دیدن این مادر، از آن لحظه هایی برایت درست می کند، که استیصال سرتاپایت را می گیرد.هی می گوید، جمله ای که بارها شنیده ای و او هم می گوید، یک جور حس سنگینی داری روی شانه هایت، وقتی بعد از خدایی که نمی شناسیش، می شوی آخرین امید کسی و آنقدر کوچکی و ناتوان، که نمی توانی به این زن بگویی که قادر نیستی کاری کنی.. قادر نیستی، امیدش باشی بعد از خدایش..
محمدپورعبدالله را دوباره برده اند 209، که خراب می شود روزی آخر به حتم! از آه دل همین مادرانی که صورتشان، خیس می شود از دوری فرزند، و با پشت دست در شلوغی میدان انقلاب پاکش می کنند، تا کسی نفهمد، عمق درماندگی و نگرانیشان را..
می گوید، بنویس حتما که من تا آخر پشت سر محمدم ایستاده ام. می گوید اگر این بار دادگاه انقلاب جوابی ندهد، قسم می خورم که خودم را می کشم و من هی میروم بالا و پایین که اینقدر مصمم نباشد روی این تصمیمش، که منصرفش کنم از انجام چنین کاری که میدانم از او بر می آید، هی برایش داستان می بافم و از مقاومت می گویم و دلخوشی محمد به او در تمام لحظه های سخت سلول انفرادی، که اگر او نباشد، محمد نیست می شود تا پایان عمر..
حالا هی برای این مادر از لزوم مقاومت بگویید، اما وقتی می گوید که محمد را کتک زده بودند و پایین تنه اش، کبود و زخمی و له شده بود و بعد چیزی در چشمانش می لرزد، دیگر هیچ حدیثی نداری برای گفتن. هیچ ..
محمدپورعبدالله را بهمن ماه گرفتند، اواخر سال، درحالی که مادرش امید به آزادیش داشت، او را به شدت کتک زدند و بعد منتقل کردند به زندان قزل حصار، 48 ساعت در قرنطینه، میان 150 معتاد و مجرم. محمد به مادرش می گوید:" نمیدانی در آن 48 ساعت لعنتی چه بر من گذشت!"
حالا دوباره بعد از 1 ماه بردنش به دادگاه که امضا کند پای ناکرده هایش را و محمد زیر بار نمی رود که به امضایی، بپذیرد تمام مهملات پرونده را و قاضی دوباره دستور می دهد که ببریدش 209، شاید دوباره یادش آید آنچه کرده !
و مادر محمد، حالا در شلوغی میدانی به وسعت انقلابی که کرده است، ایستاده و کمک طلب می کند. از مایی که گمان می کند می توانیم کاری کنیم برای آزادی پسرش. حالا مجبوری حرفهایی بزنی که شاید خودت زیاد معتقد نباشی به درستیشان، اما گاهی باید گفت.. هر چند نادرست.
محمد آزاد می شود، یک ماه دیرتر یا زودتر، اما بلاخره می آید بیرون از آن زندان لعنتی و آنچه کمک می کند به صبر کردنش، مثقاومت توست، مادر! پس بمان، سلامت و همینطور محکم.. آزادش می کنیم بلاخره.. من حتم دارم..
آرامتر می شود.. جملات هی در ذهنت تاب می خورد... هی یک نفر می خندد.. مسخره ات می کند..
بعد زیر لب می گویی:" آزادت می کنیم"
حالا یقین داری که می توانی
پی نوشت: محمد پورعبدالله را دریابیم..
محمدپورعبدالله را دوباره برده اند 209، که خراب می شود روزی آخر به حتم! از آه دل همین مادرانی که صورتشان، خیس می شود از دوری فرزند، و با پشت دست در شلوغی میدان انقلاب پاکش می کنند، تا کسی نفهمد، عمق درماندگی و نگرانیشان را..
می گوید، بنویس حتما که من تا آخر پشت سر محمدم ایستاده ام. می گوید اگر این بار دادگاه انقلاب جوابی ندهد، قسم می خورم که خودم را می کشم و من هی میروم بالا و پایین که اینقدر مصمم نباشد روی این تصمیمش، که منصرفش کنم از انجام چنین کاری که میدانم از او بر می آید، هی برایش داستان می بافم و از مقاومت می گویم و دلخوشی محمد به او در تمام لحظه های سخت سلول انفرادی، که اگر او نباشد، محمد نیست می شود تا پایان عمر..
حالا هی برای این مادر از لزوم مقاومت بگویید، اما وقتی می گوید که محمد را کتک زده بودند و پایین تنه اش، کبود و زخمی و له شده بود و بعد چیزی در چشمانش می لرزد، دیگر هیچ حدیثی نداری برای گفتن. هیچ ..
محمدپورعبدالله را بهمن ماه گرفتند، اواخر سال، درحالی که مادرش امید به آزادیش داشت، او را به شدت کتک زدند و بعد منتقل کردند به زندان قزل حصار، 48 ساعت در قرنطینه، میان 150 معتاد و مجرم. محمد به مادرش می گوید:" نمیدانی در آن 48 ساعت لعنتی چه بر من گذشت!"
حالا دوباره بعد از 1 ماه بردنش به دادگاه که امضا کند پای ناکرده هایش را و محمد زیر بار نمی رود که به امضایی، بپذیرد تمام مهملات پرونده را و قاضی دوباره دستور می دهد که ببریدش 209، شاید دوباره یادش آید آنچه کرده !
و مادر محمد، حالا در شلوغی میدانی به وسعت انقلابی که کرده است، ایستاده و کمک طلب می کند. از مایی که گمان می کند می توانیم کاری کنیم برای آزادی پسرش. حالا مجبوری حرفهایی بزنی که شاید خودت زیاد معتقد نباشی به درستیشان، اما گاهی باید گفت.. هر چند نادرست.
محمد آزاد می شود، یک ماه دیرتر یا زودتر، اما بلاخره می آید بیرون از آن زندان لعنتی و آنچه کمک می کند به صبر کردنش، مثقاومت توست، مادر! پس بمان، سلامت و همینطور محکم.. آزادش می کنیم بلاخره.. من حتم دارم..
آرامتر می شود.. جملات هی در ذهنت تاب می خورد... هی یک نفر می خندد.. مسخره ات می کند..
بعد زیر لب می گویی:" آزادت می کنیم"
حالا یقین داری که می توانی
پی نوشت: محمد پورعبدالله را دریابیم..