۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه

گذشت روزگاری

گذشت روزگاری...
روزگار
حسرت یک لیوان آب خنک
حسرت یک شانه بر موهایت بعد از حمام
حسرت داشتن یک مداد
حسرت پکیدن بر سیگار
حسرت داشتن یک تکه نان اضافی
حسرت داشتن یک آینه
حسرت داشتن یک ناخن گیر
حسرت یک لحظه دیدن آسمان یا خورشید یا ماه
حسرت راه رفتن بیشتر از سه متر در طول
حسرت یک دوش طولانی و یک توالت حسابی!
گذشت روزگاری، اما یادمان نرود که هنوز روزهایی به حسرت می گذرد برای دوستانمان.
یادمان باشد که یادشان از یادمان نرود که آنجا، روزگار حسرت داشتن چیزهای کوچک است.
پی نوشت: کلام اول باید سپاس باشد ، از همه آنهایی که در این روزها برای یک لحظه حتی، یادشان به یادم افتاد و آهی از سر ناتوانی کشیدند. و باید سپاسی ویژه باشد از دوستانی که هر آنچه توانستند کردند برای بیرون آمدنم.
دوستان، زبان من قاصر است از بیان آنچه در خور زحمات شما باشد، و دستهایم بر صفحه های کیبورد هنوز ناآشناست. بپذیرید همین چند خط را از پس 102 روز زندان و دیوار که بیش تر چیزی ندارم برای بیان آنچه شایسته کارتان باشد.
پی نوشت: بقیه حرفها باشد برای روزهای بعد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر