۱۳۸۸ آذر ۵, پنجشنبه

من عاطفه‌ام..

متن فراخوان آغاز به كار كمپین " من عاطفه‌ام":
درحالی كه هر روز اخبار صدور احكام سنگین علیه فعالان سیاسی تمام صفحات وب‌سایت‌ها را پر می‌كند. یك خبر، یك محكومیت، روز سه شنبه 4 آذرماه، در میان تمامی اخبار، منتشر شد و گم شد.
خبر 4 سال محكومیت دختری كه نه نامی بزرگ داشت و نه منصبی. قاضی دادگاه هم در جواب اعتراضش كه گفته بود، چرا سایرین را بعد از صدور حكم با قرار وثیقه آ‍زاد می‌كنید و من را نه، به او گفته بود كه " خودش را با آن‌ها مقایسه نكند." و عاطفه مقایسه نكرد،‌ نه با آن‌ها و نه با هیچ كس دیگر. اما آن‌جا كه صحبت از زندانی كشیدن و حبس به میان می‌آید. عاطفه، هم‌پای همان كسانی حكم می‌گیرد كه نباید خودش را با آن‌ها مقایسه كند.
عاطفه نبوی، اولین زنی است كه به دلیل اعتراضات پس از انتخابات حكم محكومیت دریافت كرده است. آن‌هم تنها به دلیل شركت در تظاهرات 25 خرداد. تظاهراتی كه خیلی از ما در آن شركت كرده‌ایم و از این لحاظ هم جرم عاطفه‌ایم. اما حالا ما در خانه‌هایمان نشسته‌ایم و عاطفه باید برای همه آن 3 میلیون نفری كه ‌آن روز در خیابان حضور داشتند، در زندان بماند. 4 سال.
كمپین " من عاطفه‌ام" از آن رو توسط جمعی از فعالان مدنی تشكیل شده، تا توجه افكار عمومی و نهادهای بین المللی را به حكم غیرعادلانه صادر شده علیه عاطفه نبوی جلب كند.از این رو، ما در اولین فراخوان خود از همه كسانی كه در اعتراضات پس از انتخابات و به خصوص در تظاهرات 25 خردادماه شركت كرده‌اند، می‌خواهیم با نوشتن چند خط، برای عاطفه و برای دستگاه قضایی، بگویند كه ما هم‌جرم عاطفه هستیم و اگر قرار است او زندانی شود، باید همه ما به جرمی مشترك زندانی شویم.عاطفه نبوی در زندان است و نامش در هیاهوی این همه خبر بازداشت و زندان گم شده است. این دختر 28 ساله، باید 4 سال در زندان بماند. برای یك روز حضور در خیابان. یك روز اعتراض. ما می‌خواهیم بگوییم كه مانند او فكر می‌كنیم. كه همه ما عاطفه هستیم. كه باید همه ما را زندانی كنند.
آدرس کمپین : " من عاطفه ام"
آدرس صفحه فیس بوک : " عاطفه را آزاد کنید"
دوستان این کمپین را به همه معرفی کنید. و به فراخوان آن پاسخ دهید. چند خط نوشتن کار سختی نیست. نوشته‌هایتان را ارسال کنید تا در وبلاگ قرار بگیرد. به اطرافیانتان هم اطلاع دهید تا بنویسند. نگذاریم عاطفه 4 سال در زندان بماند.

۱۳۸۸ آبان ۲۸, پنجشنبه

برای عاطفه و اشک‌های بی‌گناهیش...

طولانی مدت نیست كه می شناسمت، قدمتش به اندازه همین 5 ماه گذشته است. همین 5 ماه زندان و چشم بند و بازجویی..
جلسه دوم بازجویی است كه آقای بازجوی از بازداشت شما می‌گوید، من تا آن موقع نمی‌شناسمت و بازجو می‌گوید كه تو را به همراه "ضیاء" و 8 نفر دیگر در خانه‌ای بازداشت كرده‌اند. می‌گوید كه جلسه داشته‌اید به قصد راه‌اندازی اغتشاش. كه سازمان مجاهدین هدایتتان می‌كرده.
من هیچ‌كدام از حرف‌هایش را باور نمی‌كنم. آنجا می‌فهمم كه عاطفه نبوی، دخترعموی ضیا نبوی هم بازداشت شده و اینجاست.

من خبری از حال و روزت ندارم. ما در بند 2 هستیم و شما در بند 1.
مدت بودنم در سلول انفرادی هم كه درست سلول كناری شما بود.مشت‌هایم كه می‌كوبیدم برایتان روی دیوار، پاسخی نداشت.من صدای خنده‌هایتان را گاهی می‌شنوم در سكوت سلولم. صدای تلویزیونی كه از سلولتان می‌آید و شاد می‌شوم از اینكه اینجا، پشت این سلول‌های در بسته‌آهنی، زندگی هست.

نمی‌دانم روز چندم است؛ ژیلا هنوز آ‍زاد نشده، سعیده را به تنبیه تلاشمان برای برقراری ارتباط با سایر سلولها برده‌اند سلول انفرادی، من مانده‌ام و ژیلا.با تلویزیونی كه هنوز دو هفته نشده، برای تنبیهمان كه دیگر از اخبار بی‌خبر بمانیم، قطع كرده‌اند.

من و ژیلا هر روز یكی از آرزوهایمان این است كه یك هم‌سلولی جدید بیاید. یك نفر كه خبری داشته باشد از بیرون. روزها تكراری است. حرف‌های من و ژیلا هم تمام شده با هم. هیچ چیز در سلول نیست.

ساعت باید حدود 8 شب باشد كه زن زندانبان در را باز كند و ناهید با موهای بلوند وچشم بند وارد سلول می‌شود. من بلند می‌شوم و خوش‌آمد می‌گویمش.

ناهید آنقدر خبر دارد برایمان كه من و ژیلا سیراب می‌شویم. از بازداشتی‌های بهارستان است. او از تو می‌گوید. از چندساعتی كه در سلول 14 با تو بوده. از بی‌تابی‌هایت. از گریه‌های مداومت و اینكه می‌گفتی، من بی‌گناهم و نمی‌توانم این زندان را با بی‌گناهیم تحمل كنم.

من و ژیلا، غصه‌دار می‌شویم. و تا روز آخر هم فكر می‌كنیم به بی‌تابی‌های تو.
مرضیه هم كه می‌آید در سلول.. باز از تو می‌گوید.. می‌گوید كه حال عاطفه خوش نیست. می‌گوید كه بی‌گناهی، كه همه‌ ما بی‌گناهیم.

و بعد آن روز كذایی.. خاطرت هست عاطفه؟.. تنها روزی كه در زندان بغض كردم، برای تو..
من رفته‌ام به اتاق بازجویی.. فكر می‌كنم بعد از 20 روز دوباره خوانده شده‌ام.

شنیده‌ام كه پیش از انتقالت به 209، برخوردهای خوبی با تو صورت نگرفته..من معترضم و می‌خواهم اینجا، به این‌هایی كه ادعا دارند، رفتار و اخلاقشان اسلامی است و قانونی ، ثابت كنم كه چنین نبوده. بازجو از نامه كروبی می‌گوید و ادعایش در مورد تجاوز به بازداشتی‌ها. می‌پرسد كه من باور می كنم؟
من جواب می‌دهم كه مطمئنم حقیقت دارد و بعد بحثمان بالا می‌گیرد و من در این میان از رفتارهای بد انجام شده با تو می‌گویم. بدون اینكه نامت را بیاورم.
4 یا 5 ساعت با هم كلنجار می‌رویم.. او می‌گوید كه نامت را بگویم. و قول می‌دهد كه تا من اجازه ندهم از تو چیزی نپرسد.می‌گوید كه می‌خواهیم این موضوع را پیگیری كنیم.می‌گوید كه اجازه نمی‌دهیم این مسائل در وزارت اطلاعات اتفاق بیفتد. می‌گوید كه پدر آن كسی را كه خلاف كرده باشد در می‌آوریم. هی می‌گوید و می‌گوید.
من هی مقاومت می‌كنم برای نگفتن اسمت..اما انگار گول می‌خورم، بلاخره من هم اعتماد می‌كنم به آقای بازجو.. و وقتی نامت را می‌گویم، او باز قول می‌دهد كه هر وقت من بخواهم، از تو به خاطر این مساله تحقیق می‌كنند.
اما هنوز دقایقی نگذشته. من رو به دیوار نشسته‌ام و دارم برگه‌های بازجویی را سیاه می‌كنم.
مردی بالای سرم فریاد می‌كشد:" اسمت چیه؟" .. من با ناباوری از روی برگه بلند می‌شوم.. چند لحظه ساكتم. چرا به خودش اجازه داده با من اینطور حرف بزند. باورم نمی‌شود كه با من باشد.
با صدای ضعیفی می‌پرسم" با منی ؟" مرد دوباره با آن لحن بی‌ادبانه و پرخاش‌جویش، فریاد می‌زند كه " آره با توام، اسمت چیه؟".. من می‌فهمم كه حالا وقت ساكت نشستن نیست.. صدایم را بلند می‌كنم.. من هم داد می‌زنم.
" نظرآهاری"..
باز با همان لحن فریادگونه‌اش، حرف می‌زند كه الان عاطفه نبوی اینجاست. میتونی برگردی ببینیش. من برمی‌گردم، تو را می‌بینم كه پشت سر من ایستاده‌ای و احتمالا شوكه شده‌ای از این برخوردها.
داد می‌زند، بگو كه چه ادعایی كرده‌ای.
من آرام و با جملاتی شمرده می‌گویم:" عاطفه جان من شنیده‌ام ....... " حرفم كه تمام شد، تو می‌گویی:" نه، نه، اصلا اینجوری نبوده.."صدایت به نظرم می‌لرزد.فضای بدی است. من روی صندلی نشسته‌ام.

مرد داد می‌زند كه حالا باید از خانم نظرآهاری شكایت كنی به خاطر این اتهامی كه به تو و وزارت اطلاعات زده است.
من می‌گویم كه من اتهام نزدم. من شنیده‌هایم را مطرح كردم برای حل شدن.
آن یكی داد می‌زند:" تو گه خوردی ، آشغال كثافت"
من داد می‌زنم:" درست صحبت كن "
بازجو آن‌ها را از اتاق بیرون می‌كند.
صدای تو را می‌شنوم كه می‌گویی، من شكایتی ندارم از این خانم( یعنی من).. و آن مرد كه بعدا فهمیدم، "سید" صدایش می‌زنند. - از بازجوهای تیم نفاق است به قول خودشان و آدم كثیفی است كه در كتك زدن و برخوردهای وحشیانه با زندانیان سیاسی، درنگ نمی‌كند- هی سر تو داد می‌زند كه باید شكایت كنی علیه او، باید بنویسی و تو هی می‌گویی كه نمی‌نویسم.
من حالم از این برخوردها با تو بد می شود. بغض می‌كنم. بازجویی را تمام می‌كنم و بر می‌گردم به سلول.
آن یكی مرد كه می‌گویند از حراست 209 آمده، در جواب بازجو كه در راهروی بند به او می‌گوید:" شیوا خانم، حقوق بشریه و از اون لحاظ این موضوع را مطرح كرده" داد می زند : " من چیزی نگفتم، گفتم : گه خورده كه این حرفا رو زده، الانم میگم گه خورده.. صدایش می‌آید در اتاق.
باز بازجو می‌گوید كه حقوق بشریه.. و او در راهروی بند داد می‌زند: ك....م تو حقوق بشرش.
من سرد می‌شوم. یخ می‌كند بدنم.

بگذریم از اتفاقات بعدیش.
من تا روز آخر هم برای تو عذاب وجدان دارم. و مقصر می‌دانم خودم را برای آزاد نشدنت. بعد وقتی مرضیه به سلول من می‌آید. از آن روز می‌پرسم كه چه اتفاقی افتاد برای تو. مرضیه می‌گوید كه بعد از بازگشت به سلول تا ساعت‌ها گریه كرده‌ای.
من نگرانم برای تو و هر كه را می‌بینم، سراغ تو را می‌گیرم.
++
وسایلمان را جمع كرده‌ایم جلوی در.. من با چشم‌بند، در راهرو ایستاده‌ام. تو داری وسایل سلولتان كه حالا سلول كناری من است. بیرون می‌گذاری، نگاهی به هم می‌اندازیم و تو می‌گویی، : "تو هنوز آزاد نشدی" من می‌گویم كه مانده ام تا با هم برویم.
داریم از 209 خارج می‌شویم و از همین است كه می‌توانیم حرف بزنیم با هم
و این 4 روز اخر. در قرنطینه متادون. با همیم. حالا حالت خوب است.
بعضی از كتاب‌های شبنم، سرگمیمان شده است. شب‌ها شاملو می‌خوانیم و اخوان و فروغ
و از آن روز كذایی حرف می‌زنیم. تو می‌گویی كه خوب شد من آن مسائل را مطرح كردم و حالا من عذاب وجدانم را برای ماندن تو، تسكین داده‌ام.
حالا حالم بهتر است.
++
عاطفه.. روز آخر برایت نوشتم كه همیشه پر عاطفه بمان..
++
من آمده ام بیرون و تو گه‌گاهی از بند عمومی زندان، تماسی می‌گیری و حرفی می‌زنیم.
دادگاهت هفته پیش برگزار شده و هنوز حكمی نداده‌اند. با این احكام سنگین این روزها، من برایت بیش از همیشه نگرانم.
اما عاطفه، آن دادگاهی كه حكم بر محكومیت تو دهد. آن زندانی كه تو را مجبوس خود كند. بر جای نمی‌ماند.
من ویران می‌كنم. دیوارهای آن زندان را كه بخواهد عاطفه را از من دور كند.
عاطفه، راستی، تو به روح اعتقاد داری؟!




پی نوشت: این قسمت روح، مربوط به تیکه کلام من است در زندان.. ای تو روحش!
پی نوشت: باید اعتراف کنم، آنچه من در مورد عاطفه شنیدم، انچه واقعا اتفاق افتاده بود، نبود..
اخبار مربوط به عاطفه را میتوانید در سایت کمیته گزارشگران حقوق بشر ببینید.

پی نوشت : کبری را منتقل کرده‌اند بند عمومی، بعد از 4 ماه، اصلا باورم نمی‌شود که من‌آزاد شده باشم و این دختر، هنوز در زندان باشد.گفته‌اند به شرطی آزادش می کنند که از شوهرش طلاق بگیرد. خیلی حالم گرفته است از اینکه می‌بینم کبری هنوز آنجاست. من خجالت زده‌ام، خواهر. من خجالت می‌کشم که آزاد شدم و شما هنوز آنجایید. ببخشایید مرا اگر حالا اینجا میان این همه حجم از اخبار بد نشسته‌ام و شما هنوز پشت دیوارها هستید. من خجالت زده‌ام کبری که هیچ کاری از دستم برای تو بر نیامد.


انتقال کبری زاغه‌دوست از بازداشت‌شدگان بهشت زهرا به بند عمومی پس از 4 ماه بازداشت در بند 209

۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه

هفت تیر...

اینجا هفت تیر است که به قول هژیر، جهان از آن آغاز می شود و جهان در آن تمام می شود..
اولین ضربه باتوم که می نشیند روی شانه هایت،شیرینی‌اش تا عمق وجودت می‌رود.. به یاد تمام حسرت 102 روزی که نبودی و ندیدی.. بعد داستان دویدن‌ها، داستان اشک‌آور خوردن‌ها، دود سیگاری که هی می‌فرستی در ریه‌هایت ، یا فوت می‌کنی به صورت پسر کنار دستی که نمی‌شناسیش و هرگز هم دیگر نخواهیش شناخت..
حدیث امروز اما حدیث درد است و بغض عمیق..
وقتی گروه دیگری مقابلت رژه می‌روند و هر چه دلشان می‌خواهد می‌گویند، شعار می‌دهند، علیه تو .. پلیس امنیتشان را تامین می‌کند.. تو اما درست در کنار آنها ایستاده‌ای، حتی پلاکارد هم نداری و نه هیچ چیز دیگری.. اما امنیت تو تنها با باتوم و اسپری فلفل و سیلی‌های مداومی که روی صورتت می‌نشیند، تامین می‌شود.. جای دستهای سنگین مرد، روی صورتت رد انداخته و می‌سوزد..
بغض داری و یادت می‌افتد به آن‌ها که تا همین دو روز پیش بودند و امروز دیگر نیستند..
دردناک است.. دردناک است..
اینجا میدان هفت تیر است.. چندمین باتوم که می‌نشیند روی کمرت.. تازه یادت می ا‌فتد که این واقعیت تاریخ است.. آنها می‌زنند، ما کتک می‌خوریم، زندان می‌رویم، می‌میریم و باز آنها می‌زنند..
امروز روز غریبی بود.. باز، خیلی‌ها نیستند.. امشب..

پی نوشت: حالا، چشم‌بندت را زده‌ای، چراغ بزن تا نگهبان در را باز کند.برای دستشویی.. برای چه سوال پیچت می‌کنند، برای چه می‌زنند توی صورتت؟.. برای چه رفیق..
حالا، اولین روز انفرادی را پشت سر گذاشته‌ای، .. تو بگو، چند روز، چند هفته، چند ماه باید صبر کنم تا برگردی.. تو بگو، کی سوالهایشان تمام می‌شود.. من صبر می‌کنم، من می‌ایستم تا بازگردی و‌آن وقت به بلندترین فریاد این کوچه سوگند، .....
هیچ، .. بازگرد، برایت خواهم گفت!

۱۳۸۸ آبان ۱۱, دوشنبه

برای ستاره‌دارهای زندانی/ به یاد ضیا نبوی

دست بند را باز كن سرباز، این دستها مقدس است، باز كن این دست بند اسارت را، این پسر، دانشجو است، ستاره دارد..
سرش پایین است و تند تند می‌نویسد، اتهامات بازپرس سبحانی تمام صفحه را پر كرده و او همینطور ریز به ریز جواب‌هایش را می‌نویسد، سرش را هم بلند نمی‌كند- من می‌بینمش از پشت سر، كمی این پا و آن پا می‌كنم، باصدای بلند حرف می‌زنم شاید صدایم سرش را برگرداند..بلاخره نگاه می كند، سری تكان می‌دهیم و لبخندی..
بیرون كه می‌آید، دلم می‌خواهد ، به رسم زندانیانی كه تازه آزاد می‌شوند، بغلش كنم و آفرینی بگویم. دادگاه انقلاب است.. جلوی در شعبه 2 بازپرسی امنیت، ما ایستاده‌ایم و به اندازه 4 ماه حرف داریم برای هم.. سبحانی از دفتر بیرون می‌آید، نگاهی می‌اندازد و غر می‌زند كه " چیه دوباره جلسه تشكیل دادین؟" ما لبخند می‌زنیم و 1 ساعتی در راهروهای دادگاه انقلاب، بین زندانیان مختلف، با هم حرف می‌زنیم از بازجویی‌ها، از 209، از روزهای ملاقات، از دلخوشی‌های مشترك یا اتهامات مشترك، می‌گوییم و می‌گوییم.. سرباز می‌گوید: چقدر شما حرف دارید؟.. پاسخ می‌دهم، به اندازه 4 ماه، كه هی به فكر همدیگر باشیم و ندانیم حال آن یكی را..
××
دو هفته از بازداشتم گذشته است، سیزده روز است که افتاده ام گوشه سلول انفرادی- بی خبر- بدون بازجویی- بدون هیچ اتفاقی
××
بازجو مقابل در ایستاده و راهنمایی‌ام می کند- از پله ها به پایین-

قبل از همه چیز سراغ ستاره‌دارها می‌رود و فلسفه بافی‌ها و تئوری‌های توطئه‌اش که فقط خنده‌ام را به همراه دارد...کلی آسمان و ریسمان به هم بافته می‌شود که اخر سر بگوید شورای دفاع از حق تحصیل مستقل نبوده و در این میان "ضیا نبوی" عامل این وابستگی است.. آن‌هم به کجا؟ - سازمان مجاهدین.. در میان لبخندهای من، می‌گوید که "ضیا" را هم بازداشت کرده‌ایم.. لبخندم محو می‌شود و او ادامه می‌دهد:" سیدم اینجاست".. ادامه بازجویی دیگر مهم نیست.. سوالهای بازجو در میان قانون و تبصره‌های من، تمام می‌شود
به سلول بر می‌گردم. حس بدی دارم... به "ضیا" فکر می‌کنم، به همه روزهایی که با هم پلاکارد دست می‌گرفتیم و از ستاره‌دارها می‌گفتیم برای مردم. به تلاشش و به ستاره‌های روی سینه‌اش .. روزهای بعد به بی‌خبری می‌گذرد، هیچ‌کس از ضیا خبر ندارد. هیچ جا اثری از حضور او نیست. خیلی بعدتر می‌فهمم که نامش در کیفرخواست اولیه دادگاه‌های علنی آمده است و شورای دفاع از حق تحصیل به عنوان بازوی سازمان مجاهدین معرفی شده است. از ضیا اما خبری نیست
×× این جلسه فقط مربوط به شورای دفاع از حق تحصیل است. می‌گوید: " اسامی اعضای شورا را بنویسم" می‌گویم که کسی را نمی‌شناسم. "ضیا" در اتاق کناری بازجویی پس می‌دهد. بازجو می‌رود به اتاق ضیا، به او می‌گوید که شیوا اسامی اعضای شورا رو یادش نمیاد، براش بنویس.. بازجو برگه را می‌آورد و من پشت برگه می‌نویسم: "ستاره دانشجو نشان افتخار است" و می‌دهم دست بازجو
خبر می‌آورند که موهای ضیا را تراشیده‌اند. خبر می‌آورند که کتکش زده‌اند.. خبر می‌آورند که ملاقات ندارد.. خبر می‌آورند که زیر فشار است.
××
حالا اینجا در دادگاه انقلاب، من روبرویش ایستاده‌ام و با هم از همه روزهای رفته می‌گوییم و قهقهه سر می‌دهیم.
باز می‌گوید که انقدر حقوق بشر حقوق بشر نکن.. ما حالمان خوب است! .. برای چی شلوغ می‌کنی.. من می‌خندم و او هی توصیه می‌کند که مراقب باش، به زندگی‌ات برس..منم از آن باشه‌هایی می‌گویم که معنای صدتا نباشه را دارد
×××
حالا تو تاب بیاور رفیق. نام دانشجویان ستاره‌دار با نام تو گره خورده.. آنها کوچک‌تر از آنند که بتوانند، ستاره‌هایت را دست مایه‌ای برای محکوم کردنت، کنند. آنها کوچکند رفیق. تمام می‌شود این روزها را..
پی نوشت: ضیا نبوی، مجید دری و پیمان عارف، ستاره‌دارهای زندانی را ‌آزاد کنید