همیشه تصور موقعیت آدمهایی که در یک مکان عمومی، حالشان بد میشود و میافتند برایم جالب بوده.. و انگار قرار است همه تصورهای جالب، برای تجربه هم که شده سرم بیاید.
ایستگاه مترو دروازه دولت است، من ایستادهام منتظر قطار.. شلوغی صبح شنبه، مثل همیشه تکرار میشود..
عرق میکنم، خیس میشوم، بدنم بیحس میشود، ناگهان چیزی را نمیبینم..
میفهمم که روی صندلی مینشانندم.. میفهمم که سرم به گوشهای خم شده و دستهایم عین مردهها آویزان است.. میفهمم که قدرت بلند شدن ندارم..
صدای محوی میگوید، پاشو بریم خونه..
نمیتوانم.. او نمیداند..
میفهمم که روی زمین، دراز به دراز خوابیدهام، چشمهایم روی هم است و اطرافم پر از همهمه.. میفهمم که سنگهای ایستگاه، سفت است و سرد.. کسی کیفم را زیر سرم میگذارد و من دستهایی را فشار میدهم از درد..میفهمم که مردم دورم حلقه زدهاند وهرکس تجویزی میکند. پاهایم را بلند میکنند و میگذارند روی صندلی.. من دراز به دراز روی سنگهای ایستگاه دروازه دولت خوابیدهام..
میفهمم که برانکارد میآید.. مردانی میگویند که کمک کنید تا بذاریمش روی برانکارد.. دستهایی پاهایم را میگیرند.. من بلند میشوم از روی زمین.. چشمهایم را فشار میدهم روی هم.. و لبه برانکارد تنها جایی است که میشود فشار داد.. درد دارم.. درد دارم.. و نمیخواهم ناله کنم..
تاب میخورم میان چهار نفری که هی تکان تکانم میدهند.. دلم میخواهد داد بزنم یواشتر.. درد دارم..
صدا اما در نمیآید..
میفهمم که دوباره روی زمین میگذارنم.. مردانی بالای سرم ایستادهاند.. نام و مشخصات.. من دیگر نالههای خفیفی میکنم.. وای.. درد دارم.. دستهای نازنین را فشار میدهم.. مرا به خانه ببرید.. اورژانس در راه است.
لیوانی آب قند و سوالهایی که میپرسند آیا سابقه داشته.. و هی میگویم نه.. نه .. نه..
حالا آرامتر شدهام.. اورژانس رسیده.. فشارم طبیعی است.. کابوس تمام شده است.. بلند میشوم، رضایت میدهم که بروم خانه.. کاغذی را امضا میکنم.. از مقابل ایستگاه دربست میگیریم تا خانه.. مرد راننده که شرایط را میبیند، کرایه نهایتا 2000 تومانی را 4000 تومان حساب میکند. حیف که حوصله اش را ندارم.. وگرنه به او میفهماندم که این رسمش نیست..
میخوابم..
کابوس تمام شد.
پینوشت: امروز رفته بودم دادگاه انقلاب برای پس گرفتن وسایلی که از خانه بردند، در برگه رایانهای که شماره پرونده را درج کرده بود، نوشته بود تاریخ بازداشت: 3 شهریور!.. عصبانی شدم، گفتم یعنی چی که این تاریخ رو زدید؟ من 24 خرداد بازداشت شدم، .. مرد گفت: ناراحتی دوباره برگرد اون تو.. راستش خیلی بهم برخورد، یعنی دوماه و نیم از مدت بازداشت، اصلا در هیچ کامپیوتری ثبت نشده.. یعنی هیچی!
وسایلم را هم نگرفتم، گفتند پرونده رفته برای اظهارنظر و در شعبه نیست!
پینوشت: خیلی این روزها ناراحتم، برای کبری که 80 روز است بدون ملاقات و بدون تلفن و بدون هیچ چیز دیگری در بند 209 است. دلم برای آرامش صورتش لک زده..
خیلی اندوهگینم برای تمام شبهایی که همچنان در سکوت 209 میگذرد برای هنگامه، کبری ، فریبا و البته فریبا و مهوش( از یاران بهایی).. حس بدی دارم
ایستگاه مترو دروازه دولت است، من ایستادهام منتظر قطار.. شلوغی صبح شنبه، مثل همیشه تکرار میشود..
عرق میکنم، خیس میشوم، بدنم بیحس میشود، ناگهان چیزی را نمیبینم..
میفهمم که روی صندلی مینشانندم.. میفهمم که سرم به گوشهای خم شده و دستهایم عین مردهها آویزان است.. میفهمم که قدرت بلند شدن ندارم..
صدای محوی میگوید، پاشو بریم خونه..
نمیتوانم.. او نمیداند..
میفهمم که روی زمین، دراز به دراز خوابیدهام، چشمهایم روی هم است و اطرافم پر از همهمه.. میفهمم که سنگهای ایستگاه، سفت است و سرد.. کسی کیفم را زیر سرم میگذارد و من دستهایی را فشار میدهم از درد..میفهمم که مردم دورم حلقه زدهاند وهرکس تجویزی میکند. پاهایم را بلند میکنند و میگذارند روی صندلی.. من دراز به دراز روی سنگهای ایستگاه دروازه دولت خوابیدهام..
میفهمم که برانکارد میآید.. مردانی میگویند که کمک کنید تا بذاریمش روی برانکارد.. دستهایی پاهایم را میگیرند.. من بلند میشوم از روی زمین.. چشمهایم را فشار میدهم روی هم.. و لبه برانکارد تنها جایی است که میشود فشار داد.. درد دارم.. درد دارم.. و نمیخواهم ناله کنم..
تاب میخورم میان چهار نفری که هی تکان تکانم میدهند.. دلم میخواهد داد بزنم یواشتر.. درد دارم..
صدا اما در نمیآید..
میفهمم که دوباره روی زمین میگذارنم.. مردانی بالای سرم ایستادهاند.. نام و مشخصات.. من دیگر نالههای خفیفی میکنم.. وای.. درد دارم.. دستهای نازنین را فشار میدهم.. مرا به خانه ببرید.. اورژانس در راه است.
لیوانی آب قند و سوالهایی که میپرسند آیا سابقه داشته.. و هی میگویم نه.. نه .. نه..
حالا آرامتر شدهام.. اورژانس رسیده.. فشارم طبیعی است.. کابوس تمام شده است.. بلند میشوم، رضایت میدهم که بروم خانه.. کاغذی را امضا میکنم.. از مقابل ایستگاه دربست میگیریم تا خانه.. مرد راننده که شرایط را میبیند، کرایه نهایتا 2000 تومانی را 4000 تومان حساب میکند. حیف که حوصله اش را ندارم.. وگرنه به او میفهماندم که این رسمش نیست..
میخوابم..
کابوس تمام شد.
پینوشت: امروز رفته بودم دادگاه انقلاب برای پس گرفتن وسایلی که از خانه بردند، در برگه رایانهای که شماره پرونده را درج کرده بود، نوشته بود تاریخ بازداشت: 3 شهریور!.. عصبانی شدم، گفتم یعنی چی که این تاریخ رو زدید؟ من 24 خرداد بازداشت شدم، .. مرد گفت: ناراحتی دوباره برگرد اون تو.. راستش خیلی بهم برخورد، یعنی دوماه و نیم از مدت بازداشت، اصلا در هیچ کامپیوتری ثبت نشده.. یعنی هیچی!
وسایلم را هم نگرفتم، گفتند پرونده رفته برای اظهارنظر و در شعبه نیست!
پینوشت: خیلی این روزها ناراحتم، برای کبری که 80 روز است بدون ملاقات و بدون تلفن و بدون هیچ چیز دیگری در بند 209 است. دلم برای آرامش صورتش لک زده..
خیلی اندوهگینم برای تمام شبهایی که همچنان در سکوت 209 میگذرد برای هنگامه، کبری ، فریبا و البته فریبا و مهوش( از یاران بهایی).. حس بدی دارم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر