۱۳۸۷ دی ۴, چهارشنبه

سهم ما این است....

زندگی زنی که روبرویت می نشیند و شرح بدبختیهایش را برایت قصه می کند، می تواند آنقدر دردآور باشد و آنقدر جذاب شاید، که چندین صفحه بنویسی اش در همین وبلاگ و برای دیگرانی، نیز تعریفش کنی از دور...
اما نه، بگذار نگویم از سهیلا و چشمهایش که مرتب به اشک می نشست، وقتی می گفت من هم جوونم، غرور دارم اما مادرم..
بگذار شرح درد سهیلا برای خودش بماند و ما به قول خودش، همان شنونده باقی بمانیم و نه بیشتر...
که آنقدر گوشه گوشه این شهر را نام سهیلا پوشانده است، که شاید گفتن از این سهیلا ظلمی باشد در حق سایرین...
سهیلا، اما داستان بسیاری از زنان این مملکت است، که طعم تلخ نابرابری های اجتماعی به جانش می آورد، مهر مطلقه بر پیشانی، با برادرانی که هنوز آب کفن مادر خشک نشده، بیرونش می کنند از خانه با دو بچه، و نگاه مردمی که زنی مطلقه را گناهکار می دانند و نساز و ...
و سهیلا باز عروس خانه ای دیگر می شود و این بار از ترس طلاقی دوباره و جامعه ای که لگدمالش می کند زیر نگاه های شماتت بار و خانواده ای که پذیرایش نیست، دیگر جرأت ندارد از نارضایتی دم بزند...
- می گوید، پسرهایم می گویند، اگر تو طلاق نگرفته بودی، الان وضع زندگی ما اینجوری نبود.. و باز می گوید: به آنها گفته ام، چرا هیچ وقت نمی گویند، اگر پدرمان معتاد نبود، الان وضع مادرمان و ما اینطور نبود.. چرا همیشه باید من مقصر باشم..
سهیلا را انگار می شناسیم..
همان زنی است، که وقتی دم دکان اصغر آقا می رود، که برنج ندارم، و بچه ام دیشب دلش برنج می خواست، مرد مغازه دار تنش را طلب می کند در برابر یک کیلو غذا..
سهیلا را می شناسیم، ...
همان زنی است، که لباس گرم ندارد برای پوشیدن و کفش های خواهرش را به عاریه گرفته است..
همان که می رود قصابی برای تکه ای گوشت قربانی و باز خودش را طلب می کنند و سهیلا ناچار باید برود.. برای مادر بودنش...
سهیلا را باید دید، باید شناخت... وگرنه با تکان دادن سرهایمان، گره ای از گره های کور زندگی اش باز نمی شود... همین جاست، شاید فردا، گوشه همین خیابان خودمان..
فقط باید چشممان را کمی بیشتر باز کنیم...
پی نوشت : کافه موکا، هنوز مثل سابق است.. هیچ چیز عوض نشده.. هنوز وقتی می روی، همان پسر خیلی با ادب هی قربانت می رود و موقع خداحافظی، در را باز می کند برای بدرقه و باز قربانت می رود..
همه چیز مثل سابق است، فقط کمی گرانتر شده و یک چیزی نیست...

۱۳۸۷ آذر ۲۱, پنجشنبه

از همه جا

در این مدت ننوشتن، آنقدر مطلب بود برای نگاشتن در موردش که گاهی در انتخاب اولویتش، گیج می شدم و ترجیح دادم از هیچ کدام ننویسم.. حال و هوای همه شان، پر از درد و ناراحتی بود و نمی خواستم حدیث هر روزه ام، از غم باشد و ...
ویژه نامه کمیته گزارشگران حقوق بشر را در اینجا ببینید و از دستش ندهید که نصف عمرتان بر فنا خواهد بود!
و مطالب خودم اینجا و اینجا و اینجا !
- به هر حال زمانه عوض شده است و این روزها، با اس ام اس، انقلاب می کنند.. برادران وزارت اطلاعات هم، با مسدود کردن سرویس های اس ام اس، در واقع تلاش کرده اند تا از وقوع یک انقلاب جلوگیری کنند حتما...
با این حال، الان که چند روز گذشته و هیچ خطری هم کیان مملکت را تهدید نمی کند، نمی دانم چرا اس ام اس های ما وصل نمی شود.
قابل توجه همه دوستانی که به این درد مشترک مبتلا هستند، پیگیری های من از طریق مرکز مخابرات، به نتیجه ای نرسید و گفتند که در سیستم ما " اس ام اس شما وصل است". احتمالا یک سیستم دیگری هم وجود دارد که از پیگیری ما خارج است. بیخود به امور مشترکین و غیره مراجعه نکنید.!
پی نوشت: روی همان صندلی، روبروی در، نشسته ای و بچه ها خودشان را قوس داده اند تا نزدیک دهانت که بهتر بشنوند.. و تو شعر می خوانی و ضبط یکی روشن است.. و بعد آرام کف می زنیم...
و تو فکر کنم که با دستمال کاغذی، عرقت را خشک می کنی و من خداحافظی میکنم...
خداحافظ رفیق، من رفتم..
خانه هنرمندان.. و صندلی روبروی در.. که حالا یک آدم بدقیافه رویش نشسته و هی زل می زند به نگاه پر حسرت من که می افتد روی صندلی.. با آن قیافه ضایعش... و چشمم را می دزدم از روی صندلی که دیگر تو رویش نیستی... و صدای هیچ شاعری در فضا نیست..