۱۳۸۸ فروردین ۲۶, چهارشنبه

برای دستهای خالی یک مادر..

دیدن این مادر، از آن لحظه هایی برایت درست می کند، که استیصال سرتاپایت را می گیرد.هی می گوید، جمله ای که بارها شنیده ای و او هم می گوید، یک جور حس سنگینی داری روی شانه هایت، وقتی بعد از خدایی که نمی شناسیش، می شوی آخرین امید کسی و آنقدر کوچکی و ناتوان، که نمی توانی به این زن بگویی که قادر نیستی کاری کنی.. قادر نیستی، امیدش باشی بعد از خدایش..
محمدپورعبدالله را دوباره برده اند 209، که خراب می شود روزی آخر به حتم! از آه دل همین مادرانی که صورتشان، خیس می شود از دوری فرزند، و با پشت دست در شلوغی میدان انقلاب پاکش می کنند، تا کسی نفهمد، عمق درماندگی و نگرانیشان را..
می گوید، بنویس حتما که من تا آخر پشت سر محمدم ایستاده ام. می گوید اگر این بار دادگاه انقلاب جوابی ندهد، قسم می خورم که خودم را می کشم و من هی میروم بالا و پایین که اینقدر مصمم نباشد روی این تصمیمش، که منصرفش کنم از انجام چنین کاری که میدانم از او بر می آید، هی برایش داستان می بافم و از مقاومت می گویم و دلخوشی محمد به او در تمام لحظه های سخت سلول انفرادی، که اگر او نباشد، محمد نیست می شود تا پایان عمر..
حالا هی برای این مادر از لزوم مقاومت بگویید، اما وقتی می گوید که محمد را کتک زده بودند و پایین تنه اش، کبود و زخمی و له شده بود و بعد چیزی در چشمانش می لرزد، دیگر هیچ حدیثی نداری برای گفتن. هیچ ..
محمدپورعبدالله را بهمن ماه گرفتند، اواخر سال، درحالی که مادرش امید به آزادیش داشت، او را به شدت کتک زدند و بعد منتقل کردند به زندان قزل حصار، 48 ساعت در قرنطینه، میان 150 معتاد و مجرم. محمد به مادرش می گوید:" نمیدانی در آن 48 ساعت لعنتی چه بر من گذشت!"
حالا دوباره بعد از 1 ماه بردنش به دادگاه که امضا کند پای ناکرده هایش را و محمد زیر بار نمی رود که به امضایی، بپذیرد تمام مهملات پرونده را و قاضی دوباره دستور می دهد که ببریدش 209، شاید دوباره یادش آید آنچه کرده !
و مادر محمد، حالا در شلوغی میدانی به وسعت انقلابی که کرده است، ایستاده و کمک طلب می کند. از مایی که گمان می کند می توانیم کاری کنیم برای آزادی پسرش. حالا مجبوری حرفهایی بزنی که شاید خودت زیاد معتقد نباشی به درستیشان، اما گاهی باید گفت.. هر چند نادرست.
محمد آزاد می شود، یک ماه دیرتر یا زودتر، اما بلاخره می آید بیرون از آن زندان لعنتی و آنچه کمک می کند به صبر کردنش، مثقاومت توست، مادر! پس بمان، سلامت و همینطور محکم.. آزادش می کنیم بلاخره.. من حتم دارم..
آرامتر می شود.. جملات هی در ذهنت تاب می خورد... هی یک نفر می خندد.. مسخره ات می کند..
بعد زیر لب می گویی:" آزادت می کنیم"
حالا یقین داری که می توانی
پی نوشت: محمد پورعبدالله را دریابیم..

۱۳۸۸ فروردین ۱۶, یکشنبه

همه فال های وحید...

وحید 10 فال داشت، 4 تای آن را فروخت، حالا وحید چند فال دارد؟
حالا دیگر وحید فال ندارد، همه فال هایش را زیر لاستیکهای یک ماشین، در اتوبانی جا گذاشت... فال هایی به قیمت زندگی اش..در سیزده بدری که برایش مفهومی از سبزی نداشت.. وحید رفته بود بیرون تا در شلوغی پارک ها و خیابان ها برای جشن طبیعت، فال بیشتری بفروشد.. تا از شنبه دوباره برگردد سر کلاس درس.. باز اخراج شود از کلاس و باز پشت در بنشیند به کتاب داستان خواندن و هی داد بزنی که وحید نکن فلان کار را و اوهم هی جواب دهد که برو بابا..
نرگس که خبر را آورد، گفت:" فال هایش را که فروخت، می خواست از اتوبان رد شود، که یک ماشین، تکه تکه اش کرد.." از همان ماشین هایی که هر روز از کنارش رد می شد و وحید با التماس می خواست تا فالش را بخرند.
همیشه اینجور وقت ها، آدم یادش می افتد به تمام خاطرات.. 4 ماه، 120 روز و ساعتها خاطره.. که هی من داد بزنم که وحید بشین سرجات.. وحید کی گفت بلند شی..
و هر چه می کنم، تصویر پاهای برهنه ات در میان دمپایی های زهوار در رفته، در سرمای زمستان از برابرم پاک نمی شود،..
پسرم، وحیدم.. حالا نامه ات مقابلم است که برایم از آرزوهایت نوشته بودی که دوست دارم دوباره ، خاله شیوا معلم ما شود .. که دوست داری در آینده پلیس شوی و خانه بزرگ داشته باشی..
اما این دنیای لعنتی ، خیلی چیزها را از ما میگیرد، من هم دوست داشتم پلیس شوم عزیز دلم.. از همان بچگی.. اما بزرگ تر که شدم، دیدم همه چیز به همان قشنگی که من تصور می کنم، نیست.. فهمیدم که اینجا در این مملکت نمی توان پلیس بود با آن آرمانی که من در نظر داشتم برای خدمت..
تو اما بزرگ تر نشدی، وحیدم..تا ببینی، این زمانه کثیف، چه درسهایی یادت می دهد، میان آرزوهایت، با فال هایت، ماندی و رفتی.. و حالا من مانده ام ، با دنیایی بدون تو..
می گویند به آنهایی که هستند فکر کنم.. اما مگر می شود، آدم فراموش کند بخشی از گذشته اش را.. که هر یک نفری که می میرد، بخشی از زندگی مشترک آدم را با خود می برد و تو بخشی از بهترینش را برده ای..
وحیدم.. حالا که این ها را می نویسم، هنوز باور آنچه اتفاق افتاده است سخت است.. غلام صبح زنگ زد و گفت که اعلامیه ات را دیده است و من ناچارم باور کنم که تودیگر نیستی..
این رسم زندگی است.. گاهی باید چیزهایی را باور کنی ، حتی اگر نخواهی و نتوانی..
و من باید باور کنم، تو دیگر نیستی تا با پاهای برهنه روی کف پوشهای ته پارک بدوی و من هی داد بزنم که وحید پاهایت کثیف می شود و تو عین خیالت نباشد... نمیدانم اینجور وقت ها آدم ها برای تنهایی خودشان است که گریه می کنند یا از ضعف است یا چیز دیگر.. از هر چه هست من ناتوانم به مقابله..
حالا عکس ها را نگاه می کنم..
یک نفر کم شده.. یک نفر نیست.. و نمیدانم، بازهم تصاویر توی عکس کمتر می شود یا نه؟
تو رفته ای پسر، یک نفر کمتر.. یک کودک کار کمتر.. شاید چهره شهرمان زیباتر شود..
نه.. اصلا مگر میان این همه بچه، که صبح تا شب، در این خیابان ها می چرخند، کسی می فهمد که تو نیستی، تو کم شده ای از چهره این شهر.. با بدن تکه تکه شده زیر لاستیکهای ماشین..
اصلا مگر به جایی بر می خورد نبودنت..
فقط من هی باید هر روز، عکس ها را دوباره و چندباره مرور کنم و باور کنم که تو دیگر مرده ای..
وحیدم.. دنیای فردا؛ دنیای بی رحم تری بود، بخواب آرام..
حالا دیگر در سرمای زمستان، پاهایت از سرما کرخت نمی شود.. دیگر مجبور نیستی التماس کنی به کسی برای خریدن فالهایت.. دیگر کتک نمی خوری و نمی بینم که ساق پایت را گرفته ای و از درد می پیچی به خودت..

بخواب پسرم.. دنیای بدون تو، دنیای کثیف تری است.. اما تو نمان در این حجم کثافت روزگار

اینجا هم برایش نوشته اند..مرگ وحید شریفی کودک کار 9 ساله

نادر هم در اینجا

و خبری در اینجا با عنوان مرگ یک کودک کار

و همین خبر در روزنامه سرمایه با عنوان " یکی از 218 میلیون کودک کار جهان در ایران کشته شد"