۱۳۸۸ آبان ۸, جمعه

برای آنهایی که مانده اند..

مرضیه، دو سه ساعتی است که منتظر رفتن است، بلاخره در باز می شود و زندانبان می گوید که وسایلش را جمع کند. صورتم را می بوسد و توصیه می کند که حتما غذا بخورم. حالا دیگر در تنهایی سلول نشسته ام. یک مشت می‌کوبم به سلول سمت چپ که مهسا نادری در آن است. او هم یک مشت می کوبد که یعنی تنها شده. هم سلولیهایمان، هم پرونده بودند و با هم رفته اند. من مانده ام در سلول 23 و مهسا مانده در سلول 22.
تنها شده ام دوباره و باز، هم‌سلولی دیگری آزاد شده و باز من هستم. من مانده‌ام. سعیده، پروین، ژیلا و حالا مرضیه

دو ساعت شاید گذشته است. نگهبان می‌گوید که وسایلم را جمع کنم برای تغییر سلول.. همه چیز را جمع می‌کنم، پتوها را تا می‌کنم. کلی اسباب دارم. به شوخی به مرضیه می‌گفتم: برای خودم جهیزیه جمع می‌کنم. نگهبان نوبت به نوبت وسایلم را می‌برد. چشم بند را می‌زنم و پتو بر دست. می‌روم به انتهای راهرو و از آنجا به بند 1.. سلول شماره 13. قبلا در روز چهارم بازداشت، دو سه ساعتی را در اینجا بوده‌ام.
سه نفر هستند. اولین نفر، حوری است که میشناسمش از همان سه ساعت با هم بودن . و دیدنهای کوتاه در ماشین ملاقات. آن دو نفر دیگر می‌پرسند که ما همدیگر را میشناسیم؟ و حوری معرفی می کند که شیواست..
با کبری و روشنک دست می‌دهم.
کبری جوانتر است. قد بلندی دارد با موهای کوتاه مشکی..سفید رو است و آرامش صورتش تحت تاثیر قرارت می‌دهد. بچه ها میروند هواخوری، من می‌مانم تا وسایلم را مرتب کنم..

کبری 28 ساله است، سیاسی نیست و اهل آن هم نیست، در شلوغی‌های انتخابات چه قبل و چه بعدش سهمی نداشته.. اصلا او را با این وادی کاری نیست.. اما محکم است و آگاه به حقوقش.. او را به همراه شوهرش در مراسم چهلم شهدا در بهشت زهرا گرفته‌اند و حالا بیش از یک ماه است که اینجاست و بازجویی هم ندارد.

با وجود سن کمش، مادر سلول است.. غذا را می‌آورد، می‌برد. سالاد درست می‌کند، ظرف می‌شوید.. و اعتراض می‌کند به دستشویی..

خانم مدیر هم از او دل خوشی ندارد، هی غر می‌زند که چرا دستشویی‌هایش طولانی است، آخر می‌دانید در اینجا همه به یبوست مبتلا شده‌اند .. بچه ها می‌گویند به خاطر کم‌تحرکی است و مدام بقیه را تشویق می‌کنند که آب بخورند.
امشب دیگر خانم مدیر نمی‌تواند تاب بیاورد. به در دستشویی می‌کوبد و با ‌آن صدای تیز و بلندش می‌گوید که :خانم زود باش بیا بیرون.. کبری اما چند دقیقه‌ای بعد بیرون می‌آید، در سلول را محکم به هم می‌کوید به نشانه اعتراض. خانم مدیر با عصبانیت در را باز می‌کند و می‌گوید : چشم بندتو بزن بیا بیرون..کبری چشم بند را می‌زند و می‌رود.. ما گوشهایمان را چسبانده‌ایم به دریچه‌های دیوار که می‌خورد به راهروی بغلی.. می‌خواهد کبری را بندازد انفرادی، کبری نمی‌گذارد و می‌گوید که شما حق چنین کاری را ندارید. صدای خانم مدیر تیزتر می‌شود و مدام می‌گوید که صداتو بیار پایین.. خفه شو.. توهین، توهین و توهین.. حوری نگران و افسرده است.. چشمان روشنک نم شده و من فقط گوش می‌دهم تا دقیقا ببینم موارد نقض حقوق زندانی را!

کبری برمی‌گردد به سلول، بغض دارد. گوشه ای می‌نشیند، هیچ‌کس سوالی نمی‌پرسد. بغض دارد و چشمانش پر از اشک می‌شود.
×××
هر روز نامه می‌نویسد به رئیس زندان و ملاقات شوهرش را می‌خواهد.. صدای اشکان هر روز به گوشمان می‌رسد، صدای فریادها و ضجه‌هایش که مدام می‌گوید: زن من کجاست؟
صدای اشکان که بلند می‌شود، کبری به هم می‌ریزد، بی قرار می‌شود.. شخصیت آرامی دارد و نمی‌تواند فریاد بزند.. بی قرار است.. چهره‌اش درهم می‌شود.. اشکان گریه می‌کند..
+++
سلول 14 و 15 که باز می‌شود، ما پشت دریچه یواشکی می‌ایستیم که ببینیم بچه ها را..
عاطفه.. مهسا.. هنگامه.. و صغری خانم..
سلول 15 یک زندانی بیشتر ندارد.. فریبا..
××
امروز، کارگاه حقوق شهروندی برگزار کرده‌ایم..
حوری و کبری نشسته‌اند مقابل من و من از حقوق متهم می‌گویم برایشان، ماده‌های قانونی که می‌شناسم.. آیین دادرسی کیفری، آیین‌نامه حقوق شهروندی، اعلامیه جهانی حقوق بشر
بچه‌ها سوال می‌پرسند و من در حد دانسته‌ها جواب می‌دهم.. کبری می‌گوید: " پس با این حساب هر چه در اینجا بر ما می‌رود، غیرقانونی است".. این چنین است، متاسفانه
××
باز صدای اشکان است.. امروز گریه‌هایش دیگر امان همه را بریده.. چند روز است که به کبری قول می‌دهند که می‌گذارند شوهرش را ببیند.. اما خبری نیست.. اشکان به در ودیوار می‌کوبد.. ضجه می‌زند.. کبری بی‌قرار است ... چهره‌اش باز درهم رفته.. می‌گویم : داد بزن.. اینجا از صدای بلند وحشت دارند.. سختش است، می‌دانم، بعضی آدمها داد زدن در مرامشان نیست و کبری از این طیف است.. با نگهبان صحبت می‌کند، او قول پیگیری می‌دهد.. اما خبری نمی‌شود، دوباره و دوباره.. صدای اشکان، دارد همه را دیوانه می‌کند.. صدای ضجه های یک مرد و التماس‌هایش..
بلاخره کبری فریاد می‌زند.. به در می‌کوبد.. جیغ می‌زند.. "اشکان من اینجام! " او داد می‌زند تا شاید شوهرش بفهمد که او در آنجاست.. صدای کبری اما به جایی نمی‌رسد به جز دفتر رئیس بازداشتگاه.. دریچه‌های سلولمان بسته می‌شود که صدای کبری بیرون نرود.. او با لگد به در می‌کوبد.. من و حوری ساکتیم و گوشه سلول فقط نگاه می‌کنیم.. داد می‌زند که من باید رئیس بازداشتگاه رو ببینم وگرنه تا شب همین بساط رو ادامه می‌دم..
××
مامانی با آن صورت مهرباشن در را باز می‌کند.. کبری خشمگین می‌گوید که من از اول می‌خواستم با شما صحبت کنم، من باید شوهرمو ببینم، این حق منه.. مامانی با همان لبخند می‌گوید که حق با توست.. هرچه کبری درشتی می‌کند، هرچه تندخویی می‌کند، مامانی با لبخند پاسخش را می‌دهد، کبری آرام می‌شود و برده می‌شود پیش رئیس بازداشتگاه.
××
گریه‌های اشکان اما ادامه دارد.. با وجود ملاقات چند دقیقه‌ای، او آرام‌تر نشده و کبری هم بعد از ملاقات حالش بدتر است.. می‌گوید: این آدمی که من دیدم، اصلا اشکان نبود.. روانی شده بود..
روزهای ماه رمضان، زندان روایت مخصوص خودش را دارد.. آن‌هایی که روزه می‌گیرند و‌آن‌هایی که نمی‌گیرند، زیاد تفاوتی با هم ندارند. در سلول ما، حوری روزه می‌گیرد و من و کبری روزه خواریم..
اما هیچ وقت غذایی که از سحر می‌گیریم برای ناهار قابل خوردن نیست.. بنابراین، تمام ساعت‌های روز من در انتظار افطار می‌گذرد که ببینم امروز چه می‌دهند.. عین بچه ها اشتیاق افطار را دارم. کبری و حوری سرشان به قرآن و دعاست..
××
عصر شنبه است. تمام دغدغه‌مان در این چند روز این بوده که بدانیم یکشنبه عید فطر است یا دوشنبه.. که اگر عید روز دوشنبه باشد، ملاقات‌هایمان لغو می‌شود و ما خدا خدا می‌کنیم که ماه همین امشب دیده شود.
عصر شنبه است و مثل همه روزها، نشسته‌ایم پای تلویزیون.. در باز می‌شود و مامانی دو برگه می‌دهد برای من و حوری که برگه استرداد اموال است. به حوری می‌گویم که این برگه را زمان آزادی می‌دهند. وقتی قرار است از اینجا بیرون بروی. او باورش نمی‌شود . من فکر می‌کنم که حوری هم دارد آزاد می‌شود. کبری خوشحال است برای ما. نمی‌دانیم که قرار نیست آزاد شویم. وسایلمان را جمع می‌کنیم. لباسهایمان را تحویل می‌دهند. بعد از مدتها کفشهایم را می‌پوشم و مانتویم را تنم می‌کنم. کبری ایستاده است و رفتن ما را می‌بیند. می‌بوسمش. لحظه آخر می‌گویم که خبرش را کار کنیم؟ می‌گوید که چنین کنم.. او تنها می‌شود در سلول.. ما می‌رویم به قرنطینه بند عمومی. کبری می‌ماند و من نمی‌دانم در تمام این 30 روز بدون ما، چه گذشته بر او و دیگران.
××
حالا عصر جمعه است. .. غروب‌های جمعه عجیب دلتنگی می‌آورد در زندان، حالا 30 روز است که تلویزیون ندیده‌ام و میدانم بچه ها حالا سرشان به تلویزیون گرم است. در پشت آن سلولهای در بسته.
30 روز گذشته است. احساس خوبی ندارم. احساسی که خاص چنین روزهایی است. روزهایی که تو می‌آیی بیرون و دیگرانی که می‌شناسیشان و با هم رفته‌اید زندان، می‌مانند به انتظار آزادی..
کبری را کسی نمی‌شناسد. نه تلفن زده.. نه ملاقات دارد هر دوشنبه.. نه کسی که پیگیر کارهایش باشد.
تنها یاد من است که گاهی به یادش می افتد. و ناتوانی‌ام برای آزاد کردنش.

پی‌نوشت1: این پنجمین آدرسی است که عوض می‌کنم

پی‌نوشت2: شنیدم که قرار بازداشت هنگامه به قرار مجرمیت تبدیل شده و آزادی‌اش منتفی، یعنی باید در زندان بماند تا زمان دادگاهش، خیلی ناراحتم

پی‌نوشت3: حوری ( فاطمه ضیایی آزاد) به اتهام ارتباط با سازمان مجاهدین در زندان بود، از اسفندماه تا حالا، فقط به جرم اینکه رفته بود تا دو دخترش را در اشرف ببیند. 3 ماه انفرادی، 7 ماه 209 و حالا بند عمومی

پی‌نوشت4: مهسا نادری، 20 ساله است، آن موقع که بازداشت شد، 19 ساله بود. 1سال حکم گرفته ازشعبه 28 دادگاه انقلاب. با تقاضای عفو مشروطش مخالفت شده. 7 ماه در 209 بود، 3 ماه انفرادی

پی‌نوشت5 ": مامانی" یکی از نگهبانان 209 است. مهربان است. آرام است. تمام زندانی‌ها دوستش دارند.

پی نوشت: این آدرس نهایی من است. تا قبل از اینکه فیلتر شوم دوباره:

http://www.azadiezan.co.cc

بنابراین دیگر لازم نیست به این آدرس بروید:
http://azadiezan1.mihanblog.com

۱۳۸۸ مهر ۲۷, دوشنبه

بیهوشی...

همیشه تصور موقعیت آدم‌هایی که در یک مکان عمومی، حالشان بد می‌شود و می‌افتند برایم جالب بوده.. و انگار قرار است همه تصورهای جالب، برای تجربه هم که شده سرم بیاید.

ایستگاه مترو دروازه دولت است، من ایستاده‌ام منتظر قطار.. شلوغی صبح شنبه، مثل همیشه تکرار می‌شود..

عرق می‌کنم، خیس می‌شوم، بدنم بی‌حس می‌شود، ناگهان چیزی را نمی‌بینم..
می‌فهمم که روی صندلی می‌نشانندم.. می‌فهمم که سرم به گوشه‌ای خم شده و دستهایم عین مرده‌ها آویزان است.. می‌فهمم که قدرت بلند شدن ندارم..
صدای محوی می‌گوید، پاشو بریم خونه..
نمی‌توانم.. او نمی‌داند..
می‌فهمم که روی زمین، دراز به دراز خوابیده‌ام، چشمهایم روی هم است و اطرافم پر از همهمه.. می‌فهمم که سنگهای ایستگاه، سفت است و سرد.. کسی کیفم را زیر سرم می‌گذارد و من دستهایی را فشار می‌دهم از درد..می‌فهمم که مردم دورم حلقه زده‌اند وهرکس تجویزی می‌کند. پاهایم را بلند می‌کنند و می‌گذارند روی صندلی.. من دراز به دراز روی سنگهای ایستگاه دروازه دولت خوابیده‌ام..
می‌فهمم که برانکارد می‌آید.. مردانی می‌گویند که کمک کنید تا بذاریمش روی برانکارد.. دستهایی پاهایم را می‌گیرند.. من بلند می‌شوم از روی زمین.. چشمهایم را فشار می‌دهم روی هم.. و لبه برانکارد تنها جایی است که می‌شود فشار داد.. درد دارم.. درد دارم.. و نمی‌خواهم ناله کنم..
تاب می‌خورم میان چهار نفری که هی تکان تکانم می‌دهند.. دلم می‌خواهد داد بزنم یواشتر.. درد دارم..
صدا اما در نمی‌آید..
می‌فهمم که دوباره روی زمین می‌گذارنم.. مردانی بالای سرم ایستاده‌اند.. نام و مشخصات.. من دیگر ناله‌های خفیفی می‌کنم.. وای.. درد دارم.. دستهای نازنین را فشار می‌دهم.. مرا به خانه ببرید.. اورژانس در راه است.
لیوانی آب قند و سوال‌هایی که می‌پرسند آیا سابقه داشته.. و هی می‌گویم نه.. نه .. نه..

حالا آرام‌تر شده‌ام.. اورژانس رسیده.. فشارم طبیعی است.. کابوس تمام شده است.. بلند می‌شوم، رضایت می‌دهم که بروم خانه.. کاغذی را امضا می‌کنم.. از مقابل ایستگاه دربست می‌گیریم تا خانه.. مرد راننده که شرایط را می‌بیند، کرایه نهایتا 2000 تومانی را 4000 تومان حساب می‌کند. حیف که حوصله اش را ندارم.. وگرنه به او می‌فهماندم که این رسمش نیست..

می‌خوابم..

کابوس تمام شد.

پی‌نوشت: امروز رفته بودم دادگاه انقلاب برای پس گرفتن وسایلی که از خانه بردند، در برگه رایانه‌ای که شماره پرونده را درج کرده بود، نوشته بود تاریخ بازداشت: 3 شهریور!.. عصبانی شدم، گفتم یعنی چی که این تاریخ رو زدید؟ من 24 خرداد بازداشت شدم، .. مرد گفت: ناراحتی دوباره برگرد اون تو.. راستش خیلی بهم برخورد، یعنی دوماه و نیم از مدت بازداشت، اصلا در هیچ کامپیوتری ثبت نشده.. یعنی هیچی!
وسایلم را هم نگرفتم، گفتند پرونده رفته برای اظهارنظر و در شعبه نیست!

پی‌نوشت: خیلی این روزها ناراحتم، برای کبری که 80 روز است بدون ملاقات و بدون تلفن و بدون هیچ چیز دیگری در بند 209 است. دلم برای آرامش صورتش لک زده..
خیلی اندوهگینم برای تمام شبهایی که همچنان در سکوت 209 می‌گذرد برای هنگامه، کبری ، فریبا و البته فریبا و مهوش( از یاران بهایی).. حس بدی دارم

۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

به شبنم مددزاده/ دختری که روزهای زندان را به سخره می‌گیرد

وارد سالن ملاقات که می شوم؛ چشمم می چرخد روی زندانیها، آنهایی که هستند، آنهایی که مانده اند.دست چپ، روی اولین صندلی، چهره ای آشناست، تنها یک نگاه به هم می اندازیم و من کمی فشار می آورم به ذهنم تا بفهمم این دختر" شبنم مددزاده" است. حالا هفتاد و چند روزی گذشته است و من به شبنم که نگاه می کنم، خجالت زده می شوم از روزهای زندانم، دلم قرص می شود به صورت این دختر و بعد تمام دلخوشیم، روزهای دوشنبه است تا چشمم خشک شود به درب سلول تا کی خانم نگهبان بگوید که حاضر باشم برای ملاقات و من هی خدا خدا می کنم، که کاش شبنم هم باشد.
چند باری توی ماشین ملاقات با هم می نشینیم، اتهامم را می گویم و از تو می پرسم، انگار خنده از لبانت پاک نمی شود، اولین جمله ات این است که " همه اتهاماتشان نابجاست، من اقرار نکردم" و باز دوشنبه ها..
حالا دیگر آمدم سلول کناری تو، ششمین بار و یا شاید بیشتر است که سلولم را عوض می کنند.حالا سلول شماره 13هستم، دیوار به دیوار و مشت به مشت که روی دیوار می کوبیم و احوالی می پرسیم در روز از هم. انگار با مشت ها، می فهمیم که چه می گوییم.
درکه باز می شود برای دستشویی یا حمام، از زیر چشم بند، نگاهم به درون سلول شماست و تو که همیشه منتظر، پشت دریچه ها ایستاده ای تا عبور زندانی ای را ببینی و از پس 7ماه بودن در بند 209، باور کنی که هنوز زندگی جریان دارد و هستند دیگرانی که مهمان این راهروها و این توالت های ساعتی باشند.
* ساعت از 12‌ شب گذشته، اینجا بند متادون است، همان قرنطینه معروف، ما جوانترها دورهم نشسته ایم و از چیزهای خوب می گوییم و قهقهه سر می دهیم. همه می دانیم که من به زودی رفتنی هستم و من اندوهگینم از ماندن شما.. باز اما می خندیم و برای هم روی کتاب ها و کاغذها، خطی به یادگار می نویسیم.
شبنمم، وقتی از روزهای انتخابات برایت می گفتم، با شور و اشتیاق می شنیدی و حسرت می خوردی که چرا نبودی در خیابان های این شهر، من هم چون تو حسرت داشتم که چرا زود بازداشت شدم و نماندم تا حضور مردمم را در خیابان ها ببینم. اما بگذار بگویم، که آنچه این روزها در فیلم ها و عکس ها می بینم، فجیع تر از تمام ذهنیتی بود که داشته ام. خواهر جان، این روزها، بارها گریسته ام، از دیدن صورت خون آلود ندا، ربان سبز رنگ سهراب، از تصور آنچه در کهریزک گذشت، از کشتار مردم و خشونت عریانی که نمونه اش را ندیده ای و نمی توانی تصورش را بکنی. من پس از 102‌روز گریستم، خواهر، برای مردمم، برای روزگاری که بچه های یک آب و خاک، روی یکدیگر چماق و اسلحه می کشند، گریسته ام. من می ترسم شبنم، می ترسم از این روزگار که انسان به انسان رحم نمی کند.
گفتم آزاد که شوم، برایت مطلبی خواهم نوشت .قرار بود از خنده های تو بگویم و از مقاومتت پس از بیش از 7 ماه بازداشت، اما حدیثم، حدیث مرگ شد و شکنجه..
اما تو بخند خواهر جان، روزهای زندان را همچنان به سخره بگیر، تمام خنده هایت را با نفرت بالا بیاور روی صورت بازجویی که به حرمت آغاز ماه مهر هم که شده، آزادت نکرد تا پشت صندلی های دانشگاه برگردی.
بخند خواهر جان، خارج از آن دیوارها که جوانی ات را احاطه کرده اند، شهری است که بوی خون می دهد، بوی مرگ. آنجا که هستی، خیالت راحت است که روی خون نداها راه نمی روی، آنجا بودن شاید حس بهتری باشد در این روزها،این بیرون، تمام آسفالت های این شهر پر تقلب، رد خون مردمی را دارند که هیچ نخواستند جز رأی هایشان.
چشمان خواهرت به اشک می نشیند، وقتی مرا می بیند که تازه بازگشته ام از فراسوی دیوارها، بوی ترا می دهم شاید که اشک در چشمان خواهر می لرزد و به آزادی تو فکر می کند، به 8‌‌ماهی که نبوده ای و سرنوشتی که روشن نیست..
اما نیمکت های دانشگاه تربیت معلم، دفتر انجمن اسلامی، همان درخت بید معروف دانشکده ریاضی، حضورت را طلب می کنند، دیوار را پشت سر بگذار و به پاییز سلامی دوباره کن.
بخند شبنم، به هرچه دیوار و زندان است بخند. به آقای علوی با آن ژست انسان دوستانه اش بخند.
بخند به آنان که گمان می کنند می توانند با زندانی کردن، خنده را از لبانت بگیرند. تو 8 ماه است که ایستاده ای. این روزهای باقیمانده را هم بخند خواهر.
پی نوشت: امروز 20 مهرماه،سالروز تولد شبنم بود. شبنم حالا در بند نسوان زندان اوین است. و میدانم که امشب هم می خندد. 22 سالگی مبارک خواهرم.
نامه شبنم مددزاده از زندان اوین

جلسه دادگاه شبنم مددزاده بار دیگر به تعویق افتاد

۱۳۸۸ مهر ۱۲, یکشنبه

نه، تو تنها نیستی/ برای عبدالله مؤمنی

روز بیست و سوم است.5 شنبه ای که مثل همه روزهای انفرادی به تنهایی می گذرد، در چهاردیوار تنگ سلول. 23 روز بی خبری، 23 روز بدون کلام . 23 روز تنهایی . نگهبان خبر می دهد که حاضر باشم برای بازجویی . مانتو و شلوار سورمه ای رنگ زندان را تنم می کنم و مقنعه مشکی ای را که بلندایش تا روی ناف می رسد، به سرم می کشم و چشم بند رامی بندم تا نبینم چیزی را... راهروی بند زنان را طی می کنم و جلوی درب بند، بازجو آماده است. صدا می کند که جلوتر بیا، از زیر چشم بند دستهایش را می بینم و یقین می کنم که خود اوست.صدای لخ لخ دمپایی هایش می پیچد در سکوت راهرو،انگشت هایش با انگشترهای عقیق تکان می خورد که یعنی بیا دنبال من.به راهروی بند مردان می رویم و در به اصطلاح هواخوری آنجا، روی صندلی رو به دیوار می نشینم. صندلی چوبی است و اولین چیزی که از زیر چشم بند می بینم، نام " عبدالله مومنی" است که حک شده روی صندلی. یک جوری عجیب آرام می شوم، انگار فراموش می کنم همه تنهایی های 23 روز گذشته را، انگار دوباره مقاومتی که انتطارش را ندارم در وجودم تزریق می شود. نام عبدالله مومنی، هرچند ناراحتم می کند از بودنش در اینجا، اما به من می گوید که تنها نیستم در سکوت این سلول ها. عبدالله را هم گرفته اند و بالاتر از آن نام کوروش زعیم نوشته شده. چند ثانیه ای مات می شوم و یادم می افتد به کلام مادرم که در تماس تلفنی گفته بود:"همه را دستگیر کرده اند ، هر کس را که فکرش را بکنی"
باز در روز سی ام هم نام عبدالله مومنی روی دیوار اتاق بازجویی خودش را نشان می دهد، زیر نامش نامم را می نویسم و تاریخ می زنم و در کنارش می نویسم: " محکم باشید"
عبدالله عادت دارد که هر جا می رود اثری برای دیگران باقی بگذارد، همین نام ها، همین اثرهای کوچک، دلخوشی ای است در این روزهای یکنواخت بی خبری، روی درب آهنین هواخوری هم نامش هست و باز من زیر آن می نویسم:" آقای مومنی، شما هم انفرادی هستید؟".. دیگر جوابی نیست، دیگر اثری از عبدالله روی هیچ دیواری نیست، روی هیچ صندلی ای نامش نوشته نشده.. بی خبرم و هر بار که می روم بازجویی، تمام دیوار را دنبال نامش میگردم، اما آخرین تاریخ، همان 21 تیرماه است..
از گوشه و کنار می فهمم که او را به همراه دیگرانی به سلول های کوچک انفرادی بند 240 انتقال داده اند و در تمام روزهایی که از انفرادی به سلول چند نفره منتقل شده ام، به تنهایی او و بقیه فکر می کنم و قلبم درد می گیرد، ژیلا می گوید:" فکر می کنی عبدالله تا کجا بتواند مقاومت کند؟" می گویم که نمی دانم! و یادم می افتد به روز اولی که اسمش را روی صندلی دیدم.آن شب هنگامی که سفره شامم را پهن کرده بودم تا در کنار آن و در تنهایی خودم شام بخورم، لیوان آبم را پر کردم و جرعه جرعه آن را به سلامتی زندانیان سر کشیدم. اولین جرعه: به سلامتی عبدالله مومنی که امروز، دیدن اسمش بهم مقاومت داد.. دومین جرعه: به سلامتی همه زندانی هایی که اینجا، به جرم فکر کردن دارن بازخواست می شن.. آخرین جرعه: به سلامتی خودم که 23 روزه تنهام و هنوز ایستادم( این آخری شاید تحویل بیش از حدی بود که خودمو گرفتم!). پس از آن هم بعضی از شب ها با ژیلا این کار را می کردیم.
**
پنجمین جلسه دادگاه متهمان اعتراضات پس از انتخابات است و من صبح در ملاقات از مادر شنیده ام که نام عبدالله هم در لیست دادگاه بوده است، به او گفتم که گمان نمی کنم عبدالله حرف بزند، حالا در سلولی هستم که تلویزیون داریم، سلول شماره 13، تمام اخبار امروز را دنبال می کنم تا از دادگاه با خبر شوم. بلاخره اخبار ساعت 2، قسمتهایی از آن را نشان می دهد. نماینده دادستان کیفرخواست ع. م را می خواند، تو را از پشت سر نشان می دهند، اولین کلام را که می گویی، از جا می پرم و می گویم:" عبدالله است". هم سلولی ها متوجه تغییر چهره ام می شوند، می گویند: مطمئنی؟ ( هنوز تو را از پهلو نشان نداده)، می گویم که صدایش را می شناسم به قدمت این چند سال آشنایی !. چسبیده ام به تلویزیون و حرفهایت را گوش می دهم، اتهاماتت که اتهامات من و بسیاری دیگر است، تو می گویی که در گذشته چه اشتباهاتی کرده اید، که دفتر تحکیم منحرف شده، که با تجزیه طلبان همراستا بوده اید.. تو می گویی و می گویی.. من گوشه سلول کز کرده ام، کبری می گوید که نباید خودم را ناراحت کنم، هم سلولی ها سعی می کنند به طریقی مرا از فکر کردن به دادگاه بازدارند، من اما تا صبح فردا در خواب و بیداری، گفته هایت را مرور می کنم..

عبدالله!

آقای مومنی

ما که باور نکردیم آنچه را شما گفتید، هیچ کس باور نکرد، حتی قاضی صلواتی..
اندوهگین مباش، در دادگاه سرت را پایین نگیر، زل بزن در چشمهای بازجو و قاضی.. دروغ بگو.. آنها دروغگویی را دوست دارند..اصلا بگذار فکر کنند شکسته ای، اما ما تا همیشه این روزگار باور نمی کنیم آنچه را گفته ای..

مادر می گوید که ادوار تحکیم بیانیه داده و گفته اند خدا را شکر که در دادگاه فهمیدیم عبدالله زنده است.. تو زنده ای رفیق.. آنها بخواهند یا نه.. تو زنده می مانی رفیق..