۱۳۸۷ اسفند ۹, جمعه

توصیه

- اگر میخواهید در این روزهای آخر سالی، مقداری از خستگی سالانه تان در برود و سال را خوب تمام کنید
- اگر مدتهاست یک کنسرت خوب و درست حسابی ندیده اید.
- اگر دلتان لک زده برای یک کار موسیقی خوب
- اگر میخواهید کار انسان دوستانه و حقوق بشری و حقوق کودکی البته، انجام دهید و نمیدانید از کجا باید اغاز کنید..
- اگر به کودکان کار و خیابان علاقه دارید.
- اگر طرفدار سبک " جز" هستید..
- و از همه مهمتر، اگر میخواهید من را ببینید!
- اگر و اگر و اگر...
23 و 22 اسفند، این کنسرت را از دست ندهید..
نیامدتنتان نشان میدهد اصلا رفتار انسانی ندارید..!
نیامدنتان نشان میدهد، اصلا به کودکان کار اهمیت نمیدهید..!
نیامدنتان نشان میدهد که اصلا ...
اما توصیه من این است که تا میتوانید در این کنسرت شرکت کنید، و دوستانتان را نیز تشویق به حضور نمایید.. یادتان باشد در هر 100 سال تنها یکمرتبه، میتوانید کنسرتی با این کیفیت را شاهد باشید.. پس از دستش ندهید.

و اما اطلاعات مربوطه:
(کنسرت گروه جز (( دوئت +1 )) در فرهنگ سرای هنر (ارسباران)
کنسرت گروه جز (( دوئت +1))

نوازندگان: علیرضا قهرمانی ، محمد آزمند (( گیتار))

نوازندگان مهمان : مهران سلطان زاده (ساکسفون تنور ) مسعود متقی (ساکسفون آلتو ، پرکاشن)
با اجرای قطعاتی از چارلی پارکر ، دیزی گیلسپی ،تلونیوس مانک ، هنری مانچینی ،جرج گرشوین و ...

روزهای 22 و23 اسفند ، ساعت 19 در فرهنگ سرای هنر (ارسباران)
مراکز فروش بلیط :

فروشگاه ققنوس: 22738007 ، ،22728007 (تحویل در محل )

نشر دارینوش : 22000400 ، 22000600
مرکز موسیقی سیاه سفید :66971603 ، 66952497 (تحویل در محل)

کافه عکس : 88791191
سراچه موسیقی ( نشر چشمه) :88922071

گیشه فرهنگ سرای هنر: 9_22872818

آموزشگاه زریاب (کرج): 3510965 _ 0261

پی نوشت: نمیدانم چرا زندگیمان اینطوری می شود، یک دفعه از یک مینی بوس در بازداشتی مشترک با اتهامی مشترک، میرسیم به کمیته ای که تو آن موقع به قول خودت عین گوسفند من را نگاه کرده بودی و من در خبرم نوشته بودم " کام....."..
نمیدانم چرا، از کجا خراب می شود، دلیلش چیست.. نمیدانم. تو میگفتی مقصر منم و گاهی باورش دارم، اما باز حدیث این نمیدانم هاست که باعث می شود، بهبود نیابد این رفتار..
کلی مأمور ریخته اند سرم و من در حالی که روسری ام افتاده پرت می شوم به مینی بوسی که تو نشسته ای روی صندلی اولش، با سبیل های از بنا گوش در رفته، و می گویی که موبایلت را گرفته اند.. من میروم و تو میمانی و بعد پیدا می کنیم هم را..
حالا کنار همیم، با دغدغه ای مشترک و من خوشحالم از اینکه حالا دیگر شریکی دارد شانه هایم برای تحمل دشواری راه..
حالا وقتی فکر می کنم یادم می افتد به مسیر شهریار و تلفنی که از اطلاعات بود و تو پاسخش را دادی و غش غش خندیدیم با هم، از سرکار گذاشتنشان و بعد روزی دیگر در اطلاعات، کلی فحشت دادند به خاطر آن تلفن!
حالا وقتی از اتوبان حقانی رد می شوم، دلم لک می زند برای آن گوشه ی خلوتی که در تاریکی، می خواستی به من نشانش دهی و چشم چشم را نمی دید و صدای خش خش سگی بود در آن تاریکی که وادارمان کرد به بازگشت و آن بالا نشستیم .. راه رفتیم.. با ماشین هایی که زیر پایمان بود و معرکه بود.. من یاد نگرفتم بلاخره، و دیگر نتوانستم بنشینم باز در آن گوشه خلوت..
راستی هنوز، دلت که می گیرد آنجا می روی؟
نمیدانم چرا، دیگر نه تماسی، نه حرفی، نه نشانه ای.. همین قدر می دانم که قصد کردم راحت باشی، اما شاید فکر احمقانه ای بود و راهکار احمقانه تری برایش انتخاب کردم.. نمیدانم.. حالا سراغت را که از این وآن می گیرم.. می گویند بد نیست، بهتر است .. و کمی آرام می شوم..
چرا اینجا نیستی، نمیدانم، کجا را اشتباه رفتیم نمیدانم.. اما یادم نمیرود، لحظه ی مرگ اکبر را که اس ام اس زدی و گفتی " هی فلانی، زندگی شاید همین باشد.. " و من های های گریه کردم با نوشته ات..
نمیدانم شاید به قول تو زندگی همین باشد.. اما دلم تنگ شده است.. برای تمام لحظه های شاد، اضطراب، گریه و همه چیز سه سال گذشته و حالا وقتی میبینم می نویسی، آرام ترم..
که چشمم خشک شده بود به صفحه وبلاگت..
خوش باشی رفیق من..
پی نوشت: هرگونه برداشت از پی نوشت بالا ممنوع است. اصولا شما هر حدسی بزنید، پیشاپیش تکذیب می شود.

۱۳۸۷ بهمن ۲۹, سه‌شنبه

بدون شرح...

1- آدم گاهی اوقات خسته می شود، گاهی احساس می کنی پیر شده ای در میان این همه همهمه، این همه هیاهو، این همه خبر، این همه غصه و چکنم چکنم ها.. گاهی احساس می کنی دیگر به اینجایت رسیده.. فکر می کنی دیگر بریده ای...
2- وقتی صدایی از آن سوی خطوط، جایی در شهر تو، برایت از دردهایش میگوید و رنج 11 سالی که باید تحمل کند، وقتی صدایی مدام تو را به کمک می خواهد و از رنج 11 سال زندان می گوید.. . آن وقت تو نگاهی به دستهایت می اندازی و ساکتی از این همه ضعف و بعد فکر می کنی در میان این همه هیاهو و این همه اخبار و عمری که دارد می رود، چکار کرده ای برایش؟.. و از این همه ناتوانی خنده ات می گیرد..خنده ای تلخ
3- گاهی فکر می کنی، بیهوده داری دست و پا می زنی، بیهوده تقلا می کنی در این منجلاب، که هر چه بیشتر دستهایت را تکان دهی، بیشتر فرو می روی.. انگار باید آرام بود، تا دیرتر فرو رفت.
4-گاهی از این همه تکرار، حالت به هم می خورد و به دنبال روزنه ای هستی برای دیدن دگرگونه ی جهان، دلت می خواهد کاش میشد چشمهایت را طور دیگری باز کنی و از زاویه دیگری بنگریش و غرق نشوی در تکرار 7 سال از زندگیت..
5- تلاش میکنی، انگار روی تمام دیوارها، جستجویش می کنی، روزنه را می گویم.. اما هرچه بیشتر می گذرد کمتر می یابیش و همان که بوده را از هم دست می دهی.. آن وقت آنقدر غرق می شوی در همین زندگی یکنواخت که یک سرش آدمهایی اند که چشمشان به کمک توست و یک سرش تو هستی و تکراری که حس می کنی دارد از پا درت می آورد.. بدون هیچ تغییری.. بدون یک وجب بالا و پایین..
هفت سال کنج خانه نشستن، هفت سال غرق شدن.. هفت سال پایت را از دیوارهای شهر بیرون نگذاشتن..
6- فردا صبح که می شود.. نیرویی می خواهی برای بلند شدن.. با خودت کلنجار می روی و باز انگار چیزی عجیب آرامت می کند، می پذیریش، با همه چیزش، ..
آن وقت دستهایت را میگیری به دیوارها، همان دیوارهای سبزرنگ، نگاهی به مهتابی روشن بالای دیوار می اندازی و پنجره کوچک آهنین با سیم هایی که محصورش کرده اند.. سبزی دیوار، دستت را می گیرد و بلند می شوی..
حالا ایستاده ای.. و دلت می خواهد بخندی ..
پی نوشت: مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی، همچو یادی، دور و لغزان، می گذشتم از تراز خاک سرد پست..
پی نوشت : دارد تمام می شود، می سوزد و تمام می شود...

۱۳۸۷ بهمن ۱۵, سه‌شنبه

اعدام بهمن در ماه بهمن...

اعدام می شود.. اعدام نمی شود..
امشب از آن شب هایی است که چشم هایت سنگین نمی شود که جوانی تا صبح در تنهایی سلول انفرادی قدم می زند و دل توی دلش نیست که آفتاب که بزند باز نفس می کشد یا نه..
بهمن را میخواهند اعدام کنند.. زیاد فرصتی نمانده دیگر برای اعتراض و اقدام.. در میان هیاهوی این همه خبر بازداشت و احضار و .. خبر بهمن گم شد و انگار بودنش زیاد مهم نیست برای کسی..
باز سحرگاه چهارشنبه است..
صدای تیک تاک ساعت دیواری، تنها به مرگ نزدیک تر می کند بهمن را.. کاش کاری بکنیم تا صبح نشده..
کاش بشود کاری کرد
- عالیه اقدام دوست را سه سال روانه اوین کرده اند.. برای بودن در میدانی که همه ی ما هم بودیم.. برای شعاردادنهای آن روزش، برای اعتراضش، و برای حضورش.. جرممان یکی است، او سه سال زندانی شده است و ما نشسته ایم در خانه..
شاید لازم باشد که از هم جرممان جدی تر دفاع کنیم
شاید ما عالیه های بعدی باشیم...
- و نفیسه آزاد که در بازداشتگاه وزرا که چرک و کثافت از دیوارهایش شره میکند، حدود 4 شب است بازجویی پس می دهد.. چرایش را نمی دانم..حتما او هم مجرم است و باز جرممان یکی است..
پی نوشت: از همه دوستانی که در این مدت، پیغامی گذاشتند، تماس گرفتند و همدردی کردند، سپاسگزارم.. ببخشید از اینکه فرصتی نیست برای اینکه تک تک ، سپاستان گویم..
باشد تا بتوانم در روزهای خوبتان، جبرانش کنم...
پی نوشت: هژیر مدتها پیش برای بهمن نوشته بود، بخوانیدش اینجا..
وپروانه، برای سی ساله شدن انقلابمان