زودتر، اما بلاخره می آید بیرون از آن زندان لعنتی و آنچه کمک می کند به صبر کردنش، مثقاومت توست، مادر! پس بمان، سلامت و همینطور محکم.. آزادش می کنیم بلاخره.. من حتم دارم..
آرامتر می شود.. جملات هی در ذهنت تاب می خورد... هی یک نفر می خندد.. مسخره ات می کند..
بعد زیر لب می گویی:" آزادت می کنیم"
حالا یقین داری که می توانی
پی نوشت: محمد پورعبدالله را دریابیم..

۱۳۸۸ فروردین ۱۶, یکشنبه

همه فال های وحید...

وحید 10 فال داشت، 4 تای آن را فروخت، حالا وحید چند فال دارد؟
حالا دیگر وحید فال ندارد، همه فال هایش را زیر لاستیکهای یک ماشین، در اتوبانی جا گذاشت... فال هایی به قیمت زندگی اش..در سیزده بدری که برایش مفهومی از سبزی نداشت.. وحید رفته بود بیرون تا در شلوغی پارک ها و خیابان ها برای جشن طبیعت، فال بیشتری بفروشد.. تا از شنبه دوباره برگردد سر کلاس درس.. باز اخراج شود از کلاس و باز پشت در بنشیند به کتاب داستان خواندن و هی داد بزنی که وحید نکن فلان کار را و اوهم هی جواب دهد که برو بابا..
نرگس که خبر را آورد، گفت:" فال هایش را که فروخت، می خواست از اتوبان رد شود، که یک ماشین، تکه تکه اش کرد.." از همان ماشین هایی که هر روز از کنارش رد می شد و وحید با التماس می خواست تا فالش را بخرند.
همیشه اینجور وقت ها، آدم یادش می افتد به تمام خاطرات.. 4 ماه، 120 روز و ساعتها خاطره.. که هی من داد بزنم که وحید بشین سرجات.. وحید کی گفت بلند شی..
و هر چه می کنم، تصویر پاهای برهنه ات در میان دمپایی های زهوار در رفته، در سرمای زمستان از برابرم پاک نمی شود،..
پسرم، وحیدم.. حالا نامه ات مقابلم است که برایم از آرزوهایت نوشته بودی که دوست دارم دوباره ، خاله شیوا معلم ما شود .. که دوست داری در آینده پلیس شوی و خانه بزرگ داشته باشی..
اما این دنیای لعنتی ، خیلی چیزها را از ما میگیرد، من هم دوست داشتم پلیس شوم عزیز دلم.. از همان بچگی.. اما بزرگ تر که شدم، دیدم همه چیز به همان قشنگی که من تصور می کنم، نیست.. فهمیدم که اینجا در این مملکت نمی توان پلیس بود با آن آرمانی که من در نظر داشتم برای خدمت..
تو اما بزرگ تر نشدی، وحیدم..تا ببینی، این زمانه کثیف، چه درسهایی یادت می دهد، میان آرزوهایت، با فال هایت، ماندی و رفتی.. و حالا من مانده ام ، با دنیایی بدون تو..
می گویند به آنهایی که هستند فکر کنم.. اما مگر می شود، آدم فراموش کند بخشی از گذشته اش را.. که هر یک نفری که می میرد، بخشی از زندگی مشترک آدم را با خود می برد و تو بخشی از بهترینش را برده ای..
وحیدم.. حالا که این ها را می نویسم، هنوز باور آنچه اتفاق افتاده است سخت است.. غلام صبح زنگ زد و گفت که اعلامیه ات را دیده است و من ناچارم باور کنم که تودیگر نیستی..
این رسم زندگی است.. گاهی باید چیزهایی را باور کنی ، حتی اگر نخواهی و نتوانی..
و من باید باور کنم، تو دیگر نیستی تا با پاهای برهنه روی کف پوشهای ته پارک بدوی و من هی داد بزنم که وحید پاهایت کثیف می شود و تو عین خیالت نباشد... نمیدانم اینجور وقت ها آدم ها برای تنهایی خودشان است که گریه می کنند یا از ضعف است یا چیز دیگر.. از هر چه هست من ناتوانم به مقابله..
حالا عکس ها را نگاه می کنم..
یک نفر کم شده.. یک نفر نیست.. و نمیدانم، بازهم تصاویر توی عکس کمتر می شود یا نه؟
تو رفته ای پسر، یک نفر کمتر.. یک کودک کار کمتر.. شاید چهره شهرمان زیباتر شود..
نه.. اصلا مگر میان این همه بچه، که صبح تا شب، در این خیابان ها می چرخند، کسی می فهمد که تو نیستی، تو کم شده ای از چهره این شهر.. با بدن تکه تکه شده زیر لاستیکهای ماشین..
اصلا مگر به جایی بر می خورد نبودنت..
فقط من هی باید هر روز، عکس ها را دوباره و چندباره مرور کنم و باور کنم که تو دیگر مرده ای..
وحیدم.. دنیای فردا؛ دنیای بی رحم تری بود، بخواب آرام..
حالا دیگر در سرمای زمستان، پاهایت از سرما کرخت نمی شود.. دیگر مجبور نیستی التماس کنی به کسی برای خریدن فالهایت.. دیگر کتک نمی خوری و نمی بینم که ساق پایت را گرفته ای و از درد می پیچی به خودت..

بخواب پسرم.. دنیای بدون تو، دنیای کثیف تری است.. اما تو نمان در این حجم کثافت روزگار

اینجا هم برایش نوشته اند..مرگ وحید شریفی کودک کار 9 ساله

نادر هم در اینجا

و خبری در اینجا با عنوان مرگ یک کودک کار

و همین خبر در روزنامه سرمایه با عنوان " یکی از 218 میلیون کودک کار جهان در ایران کشته شد"

۱۳۸۷ اسفند ۲۸, چهارشنبه

تمام...

بازی نابرابری است...
امیدرضا..
حقوق بشری که مداست این روزها...
بازی نابرابر.. که رفاقت ها را دارد از بین می برد..
برای حقوق بشر؟ اسم؟ قدرت؟ یا هیچ...
بوی نفرت می آید..
این فتیله دارد به انتها می رسد...

دلم می خواهد، خیلی دلم می خواهد بگویم: ما فلنگ را بستیم و رفتیم، شما بمانید و این کثافت ها..
امیدرضا...



بی ربط: این کتاب را آن موقع ها، پیش ترها، دوستی داد، یادم است، گفت : وقتی بخوانیش، برایت میشود عین حافظ، هیچ وقت کلماتش، سطرهایش کهنه نمی شود، هیچ وقت به انتها نمی رسد.. باور نکردم آن موقع، شاید در دلم چیزی هم گفته باشم.. اما راست گفت.. عجیب آرامم می کند کلماتش در نکبت چنین روزهایی... راست می گفت، شد حافظ برایم
" باردیگر شهری که دوست می داشتم"

۱۳۸۷ اسفند ۲۱, چهارشنبه

یک نفر اینجا.... مرد

تو هم رفتی مرد...
سنگ شده ایم دیگر، دست خودمان هم نیست.. انقدر اخبار بد می ریزد سرت که نمی توانی برای همه اش بی تابی کنی و ضجه بزنی..
قطره اشکی شاید و حسی چون عذاب وجدان از کارهای نکرده ای که باید می کردی.. همیشه زود دیر می شود و حالا دیر شده برای گفتن همه ی این چیزها.. همین چند وقت پیش بود که زنگ زدی، وقتی پرسیدم شما؟ گفتی حالا دیگر ما را نمی شناسی؟ سارانم.. و چقدر خجالت کشیدم از نشناختنت.. از حال هانیه پرسیدی بعد از 5 سال از ندیدنش، گفتی نگرانش هستی و من خبری نداشتم از او، و تعجب کردم که من این بیرون فراموشش کرده ام در گذر روزها، و تو میان آن همه سختی زندان رجایی شهر، یادت بود که هانیه مریض است.
چقدر این روزها مرثیه خوانی می کنم. چقدر حالم به هم میخورد از خودم برای نگارش این جملات تکراری. چقدر دلم میخواست دیگر هیچ وقت انگشتهایم به صفحه ی کیبورد نمی رسید. چقدر دلم میخواست حالا 6 سال پیش بود. همان موقع که با هانیه می آمدیم. گرسنه. همسرت املتی درست میکرد و ما دو تا عین بختک می افتادیم روی ماهی تابه و می خندیدی که غذایتان را می آیید خانه من می خورید!
یادت هست آقای ساران. سال 81. جلوی هتل لاله بود. اولین بار که دیدمت. که 8 سال حبس گرفتی به خاطرش. هیئتی از سازمان ملل یا نمیدانم کدام نهاد کوفتی حقوق بشری آمده بودند ایران و در هتل لاله مستقر شده بودند. ما رفته بودیم آنجا تا ملاقاتشان کنیم و لیست زندانیان سیاسی را به دستشان برسانیم. ملاقات تبدیل به تجمع شد و تجمع به ضرب و شتم کشید و تو دستگیر شدی. من و هانیه و همسرت سوار اتوبوس شدیم به قصد خانه. تو در ماشین اطلاعات نشستی و رفتی زندان.

بعد فکر میکنم جلوی دانشگاه تهران بود. 16 آذری که من هنوز دانشجو نشده بودم. رفته بودیم آنجا برای تجمع. من با همان کله خریه بچگی، می گفتم که برویم جلوی درب اصلی که دانشجوها پشتش ایستاده بودند و همانجا بنشینیم. شما اما اشتباه کردید. رفتیم در یک خیابان فرعی. یادت هست. یکهو عین مور و ملخ ریختند سرمان. اسپری فلفل بود که چشمهایمان را نشانه می رفت. و چشم چشم را نمیدید و فقط اشک بود در این میان. و بابک که میخواست فرار کند از چنگ مأموران و تو با چشمهایی که اشکش بند نمی آمد فریاد میزدی که بابک فرار نکن. بابک برگرد.
بعد همه را صف کردند کنار دیوار. دوربین های فیلمبرداری و عکس برداری بود که زوم میشد روی صورت ما. یادت هست؟ دستهایتان را روی شانه هم انداختید و علامت پیروزی را نشان دادید. فکر کنم عکس خوبی در آمده باشد. آنقدر ایستادیم آنجا تا آزادتان کردند.و بعد خرداد 82 بود. که یک شب خبر دادند مریم را در خانه گرفته اند. ساعت 12 شب بود که خواهرش زنگ زد و بعد فردایش شماها. همه بازداشت شدید و دیگر تمام.
ما به زندانیان سیاسی و حقوق بشر پیوند خوردیم و شما به رجایی شهر.
یادت هست. مقابل سازمان ملل. وقتی همه روانه 209 شدیم. آن روزها زیاد 209 نامش مثل امروز در دهانها نبود. کسی چه میدانست کجاست. سال 83 بود. 20 نفر بودیم یا شاید 30 نفر.
همسرت را جدا کردند از بقیه، که حاضر نشده بود علیه دیگران برگه بازجویی پر کند. بردنش در یک سلول دورتر و یک هفته تنها نگهش داشتند. و دلخوشی ما، همان دریچه های کوچک بود که وقتی در راهرو راه میرود . ببینیمش و بدانیم خوب است و تو تهدید کرده بودی که لبهایت را میدوزی اگر آزادش نکنند.

یادم هست.. همه را خوب یادم هست. فلاکس چایی همیشه آماده ات. که هی فشارش دهی و چایی بریزی.
و در خانه همیشه بازت که دلت می خواست هر دقیقه یک نفر وارد شود و گپی و چایی و گاهی اوقات هم " ممد آقایی"!

بلند شو مرد، در و دیوارهای این خانه، تو را می خواهند. این بچه که همیشه آرزوی دیدنش را داشتی، حالا از گریه همسرت ناراحت است و مرتب کنجکاوی میکند که چه شده؟
بلند شو مرد، مگر تو نبودی که می گفتی، الهه فقط تو.. حالا گذاشتی و رفتی و الهه ماند و این همه حجم از سختی.. این همه بار، با بچه هایی که یکی دانشجو است و ان یکی دانش آموز..

نه.. اصلا چرا بلند شوی، آقای ساران.. مگر آنموقع که بودی توانستی از آن چهاردیوار لعنتی رها شوی و روزی را در خانه باشی.. که الهه حالا، ضجه نزند که " امیر 3 سال این خانه را ندید".. حالا فکر کن، باید 11 سال دیگر هم تحمل می کردی، روزها و شب های جهنمی رجایی شهر را .. حالا فکر کن 11 سال دیگر هم، هر روز با همان تکرار دیروز بلند می شدی.. حالا که فکر میکنم به حرف آن سرباز زندان، میبینم راست می گفت که "راحت شدی" ، می گفت:"خانم شما نمیدانید در رجایی شهر چه بر سر اینها می آورند، راحت شد."

حالا گذران این روزها برای الهه و بچه هایت سخت است، می دانم...
اما دیگر خیالشان راحت است که زجر نمی کشی، که تحقیر نمی شوی.. که آزادی...

بخواب مرد.. آنجا بدون شک، جای بهتری است...

و یک گزارش در همین مورد

۱۳۸۷ اسفند ۱۷, شنبه

...

احساس مرگ، زیاد دور نیست.. آنقدر نزدیک که فکرش را هم نمی کنید.. آنقدر عق می زنی که روده هایت انگار می خواهد بیاید در دهانت.
آنقدر عق می زنی که نفست بند می آید.
پشت درهای بسته توالتی که نمی خواهی کسی صدایت را بشنود.
اینگونه است...

۱۳۸۷ اسفند ۹, جمعه

توصیه

- اگر میخواهید در این روزهای آخر سالی، مقداری از خستگی سالانه تان در برود و سال را خوب تمام کنید
- اگر مدتهاست یک کنسرت خوب و درست حسابی ندیده اید.
- اگر دلتان لک زده برای یک کار موسیقی خوب
- اگر میخواهید کار انسان دوستانه و حقوق بشری و حقوق کودکی البته، انجام دهید و نمیدانید از کجا باید اغاز کنید..
- اگر به کودکان کار و خیابان علاقه دارید.
- اگر طرفدار سبک " جز" هستید..
- و از همه مهمتر، اگر میخواهید من را ببینید!
- اگر و اگر و اگر...
23 و 22 اسفند، این کنسرت را از دست ندهید..
نیامدتنتان نشان میدهد اصلا رفتار انسانی ندارید..!
نیامدنتان نشان میدهد، اصلا به کودکان کار اهمیت نمیدهید..!
نیامدنتان نشان میدهد که اصلا ...
اما توصیه من این است که تا میتوانید در این کنسرت شرکت کنید، و دوستانتان را نیز تشویق به حضور نمایید.. یادتان باشد در هر 100 سال تنها یکمرتبه، میتوانید کنسرتی با این کیفیت را شاهد باشید.. پس از دستش ندهید.

و اما اطلاعات مربوطه:
(کنسرت گروه جز (( دوئت +1 )) در فرهنگ سرای هنر (ارسباران)
کنسرت گروه جز (( دوئت +1))

نوازندگان: علیرضا قهرمانی ، محمد آزمند (( گیتار))

نوازندگان مهمان : مهران سلطان زاده (ساکسفون تنور ) مسعود متقی (ساکسفون آلتو ، پرکاشن)
با اجرای قطعاتی از چارلی پارکر ، دیزی گیلسپی ،تلونیوس مانک ، هنری مانچینی ،جرج گرشوین و ...

روزهای 22 و23 اسفند ، ساعت 19 در فرهنگ سرای هنر (ارسباران)
مراکز فروش بلیط :

فروشگاه ققنوس: 22738007 ، ،22728007 (تحویل در محل )

نشر دارینوش : 22000400 ، 22000600
مرکز موسیقی سیاه سفید :66971603 ، 66952497 (تحویل در محل)

کافه عکس : 88791191
سراچه موسیقی ( نشر چشمه) :88922071

گیشه فرهنگ سرای هنر: 9_22872818

آموزشگاه زریاب (کرج): 3510965 _ 0261

پی نوشت: نمیدانم چرا زندگیمان اینطوری می شود، یک دفعه از یک مینی بوس در بازداشتی مشترک با اتهامی مشترک، میرسیم به کمیته ای که تو آن موقع به قول خودت عین گوسفند من را نگاه کرده بودی و من در خبرم نوشته بودم " کام....."..
نمیدانم چرا، از کجا خراب می شود، دلیلش چیست.. نمیدانم. تو میگفتی مقصر منم و گاهی باورش دارم، اما باز حدیث این نمیدانم هاست که باعث می شود، بهبود نیابد این رفتار..
کلی مأمور ریخته اند سرم و من در حالی که روسری ام افتاده پرت می شوم به مینی بوسی که تو نشسته ای روی صندلی اولش، با سبیل های از بنا گوش در رفته، و می گویی که موبایلت را گرفته اند.. من میروم و تو میمانی و بعد پیدا می کنیم هم را..
حالا کنار همیم، با دغدغه ای مشترک و من خوشحالم از اینکه حالا دیگر شریکی دارد شانه هایم برای تحمل دشواری راه..
حالا وقتی فکر می کنم یادم می افتد به مسیر شهریار و تلفنی که از اطلاعات بود و تو پاسخش را دادی و غش غش خندیدیم با هم، از سرکار گذاشتنشان و بعد روزی دیگر در اطلاعات، کلی فحشت دادند به خاطر آن تلفن!
حالا وقتی از اتوبان حقانی رد می شوم، دلم لک می زند برای آن گوشه ی خلوتی که در تاریکی، می خواستی به من نشانش دهی و چشم چشم را نمی دید و صدای خش خش سگی بود در آن تاریکی که وادارمان کرد به بازگشت و آن بالا نشستیم .. راه رفتیم.. با ماشین هایی که زیر پایمان بود و معرکه بود.. من یاد نگرفتم بلاخره، و دیگر نتوانستم بنشینم باز در آن گوشه خلوت..
راستی هنوز، دلت که می گیرد آنجا می روی؟
نمیدانم چرا، دیگر نه تماسی، نه حرفی، نه نشانه ای.. همین قدر می دانم که قصد کردم راحت باشی، اما شاید فکر احمقانه ای بود و راهکار احمقانه تری برایش انتخاب کردم.. نمیدانم.. حالا سراغت را که از این وآن می گیرم.. می گویند بد نیست، بهتر است .. و کمی آرام می شوم..
چرا اینجا نیستی، نمیدانم، کجا را اشتباه رفتیم نمیدانم.. اما یادم نمیرود، لحظه ی مرگ اکبر را که اس ام اس زدی و گفتی " هی فلانی، زندگی شاید همین باشد.. " و من های های گریه کردم با نوشته ات..
نمیدانم شاید به قول تو زندگی همین باشد.. اما دلم تنگ شده است.. برای تمام لحظه های شاد، اضطراب، گریه و همه چیز سه سال گذشته و حالا وقتی میبینم می نویسی، آرام ترم..
که چشمم خشک شده بود به صفحه وبلاگت..
خوش باشی رفیق من..
پی نوشت: هرگونه برداشت از پی نوشت بالا ممنوع است. اصولا شما هر حدسی بزنید، پیشاپیش تکذیب می شود.

۱۳۸۷ بهمن ۲۹, سه‌شنبه

بدون شرح...

1- آدم گاهی اوقات خسته می شود، گاهی احساس می کنی پیر شده ای در میان این همه همهمه، این همه هیاهو، این همه خبر، این همه غصه و چکنم چکنم ها.. گاهی احساس می کنی دیگر به اینجایت رسیده.. فکر می کنی دیگر بریده ای...
2- وقتی صدایی از آن سوی خطوط، جایی در شهر تو، برایت از دردهایش میگوید و رنج 11 سالی که باید تحمل کند، وقتی صدایی مدام تو را به کمک می خواهد و از رنج 11 سال زندان می گوید.. . آن وقت تو نگاهی به دستهایت می اندازی و ساکتی از این همه ضعف و بعد فکر می کنی در میان این همه هیاهو و این همه اخبار و عمری که دارد می رود، چکار کرده ای برایش؟.. و از این همه ناتوانی خنده ات می گیرد..خنده ای تلخ
3- گاهی فکر می کنی، بیهوده داری دست و پا می زنی، بیهوده تقلا می کنی در این منجلاب، که هر چه بیشتر دستهایت را تکان دهی، بیشتر فرو می روی.. انگار باید آرام بود، تا دیرتر فرو رفت.
4-گاهی از این همه تکرار، حالت به هم می خورد و به دنبال روزنه ای هستی برای دیدن دگرگونه ی جهان، دلت می خواهد کاش میشد چشمهایت را طور دیگری باز کنی و از زاویه دیگری بنگریش و غرق نشوی در تکرار 7 سال از زندگیت..
5- تلاش میکنی، انگار روی تمام دیوارها، جستجویش می کنی، روزنه را می گویم.. اما هرچه بیشتر می گذرد کمتر می یابیش و همان که بوده را از هم دست می دهی.. آن وقت آنقدر غرق می شوی در همین زندگی یکنواخت که یک سرش آدمهایی اند که چشمشان به کمک توست و یک سرش تو هستی و تکراری که حس می کنی دارد از پا درت می آورد.. بدون هیچ تغییری.. بدون یک وجب بالا و پایین..
هفت سال کنج خانه نشستن، هفت سال غرق شدن.. هفت سال پایت را از دیوارهای شهر بیرون نگذاشتن..
6- فردا صبح که می شود.. نیرویی می خواهی برای بلند شدن.. با خودت کلنجار می روی و باز انگار چیزی عجیب آرامت می کند، می پذیریش، با همه چیزش، ..
آن وقت دستهایت را میگیری به دیوارها، همان دیوارهای سبزرنگ، نگاهی به مهتابی روشن بالای دیوار می اندازی و پنجره کوچک آهنین با سیم هایی که محصورش کرده اند.. سبزی دیوار، دستت را می گیرد و بلند می شوی..
حالا ایستاده ای.. و دلت می خواهد بخندی ..
پی نوشت: مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی، همچو یادی، دور و لغزان، می گذشتم از تراز خاک سرد پست..
پی نوشت : دارد تمام می شود، می سوزد و تمام می شود...

۱۳۸۷ بهمن ۱۵, سه‌شنبه

اعدام بهمن در ماه بهمن...

اعدام می شود.. اعدام نمی شود..
امشب از آن شب هایی است که چشم هایت سنگین نمی شود که جوانی تا صبح در تنهایی سلول انفرادی قدم می زند و دل توی دلش نیست که آفتاب که بزند باز نفس می کشد یا نه..
بهمن را میخواهند اعدام کنند.. زیاد فرصتی نمانده دیگر برای اعتراض و اقدام.. در میان هیاهوی این همه خبر بازداشت و احضار و .. خبر بهمن گم شد و انگار بودنش زیاد مهم نیست برای کسی..
باز سحرگاه چهارشنبه است..
صدای تیک تاک ساعت دیواری، تنها به مرگ نزدیک تر می کند بهمن را.. کاش کاری بکنیم تا صبح نشده..
کاش بشود کاری کرد
- عالیه اقدام دوست را سه سال روانه اوین کرده اند.. برای بودن در میدانی که همه ی ما هم بودیم.. برای شعاردادنهای آن روزش، برای اعتراضش، و برای حضورش.. جرممان یکی است، او سه سال زندانی شده است و ما نشسته ایم در خانه..
شاید لازم باشد که از هم جرممان جدی تر دفاع کنیم
شاید ما عالیه های بعدی باشیم...
- و نفیسه آزاد که در بازداشتگاه وزرا که چرک و کثافت از دیوارهایش شره میکند، حدود 4 شب است بازجویی پس می دهد.. چرایش را نمی دانم..حتما او هم مجرم است و باز جرممان یکی است..
پی نوشت: از همه دوستانی که در این مدت، پیغامی گذاشتند، تماس گرفتند و همدردی کردند، سپاسگزارم.. ببخشید از اینکه فرصتی نیست برای اینکه تک تک ، سپاستان گویم..
باشد تا بتوانم در روزهای خوبتان، جبرانش کنم...
پی نوشت: هژیر مدتها پیش برای بهمن نوشته بود، بخوانیدش اینجا..
وپروانه، برای سی ساله شدن انقلابمان

۱۳۸۷ بهمن ۱, سه‌شنبه

برای او که رفت

5 ساله ام، نشسته ام روی زانوهایت با لباس قرمز گل گلی و گل سر قرمزی بر سر و گونه هایی که با ماتیک سرخ شده، حتما مامان اینطور درستم کرده برای گرفتن عکس... جوراب هایم را تا زانو بالا کشیده ام و لم داده ام توی بغلت...
- حالا بزرگ تر شده ام، همه جا خاموش است و من یواشکی می آیم کنار دختر عمه می خوابم.. ریز می خندیم که بالاخره تو را گول زده ایم که صدایت بلند می شود که شیوا اینجاست؟! خنده مان را می خوریم و دختر عمه می گوید نه، و تو در حالی که می دانی من هستم، دوباره سرت را روی بالش می گذاری و ما می زنیم زیر خنده.. همه جا تاریک است و صدای خنده ریزمان می پیچد در اتاق
- شب ها می آیم پایین کنار تو می خوابم، این بالا در خانه خودمان، نمی شود روزه گرفت، کسی سحر بیدار نمی شود و برای اینکه مزاحم خوابشان نشوم، ساعتم را که کوک کرده ام خاموش می کنند و من خواب می مانم و از روی لجبازی بدون سحر روزه ام را می گیرم!
آمده ام پیش تو، سحر با هم بیدار می شویم، با هم می خوریم و دوباره با هم می خوابیم و تو هی قربان صدقه ام میروی که آنقدر اهل دین و نماز و این حرفا هستم..
- حالا خیلی گذشته است، من 18 ساله ام، حالا دورتر شده ایم .. من نیستم در این پلان، تو هستی و بی تابی هایت.. تو هستی و گریه هایت برای نبودن من.. من گوشه سلول نشسته ام و منتظر تا درب آهنی باز شود و تو گوشه خانه، روزها را با گریه به شب می رسانی و تمام آرزویت این است که یکبار دیگر من را ببینی.. می گویی یعنی باز هم او را خواهم دید؟ یعنی از این زندان سالم بیرون خواهد آمد..
- اینجا دیگر خانه ی خودمان است.. من یکهواز سر درس بلند می شوم، و عزم رفتن می کنم به تجمعی در برابر دانشگاه تهران.. تو بو می بری و قسمم می دهی که نروم.. تمام نق هایت را سر مادر خالی می کنی که نگذارد من بیرون بروم.. من اما می روم..
- شب است.. فردا امتحان کنکور دارم.. تو سر سجاده ات نشسته ای و زیر لب، خدایت را قسم می دهی که من موفق باشم.. من می شنومت... و آرام تر می خوابم..
- حالا دیگر خیلی بیشتر گذشته است... آمده ام خانه، و تو دیگر چشمهایت را باز نمی کنی تا آمدنم را ببینی و ببوسیم و بپرسی چه خبر؟ آمده ام خانه و تو کج خوابیده ای رو به قبله ی خانه ات.. رویت را پارچه سفید انداخته اند و دورت شلوغ است و من دیر رسیده ام.. دیگر نفست بالا نمی آید.. دیگر دستهایت تکان نمی خورد.. دیگر نیستی.. به همین راحتی.. تو رفته ای و آنها فریاد می زنند و مادرشان را دلتنگی می کنند...
- نبودنت را طاقت می آوریم.. نبودنت را تاب می آوریم.. .آسوده بخواب مادر جان..
امشب اولین شبی است که به جای تشک مخصوصت.. زیر خاک خوابیده ای.. حالا دیگر پاهایت درد نمی کند.. دستهایت بی حس نمی شود.. حالا می توانی راحت بلند شوی و راه بروی.. حالا می توانی آسمان را ببینی.. مهتاب را.. آسمان آنجا عجیب پر ستاره است..
سرد است اما..

۱۳۸۷ دی ۱۸, چهارشنبه

بمانی که چه بشود عزیز دلم...

کودک است، می بینید، هنوز یکسالش نشده، دور پارچه ای سبز پیچیده شده تا برود زیر خاک.. به همین راحتی، به دنیا آمده بود که زندگی کند... که دنیا را ببیند..
بخواب پسر یا دخترجان، بخواب بچه جان، این دنیا لیاقت تو را ندارد، همان بهتر که نیستی تا زندگی ات هر روز در ترس از موشک ها و نبودن ها و از دست دادن ها به گه کشیده شود.. همان بهتر که زود رفتی و در بدبختی چندین ساله مادران و پدرانت شریک نشدی.. اصلا این دنیا را چه به پاکی تو.. بمانی که چه بشود، که بزرگ شوی و باز اسلحه به دست بگیری، در دنیای آدم بزرگ ها، بشوی یکی مثل آنها و تمام فشنگ های اسلحه ات را بر روی کودکانی دیگر خالی کنی؟.. بمانی که خشم و نفرت را از کودکی هجی کنی و در بزرگی، جزئی از وجودت شود، بمانی که آدم بکشی.. که خون بریزی.. که بجنگی برای انتقام..
نه عزیز دلم.. همان بهتر که خوابیدی برای همیشه، این دنیا جای تو نیست.. بگذار آدم بزرگ ها همدیگر را لت و پار کنند، آنقدر بکشند تا خسته شوند... تو نباش.. تو نبین این جنایت را.. قلبت می گیرد آخر.. قلب کوچکت تحمل نمی کند.. تو نباش.. تو بخواب
پی نوشت: از ابتدای حملات اسرائیل تا حالا 600 نفر کشته شده اند، 300 نفر غیرنظامی و بیش از 100 کودک زیر 16 سال..راستی ما کجا ایستاده ایم؟
روزگار روزگار حقوق بشر است، حقوق کودک، .. اینجا کودکان دارند در آتش خودخواهی های آدم بزرگ ها می میرند و برای کسی مهم نیست... آه یادم آمد، در شرایط جنگ که زمان گفتن از حقوق کودک نیست.. مسائل مهمتری وجود دارد.. مسأله مرزها، مرزهایی که به خاطرش این همه آدم، این همه بچه کشته می شوند..لعنت
پی نوشت: در این مملکت لعنتی، در کنار همه حقوق دیگری که نداریم، حتی نمی توانیم جنگ را محکوم کنیم، نمونه اش اقدام بچه های تحکیم در دادن بیانیه در محکومیت جنگ در غزه که داستانی شده است برای خودش..
ما هم باید بنشینیم، هنرنمایی های دوستان حزب اللهی مان را تماشا کنیم و دم نزنیم که نکند سوء استفاده تبلیغاتی شود..
پی نوشت: خواهرزاده من این روزها، جرأت ندارد پایش را ازخانه بیرون بگذارد.. بچه از دیدن سر بریدن گوسفندها در خیابان می ترسد.. مرتب از بقیه می پرسد که آیا این صحنه را دیده اند؟.. تنها در خانه می ماند تا این صحنه را نبیند... محرم، ترس، سر بریدن گوسفندان در برابر چشم بچه ها.. حقوق کودک.. و ترسی که برایش می ماند..

۱۳۸۷ دی ۱۵, یکشنبه

"در اداره آگاهی شما، خروس تخم می گذارد*" / نگاهی اجمالی به اداره آگاهی شاهپور

از اونجا که هیچی نداشتم واسه گفتن و اینجا هم مدت زیادی بود که چیزی ننوشته بودم، گفتم اینو بذارم..
شاید تکراری و قدیمی باشه... ببخشید...
***
متهم در حقوق به کسی گفته می شود که گمان می رود کار مجرمانه ای مرتکب شده است، اما هنوز ثابت نشده که آیا عمل مجرمانه را او انجام داده است یا نه...
متهمان در حین بازداشت و پیش از تشکیل دادگاه و تشخیص گناهکار بودن و یا بی گناهی،از حقوقی برخوردارند که طی سال های گذشته بارها محوریت بحث فعالان حقوق بشر واقع شده است. از جمله این حقوق " منع شکنجه ی متهم " است که در قانون به تأکید آورده شده و در اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی نیز به آن اشاره شده است.
مطابق ماده 129 قانون آیین دادرسی کیفری و اصل 23 قانون اساسی " تحصیل دلیل از طرق غیرقانونی ممنوع است" یعنی قاضی و یا مقام تحقیق حق ندارد از هر راهی که تشخیص می دهد، متهم را وادار به پاسخگویی نماید. و تحقیقاتی که بدون رعایت این موارد صورت گیرد، غیرقانونی است و نمی تواند مبنای صدور حکم علیه متهم قرار گیرد.
اداره آگاهی
مقر اصلی آگاهی تهران در نزدیکی میدان شاهپور واقع است. اکثریت متهمان منتقل شده به " شاهپور" به طور مستقیم توسط ماموران این اداره بازداشت می شوند، با این حال عده ای نیز از کلانتری های و حوزه های انتظامی دیگر جهت بازجویی های فنی و تخصصی، به شاهپور منتقل شده و این دسته از متهمان معمولا افرادی هستند که در جریان بازجویی در کلانتری های محل، اتهامات خود را رد نموده و در اداره آگاهی شاهپور بدون استثنا تمامی اتهامات را می پذیرند.
بازداشتگاه های موجود در اداره آگاهی به دو دسته تقسیم می شوند، یک دسته مربوط به متهمانی است که دارای جرایم سبک تر بوده و از کلانتری های دیگر جهت بازجویی و معرفی به دادسرا،به شاهپور آورده شده اند، که این افراد معمولا در اتاق هایی با مساحت 12 تا 15 متری نگهداری می شوند.
دسته دیگر، انفرادی هایی است که متهمان با اتهاماتی چون، سرقت مسلحانه، قتل، دزدی، نگهداری می شوند. این افراد معمولا با دست ها و پاهای بسته شده در سلول نگهداری می شوند. در طول 24 ساعت تنها یک بار درب سلول باز شده و متهم حق استفاده از توالت را دارد. غذای متهمان نیز هر 24 ساعت یکبار به صورت تکه ای نان، به آنها داده می شود.
(1)با توجه به میزان و تعداد افراد بازداشتی در بازداشتگاه آگاهی و محدودیت مکانی و کوچک بودن سلولها و بالابودن آمار، افراد داخل یک اتاق که عملا داخل یک اتاق 18 متری گاهی تا 30 نفر نگهداری می شوند، بر اثر تنگی جا روی هم می خوابند و کل امکاناتشان در این اتاقها فقط موکت کثیف و نمناک زیر پایشان است .
مقوله استفراغ و بی اختیاری ادراری و ترکیدگی و عفونت کف پاهای متهمین تعزیر و مضروب شده بوسیله کابل و سیم و تسمه که دیگر جزء اتفاقات عادی و پیش پا افتاده در بازداشتگاه آگاهی محسوب می شود که در این بین نبود تهویه مناسب باعث شده که انواع بیماریهای تنفسی و اسهال و استفراغ به همراه سرگیجه مدام در بین افراد بازداشتی شایع باشد.
خصوصا اینکه با این وضعیت عدم وجود امکانات بهداشتی بیماریهای چشم درد و عفونت چشمی و بیماری پوستی گال از بیماریهای رایج و مصری در بازداشتگاه آگاهی می باشد که بازداشتیها با بستن تفاله چای بر روی چشم عفونت چشمانشان را درمان می کنند. ولی در مورد بیماری پوستی گال اکثرا با دخالت و اعتراض بازداشتیها مواد ضد عفونی به افراد مبتلا شده به این بیماری داده می شود.
وجود شپش یکی از عادی ترین چیزهاست که در بازداشتگاه وجود دارد و در کمتر از 2 ساعت اقامت در اتاقها خود به خود تمام لباس و تن و سر فرد بازداشتی پر از شپش می شود.
نحوه بهره مندی از استحمام در وضعیت معمولی فقط 3 الی 5 دقیقه آنهم به حالت دسته جمعی است که همه بازداشتیهای بالای 15 روز اقامت در بازداشتگاه را لخت مادرزاد در اتاقی می اندازند که حدود 5 دوش وجود دارد و به هر 10 نفر یک قوطی متوسط پودر رخشویی داده می شود تا در زمان شستشو اسید پودر رخشویی بدن را ضد عفونی کند و شپشهای بدن و سر را از بین ببرد.(1)
در بازداشتگاههای اداره آگاهی، که تحت نظر هیچ مرجع قانونی اداره نمی شود، اعمال شکنجه جهت اعتراف گیری از متهم امری عادی تلقی می شود.در اینگونه مراکز، اکثریت متهمان، به اتهاماتی چون قتل، قاچاق، دزدی و .. نگهداری می شوند. به طور معموال افرادی که در جریان بازجویی های اولیه در مراکز نیروی انتظامی حاضر به اعتراف نمی شوند، به اداره آگاهی برده می شوند. افرادی که تجربه بازجویی در اداره آگاهی را داشته اند، می گویند که " در آنجا بلایی سرت می آورند که به همه چیز اعتراف می کنی"
با وجود اینکه هر از چندی یکبار اخباری مبنی بر خشونت های رایج علیه متهم در اداره آگاهی منتشر می شود، اما اخبار محدودی نسبت به شرایط موجود در اداره آگاهی وجود دارد.
در این شرایط، آنچه قابل توجه است، استناد دادگاه به اعترافات متهم در اداره آگاهی برای صدور حکم است. در حالی که در بسیاری از پرونده های قضایی، متهمان در کلیه مراحل دادرسی اتهام خود را رد کرده و تنها یکبار در اداره آگاهی، اتهامشان را پذیرفته اند، اما دادگاه با استناد به همان اعترافات فرد را مورد محکومیت قرار می دهد.
شهلا جاهد، متهم به قتل لاله سحرخیزان همسر ناصر محمدخانی، فوتبالیست مشهور دهه 60، از جمله افرادی بود که در جلسه دادگاه، اعترافات خود در اداره آگاهی را ناشی از شکنجه های شدید دانست و در جمله ای به یاد ماندنی خطاب به قاضی پرونده گفت* " آقای قاضی،در اداره آگاهی شما، خروس تخم می گذارد!"
گفتگو با یک متهم
در محله هایی مثل " فلاح"، " بیسیم"، " پاسگاه نعمت آباد" و ..، یافتن افرادی که بازداشت در اداره آگاهی شاهپور را تجربه کرده اند، چندان مشکل نیست. اینجا تعداد زیادی از افراد، حداقل یکبار در شاهپور بازداشت بوده اند.
"ما رو به اتهام دزدی بازداشت کردند. یک موتور برق را از پارک دزدیده بودیم،البته من ندزدیدم، اینها دزدی کردند" و به دوستانش اشاره می کند. اسمش سعید است. شاید 18 ساله باشد.
"در حد مرگ کتکمان زدند و سپس به اداره آگاهی منتقل شدیم. آنجا هم به شدت ما رو کتک زدن. انقدر زدن، تو نمیری!.. ما چون چشم بند داشتیم، قیافه فرد را نمی دیدیم."
" فقط کتک می زدند تا اعتراف بگیرند، ما البته همون اول، همه چی رو اعتراف کردیم. مثلا منو انداخته بودن زیر میز، با نوک کفش می زد تو پاهام ، یا با کشوی میز، میزد تو سرم، باور کن، منگ شده بودم"
" یه قابلمه غذا میدن واسه 50 نفر، یعنی تو کل مدتی که اونجا هستی باید گرسنگی بکشی"
"صدات دربیاد، می زنن.هر 5 دقیقه یکبارمیگن، بازداشتگاه رو تمیز کنید. تاصبح بشین پاشو میدن. اتاقهاش،حدود 12 یا 15 متره، 50 -60 نفر رو میریزن توش، در این وضعیت فقط میتونی بشینی، آن هم به زور."
"خدا هیچ کافری رو تو آگاهی شاهپور گرفتار نکنه"
انواع شکنجه های مرسوم در اداره آگاهی
یك متهم به جعل اسناد و نگهداری مشروبات الكلی در اثر شدت شكنجه های وارده دو دست خود را از دست داد.مأوران اداره آگاهی، با آویزان كردن این متهم از سقف به مدت طولانی و قرار دادن شعله آتش بر روی انگشتان این فرد و ایراد ضرب و شتم مكرر به وی، وخامت حال متهم را به جایی رساندند كه وی به مراكز درمانی در تهران منتقل شد و بنابر اظهارات پزشكان بیمارستان سوانح و سوختگی هر دو دست این متهم از ناحیه كف دست به دلیل شدت جراحات وارده قطع گردید(2).
قضات شعبه 22 دادگاه تجدید نظر استان تهران دو مأمور اداره آگاهی تهران را که متهم به شکنجه زنی جوان بودند، محکوم کردند. مطابق شکایت مریم، یکی از افسران بازجو برای گرفتن اعتراف، وی را به شدت کتک زده و با وارد آوردن ضربات جسم سخت، فرق سر وی را شکافته بود(3).
موارد بالا تنها بخشی از اتفاقاتی است که هر روزه در ادارات آگاهی برای اعتراف گیری از متهمان می افتد و تنها موارد کوچکی از آن، هر ازگاهی ابعاد رسانه ای پیدا می کند.
"در اداره آگاهی شاهپور، درختی هست به نام درخت سخنگو؛ متهم را به این درخت می بندند و دستهای فرد آنقدر کشیده می شود تا تاندونهای دستش پاره شده و بیهوش شود و سپس آب سرد روی سرش ریخته و با کابل و مشت و لگد او می زنند و می گویند آنقدر تو را می زنیم که یا درخت صحبت کند یا تو صحبت کنی."
"یک نوع شکنجه هست به نام جوجه کباب؛ متهم را مثل مرغ پرکنده و دست و پا بریده به یک میله می بندند و می گردانند."
"متهم را در لاستیکهای بزرگ کامیون، به صورت جنین داخل رحم قرار می دهند و سربازان او را به نوبت دور یک محوطه می گردانند و یا بیدارخوابی های طولانی که این شکنجه ها در هیچ کجا ثبت نمی شود." "متهمی را ساعتها آویزان می کنند، خانواده اش را به اداره آگاهی و مقابل او می آورند و به او می گویند یا حرفهایی که ما می گوییم می زنی، یا وضع همین است. در این شرایط این متهم می گفت من دیگر هیچ توانی نداشتم به آنها گفتم من فقط امضاء می کنم شما هرچه دلتان خواست در آن نامه بنویسید."(4)
در بازداشتگاه آگاهی ورامین، زدن چهارصد تازیانه به کف پای متهم به تناوب برای گرفتن اعتراف جزء روش های عادی است.
آویزان کردن متهم به پنکه سقفی با یک دست، که منجر به فلج شدن دست برخی از متهمین شده است .
فحاشی، هل دادن، اردنگی زدن، مسخره کردن، کتک زدن تا حد مرگ در زندان های شهرستانها بخصوص بازداشتگاه های موقت و قرنطینه ها و بازداشتگاه های کلانتری های نیروی انتظامی روال عادی است.
زدن دستبند و پابند تا حد خونریزی، عفونت، تورم پاها و دست های متهمین در انفرادی های زیرزمینی پلیس امنیت در خیابان سپاه از جمله روش های رایج اعتراف گیری است.
بازجویی از متهم
علاوه بر روش مرسوم شکنجه برای اخذ اعترافات، طرق بازجویی و نحوه پرسیدن سؤالات نیز امری است که در اکثر نهادهای مزبور به شکل خلاف قانون صورت می گیرد. طبق بخشنامه حقوق شهروندی، بازجو و یا مقام تحقیق کننده حق ندارد، سؤالهای خود را طوری مطرح کند که پاسخ را به متهم تلقین و القا نماید. مریم متهمی که مدتی رادر بازداشت اداره آگاهی به سر برده است می گوید:" از زمان بازداشت یکی از بازجویان با من بدرفتاری می کرد و سعی داشت القا کند که من شوهرم را کشته ام در حالی که این طور نبود و تحت هیچ شرایطی حاضر به پذیرش اتهام قتل نشدم. همچنین زمان انجام بازجویی در اداره آگاهی نیز بستگی به نظر بازجو دارد، در حالی که مطابق با بخشنامه حقوق شهروندی، بازجویی در شب غیرقانونی است. متهمان اغلب نیمه های شب به اتاقهای بازجویی برده شده و پس از شکنجه فراوان، اتهامات خود را می پذیرند.
"شکنجه در بازداشتگاه‌های آگاهی را ’نمی‌توان انکار کرد’
سردار محمد نوری، معاون آگاهی نیروی انتظامی چندی پیش در جمع خبرنگاران رسانه ها گفت: "امکان وقوع شکنجه و ضرب و شتم در آگاهی وجود دارد و نمی توان این موضوع را انکار کرد. اما وقوع آن قطعا به منزله تخلف است." به گفته او، فرماندهی نیروی انتظامی نیز اعمال شکنجه را "نسنجیده" و "غیرقانونی" تلقی می کند.
این مقام مسئول تأکید کرد بازرسی نیروی انتظامی موظف است با مصادیق شکنجه برخورد کند و متهمانی که در اداره آگاهی مورد شکنجه یا ضرب و شتم قرار گرفته اند می توانند به این سازمان، یا دادسرای نظامی شکایت کنند.
همچنین در گزارش تهیه‌شده از سوی هیات نظارت و بازرسی حفظ حقوق شهروندی در سال 85، گزارش بازرسی از بازداشتگاه آگاهی تهران، بازداشتگاه سازمان حفاظت اطلاعات ارتش، بازداشتگاه اماكن، بازداشتگاه حفاظت اطلاعات وزارت دفاع موسوم به 64، بازداشتگاه حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی، زندان رجایی‌شهر، بازداشتگاه حفاظت اطلاعات سپاه، بازداشتگاه اطلاعات سپاه، بند 209 وزارت اطلاعات زندان اوین، بازداشتگاه آگاهی در شهرری، ستاد مبارزه با مواد مخدر ری، بازداشتگاه كلانتری 160 خزانه، زندان قزل حصار كرج واحد 3، ندامتگاه خورین ورامین، بازداشتگاه آگاهی ورامین، بازداشتگاه آگاهی شهریار، بازداشتگاه ستاد مبارزه با مواد مخدر شهریار، از دادگاه انقلاب اسلامی تهران و دادسرای ناحیه 7 انقلاب، ذكر شده كه در آن از وجود موارد بارز از نقض حقوق شهروندی خبر داده شده بود. هیات نظارت و بازرسی حفظ حقوق شهروندی، از احضار افراد متخلف و مجازات آنان خبر داد.
با این وجود، شکنجه متهمان از سوی نیروهای انتظامی امری جدید و پوشیده نیست. این مسأله به خصوص در جریان اجرای طرح امنیت اجتماعی نمود پیدا کرد که موجب اعتراضات گسترده داخلی و بین المللی شد. اما در داخل کشور، نه تنها نیروی انتظامی به عنوان ضابط قضایی به دلیل برخوردهای خشن و خلاف قانون مورد بازخواست قرار نگرفت، بلکه مسئولان حکومت نیز،ضمن تمجید از علمکرد این ارگان، اعمال خلاف قانون آن را تأیید نمودند. مشخص نیست، روند اعمال شکنجه های شدید علیه متهمان در اداره های آگاهی تا چه زمانی ادامه پیدا خواهد کرد و درب این تاریکخانه ها تا چه زمان بر روی نهادهای نظارتی و فعالان حقوق بشر بسته خواهد ماند.
منابع:
1- گزارش مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران در مورد شرایط بازداشتگاه ها
2- ادوارنیوز
3- روزنامه اعتماد- صفحه حوادث-4/2/87
4- مصاحبه دکتر نعمت احمدی با خبرگزاری بی بی سی
پی نوشت : امروز اتفاق خوبی افتاد... در قطار که باز شد در ایستگاه ملت، صدای مردی بود که می گفت " من نمیذارم تو سوارشی" و زنی " برو بابا " گویان سوار شد، و در بسته شد. از زنهای فروشنده مترو بود با یک ساک بزرگ و یک پالتوی سبز..
قطار را نگه داشتند، دربها دوباره باز شد، چند مأمور آمدند، زن پنهان شده بود، از بیرون تلاش داشتند تا زن را پیدا کنند و وقتی نتوانستند، پاهای مأموران به داخل واگن زنان رسید و اینجا بود، که نوبت ما شد.. حس خوبی است، وقتی آنها را مجبور میکنی تا از واگنی که خودشان اختصاصش داده اند به تو، بروند بیرون.. حس خوبی است که آن مأمور نمی تواند زن را بگیرد، حس خوبی است که دیگران زن را پنهان می کنند و بعد صدای اعتراضشان، اجازه نمی دهد که قطار زیاد معطل بماند و زن دستگیر.. و حس خوبی است، وقتی در بسته می شود و زن با نگاهی پیروزمندانه، به صورت مأمورانی که حالا با خشم و بهت از پشت شیشه ها، نگاهش می کنند لبخند می زند و تو فکر می کنی، امروز حداقل یک کار مثبت کرده ای، که اجناس زنی را نگرفته اند و با خیال راحت می رود خانه..
همین