5 ساله ام، نشسته ام روی زانوهایت با لباس قرمز گل گلی و گل سر قرمزی بر سر و گونه هایی که با ماتیک سرخ شده، حتما مامان اینطور درستم کرده برای گرفتن عکس... جوراب هایم را تا زانو بالا کشیده ام و لم داده ام توی بغلت...
- حالا بزرگ تر شده ام، همه جا خاموش است و من یواشکی می آیم کنار دختر عمه می خوابم.. ریز می خندیم که بالاخره تو را گول زده ایم که صدایت بلند می شود که شیوا اینجاست؟! خنده مان را می خوریم و دختر عمه می گوید نه، و تو در حالی که می دانی من هستم، دوباره سرت را روی بالش می گذاری و ما می زنیم زیر خنده.. همه جا تاریک است و صدای خنده ریزمان می پیچد در اتاق
- شب ها می آیم پایین کنار تو می خوابم، این بالا در خانه خودمان، نمی شود روزه گرفت، کسی سحر بیدار نمی شود و برای اینکه مزاحم خوابشان نشوم، ساعتم را که کوک کرده ام خاموش می کنند و من خواب می مانم و از روی لجبازی بدون سحر روزه ام را می گیرم!
آمده ام پیش تو، سحر با هم بیدار می شویم، با هم می خوریم و دوباره با هم می خوابیم و تو هی قربان صدقه ام میروی که آنقدر اهل دین و نماز و این حرفا هستم..
- حالا خیلی گذشته است، من 18 ساله ام، حالا دورتر شده ایم .. من نیستم در این پلان، تو هستی و بی تابی هایت.. تو هستی و گریه هایت برای نبودن من.. من گوشه سلول نشسته ام و منتظر تا درب آهنی باز شود و تو گوشه خانه، روزها را با گریه به شب می رسانی و تمام آرزویت این است که یکبار دیگر من را ببینی.. می گویی یعنی باز هم او را خواهم دید؟ یعنی از این زندان سالم بیرون خواهد آمد..
- اینجا دیگر خانه ی خودمان است.. من یکهواز سر درس بلند می شوم، و عزم رفتن می کنم به تجمعی در برابر دانشگاه تهران.. تو بو می بری و قسمم می دهی که نروم.. تمام نق هایت را سر مادر خالی می کنی که نگذارد من بیرون بروم.. من اما می روم..
- شب است.. فردا امتحان کنکور دارم.. تو سر سجاده ات نشسته ای و زیر لب، خدایت را قسم می دهی که من موفق باشم.. من می شنومت... و آرام تر می خوابم..
- حالا دیگر خیلی بیشتر گذشته است... آمده ام خانه، و تو دیگر چشمهایت را باز نمی کنی تا آمدنم را ببینی و ببوسیم و بپرسی چه خبر؟ آمده ام خانه و تو کج خوابیده ای رو به قبله ی خانه ات.. رویت را پارچه سفید انداخته اند و دورت شلوغ است و من دیر رسیده ام.. دیگر نفست بالا نمی آید.. دیگر دستهایت تکان نمی خورد.. دیگر نیستی.. به همین راحتی.. تو رفته ای و آنها فریاد می زنند و مادرشان را دلتنگی می کنند...
- نبودنت را طاقت می آوریم.. نبودنت را تاب می آوریم.. .آسوده بخواب مادر جان..
امشب اولین شبی است که به جای تشک مخصوصت.. زیر خاک خوابیده ای.. حالا دیگر پاهایت درد نمی کند.. دستهایت بی حس نمی شود.. حالا می توانی راحت بلند شوی و راه بروی.. حالا می توانی آسمان را ببینی.. مهتاب را.. آسمان آنجا عجیب پر ستاره است..
سرد است اما..
- حالا بزرگ تر شده ام، همه جا خاموش است و من یواشکی می آیم کنار دختر عمه می خوابم.. ریز می خندیم که بالاخره تو را گول زده ایم که صدایت بلند می شود که شیوا اینجاست؟! خنده مان را می خوریم و دختر عمه می گوید نه، و تو در حالی که می دانی من هستم، دوباره سرت را روی بالش می گذاری و ما می زنیم زیر خنده.. همه جا تاریک است و صدای خنده ریزمان می پیچد در اتاق
- شب ها می آیم پایین کنار تو می خوابم، این بالا در خانه خودمان، نمی شود روزه گرفت، کسی سحر بیدار نمی شود و برای اینکه مزاحم خوابشان نشوم، ساعتم را که کوک کرده ام خاموش می کنند و من خواب می مانم و از روی لجبازی بدون سحر روزه ام را می گیرم!
آمده ام پیش تو، سحر با هم بیدار می شویم، با هم می خوریم و دوباره با هم می خوابیم و تو هی قربان صدقه ام میروی که آنقدر اهل دین و نماز و این حرفا هستم..
- حالا خیلی گذشته است، من 18 ساله ام، حالا دورتر شده ایم .. من نیستم در این پلان، تو هستی و بی تابی هایت.. تو هستی و گریه هایت برای نبودن من.. من گوشه سلول نشسته ام و منتظر تا درب آهنی باز شود و تو گوشه خانه، روزها را با گریه به شب می رسانی و تمام آرزویت این است که یکبار دیگر من را ببینی.. می گویی یعنی باز هم او را خواهم دید؟ یعنی از این زندان سالم بیرون خواهد آمد..
- اینجا دیگر خانه ی خودمان است.. من یکهواز سر درس بلند می شوم، و عزم رفتن می کنم به تجمعی در برابر دانشگاه تهران.. تو بو می بری و قسمم می دهی که نروم.. تمام نق هایت را سر مادر خالی می کنی که نگذارد من بیرون بروم.. من اما می روم..
- شب است.. فردا امتحان کنکور دارم.. تو سر سجاده ات نشسته ای و زیر لب، خدایت را قسم می دهی که من موفق باشم.. من می شنومت... و آرام تر می خوابم..
- حالا دیگر خیلی بیشتر گذشته است... آمده ام خانه، و تو دیگر چشمهایت را باز نمی کنی تا آمدنم را ببینی و ببوسیم و بپرسی چه خبر؟ آمده ام خانه و تو کج خوابیده ای رو به قبله ی خانه ات.. رویت را پارچه سفید انداخته اند و دورت شلوغ است و من دیر رسیده ام.. دیگر نفست بالا نمی آید.. دیگر دستهایت تکان نمی خورد.. دیگر نیستی.. به همین راحتی.. تو رفته ای و آنها فریاد می زنند و مادرشان را دلتنگی می کنند...
- نبودنت را طاقت می آوریم.. نبودنت را تاب می آوریم.. .آسوده بخواب مادر جان..
امشب اولین شبی است که به جای تشک مخصوصت.. زیر خاک خوابیده ای.. حالا دیگر پاهایت درد نمی کند.. دستهایت بی حس نمی شود.. حالا می توانی راحت بلند شوی و راه بروی.. حالا می توانی آسمان را ببینی.. مهتاب را.. آسمان آنجا عجیب پر ستاره است..
سرد است اما..
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر