تو هم رفتی مرد...
سنگ شده ایم دیگر، دست خودمان هم نیست.. انقدر اخبار بد می ریزد سرت که نمی توانی برای همه اش بی تابی کنی و ضجه بزنی..
قطره اشکی شاید و حسی چون عذاب وجدان از کارهای نکرده ای که باید می کردی.. همیشه زود دیر می شود و حالا دیر شده برای گفتن همه ی این چیزها.. همین چند وقت پیش بود که زنگ زدی، وقتی پرسیدم شما؟ گفتی حالا دیگر ما را نمی شناسی؟ سارانم.. و چقدر خجالت کشیدم از نشناختنت.. از حال هانیه پرسیدی بعد از 5 سال از ندیدنش، گفتی نگرانش هستی و من خبری نداشتم از او، و تعجب کردم که من این بیرون فراموشش کرده ام در گذر روزها، و تو میان آن همه سختی زندان رجایی شهر، یادت بود که هانیه مریض است.
چقدر این روزها مرثیه خوانی می کنم. چقدر حالم به هم میخورد از خودم برای نگارش این جملات تکراری. چقدر دلم میخواست دیگر هیچ وقت انگشتهایم به صفحه ی کیبورد نمی رسید. چقدر دلم میخواست حالا 6 سال پیش بود. همان موقع که با هانیه می آمدیم. گرسنه. همسرت املتی درست میکرد و ما دو تا عین بختک می افتادیم روی ماهی تابه و می خندیدی که غذایتان را می آیید خانه من می خورید!
یادت هست آقای ساران. سال 81. جلوی هتل لاله بود. اولین بار که دیدمت. که 8 سال حبس گرفتی به خاطرش. هیئتی از سازمان ملل یا نمیدانم کدام نهاد کوفتی حقوق بشری آمده بودند ایران و در هتل لاله مستقر شده بودند. ما رفته بودیم آنجا تا ملاقاتشان کنیم و لیست زندانیان سیاسی را به دستشان برسانیم. ملاقات تبدیل به تجمع شد و تجمع به ضرب و شتم کشید و تو دستگیر شدی. من و هانیه و همسرت سوار اتوبوس شدیم به قصد خانه. تو در ماشین اطلاعات نشستی و رفتی زندان.
بعد فکر میکنم جلوی دانشگاه تهران بود. 16 آذری که من هنوز دانشجو نشده بودم. رفته بودیم آنجا برای تجمع. من با همان کله خریه بچگی، می گفتم که برویم جلوی درب اصلی که دانشجوها پشتش ایستاده بودند و همانجا بنشینیم. شما اما اشتباه کردید. رفتیم در یک خیابان فرعی. یادت هست. یکهو عین مور و ملخ ریختند سرمان. اسپری فلفل بود که چشمهایمان را نشانه می رفت. و چشم چشم را نمیدید و فقط اشک بود در این میان. و بابک که میخواست فرار کند از چنگ مأموران و تو با چشمهایی که اشکش بند نمی آمد فریاد میزدی که بابک فرار نکن. بابک برگرد.
بعد همه را صف کردند کنار دیوار. دوربین های فیلمبرداری و عکس برداری بود که زوم میشد روی صورت ما. یادت هست؟ دستهایتان را روی شانه هم انداختید و علامت پیروزی را نشان دادید. فکر کنم عکس خوبی در آمده باشد. آنقدر ایستادیم آنجا تا آزادتان کردند.و بعد خرداد 82 بود. که یک شب خبر دادند مریم را در خانه گرفته اند. ساعت 12 شب بود که خواهرش زنگ زد و بعد فردایش شماها. همه بازداشت شدید و دیگر تمام.
ما به زندانیان سیاسی و حقوق بشر پیوند خوردیم و شما به رجایی شهر.
یادت هست. مقابل سازمان ملل. وقتی همه روانه 209 شدیم. آن روزها زیاد 209 نامش مثل امروز در دهانها نبود. کسی چه میدانست کجاست. سال 83 بود. 20 نفر بودیم یا شاید 30 نفر.
همسرت را جدا کردند از بقیه، که حاضر نشده بود علیه دیگران برگه بازجویی پر کند. بردنش در یک سلول دورتر و یک هفته تنها نگهش داشتند. و دلخوشی ما، همان دریچه های کوچک بود که وقتی در راهرو راه میرود . ببینیمش و بدانیم خوب است و تو تهدید کرده بودی که لبهایت را میدوزی اگر آزادش نکنند.
یادم هست.. همه را خوب یادم هست. فلاکس چایی همیشه آماده ات. که هی فشارش دهی و چایی بریزی.
و در خانه همیشه بازت که دلت می خواست هر دقیقه یک نفر وارد شود و گپی و چایی و گاهی اوقات هم " ممد آقایی"!
بلند شو مرد، در و دیوارهای این خانه، تو را می خواهند. این بچه که همیشه آرزوی دیدنش را داشتی، حالا از گریه همسرت ناراحت است و مرتب کنجکاوی میکند که چه شده؟
بلند شو مرد، مگر تو نبودی که می گفتی، الهه فقط تو.. حالا گذاشتی و رفتی و الهه ماند و این همه حجم از سختی.. این همه بار، با بچه هایی که یکی دانشجو است و ان یکی دانش آموز..
نه.. اصلا چرا بلند شوی، آقای ساران.. مگر آنموقع که بودی توانستی از آن چهاردیوار لعنتی رها شوی و روزی را در خانه باشی.. که الهه حالا، ضجه نزند که " امیر 3 سال این خانه را ندید".. حالا فکر کن، باید 11 سال دیگر هم تحمل می کردی، روزها و شب های جهنمی رجایی شهر را .. حالا فکر کن 11 سال دیگر هم، هر روز با همان تکرار دیروز بلند می شدی.. حالا که فکر میکنم به حرف آن سرباز زندان، میبینم راست می گفت که "راحت شدی" ، می گفت:"خانم شما نمیدانید در رجایی شهر چه بر سر اینها می آورند، راحت شد."
حالا گذران این روزها برای الهه و بچه هایت سخت است، می دانم...
اما دیگر خیالشان راحت است که زجر نمی کشی، که تحقیر نمی شوی.. که آزادی...
بخواب مرد.. آنجا بدون شک، جای بهتری است...
و یک گزارش در همین مورد
سنگ شده ایم دیگر، دست خودمان هم نیست.. انقدر اخبار بد می ریزد سرت که نمی توانی برای همه اش بی تابی کنی و ضجه بزنی..
قطره اشکی شاید و حسی چون عذاب وجدان از کارهای نکرده ای که باید می کردی.. همیشه زود دیر می شود و حالا دیر شده برای گفتن همه ی این چیزها.. همین چند وقت پیش بود که زنگ زدی، وقتی پرسیدم شما؟ گفتی حالا دیگر ما را نمی شناسی؟ سارانم.. و چقدر خجالت کشیدم از نشناختنت.. از حال هانیه پرسیدی بعد از 5 سال از ندیدنش، گفتی نگرانش هستی و من خبری نداشتم از او، و تعجب کردم که من این بیرون فراموشش کرده ام در گذر روزها، و تو میان آن همه سختی زندان رجایی شهر، یادت بود که هانیه مریض است.
چقدر این روزها مرثیه خوانی می کنم. چقدر حالم به هم میخورد از خودم برای نگارش این جملات تکراری. چقدر دلم میخواست دیگر هیچ وقت انگشتهایم به صفحه ی کیبورد نمی رسید. چقدر دلم میخواست حالا 6 سال پیش بود. همان موقع که با هانیه می آمدیم. گرسنه. همسرت املتی درست میکرد و ما دو تا عین بختک می افتادیم روی ماهی تابه و می خندیدی که غذایتان را می آیید خانه من می خورید!
یادت هست آقای ساران. سال 81. جلوی هتل لاله بود. اولین بار که دیدمت. که 8 سال حبس گرفتی به خاطرش. هیئتی از سازمان ملل یا نمیدانم کدام نهاد کوفتی حقوق بشری آمده بودند ایران و در هتل لاله مستقر شده بودند. ما رفته بودیم آنجا تا ملاقاتشان کنیم و لیست زندانیان سیاسی را به دستشان برسانیم. ملاقات تبدیل به تجمع شد و تجمع به ضرب و شتم کشید و تو دستگیر شدی. من و هانیه و همسرت سوار اتوبوس شدیم به قصد خانه. تو در ماشین اطلاعات نشستی و رفتی زندان.
بعد فکر میکنم جلوی دانشگاه تهران بود. 16 آذری که من هنوز دانشجو نشده بودم. رفته بودیم آنجا برای تجمع. من با همان کله خریه بچگی، می گفتم که برویم جلوی درب اصلی که دانشجوها پشتش ایستاده بودند و همانجا بنشینیم. شما اما اشتباه کردید. رفتیم در یک خیابان فرعی. یادت هست. یکهو عین مور و ملخ ریختند سرمان. اسپری فلفل بود که چشمهایمان را نشانه می رفت. و چشم چشم را نمیدید و فقط اشک بود در این میان. و بابک که میخواست فرار کند از چنگ مأموران و تو با چشمهایی که اشکش بند نمی آمد فریاد میزدی که بابک فرار نکن. بابک برگرد.
بعد همه را صف کردند کنار دیوار. دوربین های فیلمبرداری و عکس برداری بود که زوم میشد روی صورت ما. یادت هست؟ دستهایتان را روی شانه هم انداختید و علامت پیروزی را نشان دادید. فکر کنم عکس خوبی در آمده باشد. آنقدر ایستادیم آنجا تا آزادتان کردند.و بعد خرداد 82 بود. که یک شب خبر دادند مریم را در خانه گرفته اند. ساعت 12 شب بود که خواهرش زنگ زد و بعد فردایش شماها. همه بازداشت شدید و دیگر تمام.
ما به زندانیان سیاسی و حقوق بشر پیوند خوردیم و شما به رجایی شهر.
یادت هست. مقابل سازمان ملل. وقتی همه روانه 209 شدیم. آن روزها زیاد 209 نامش مثل امروز در دهانها نبود. کسی چه میدانست کجاست. سال 83 بود. 20 نفر بودیم یا شاید 30 نفر.
همسرت را جدا کردند از بقیه، که حاضر نشده بود علیه دیگران برگه بازجویی پر کند. بردنش در یک سلول دورتر و یک هفته تنها نگهش داشتند. و دلخوشی ما، همان دریچه های کوچک بود که وقتی در راهرو راه میرود . ببینیمش و بدانیم خوب است و تو تهدید کرده بودی که لبهایت را میدوزی اگر آزادش نکنند.
یادم هست.. همه را خوب یادم هست. فلاکس چایی همیشه آماده ات. که هی فشارش دهی و چایی بریزی.
و در خانه همیشه بازت که دلت می خواست هر دقیقه یک نفر وارد شود و گپی و چایی و گاهی اوقات هم " ممد آقایی"!
بلند شو مرد، در و دیوارهای این خانه، تو را می خواهند. این بچه که همیشه آرزوی دیدنش را داشتی، حالا از گریه همسرت ناراحت است و مرتب کنجکاوی میکند که چه شده؟
بلند شو مرد، مگر تو نبودی که می گفتی، الهه فقط تو.. حالا گذاشتی و رفتی و الهه ماند و این همه حجم از سختی.. این همه بار، با بچه هایی که یکی دانشجو است و ان یکی دانش آموز..
نه.. اصلا چرا بلند شوی، آقای ساران.. مگر آنموقع که بودی توانستی از آن چهاردیوار لعنتی رها شوی و روزی را در خانه باشی.. که الهه حالا، ضجه نزند که " امیر 3 سال این خانه را ندید".. حالا فکر کن، باید 11 سال دیگر هم تحمل می کردی، روزها و شب های جهنمی رجایی شهر را .. حالا فکر کن 11 سال دیگر هم، هر روز با همان تکرار دیروز بلند می شدی.. حالا که فکر میکنم به حرف آن سرباز زندان، میبینم راست می گفت که "راحت شدی" ، می گفت:"خانم شما نمیدانید در رجایی شهر چه بر سر اینها می آورند، راحت شد."
حالا گذران این روزها برای الهه و بچه هایت سخت است، می دانم...
اما دیگر خیالشان راحت است که زجر نمی کشی، که تحقیر نمی شوی.. که آزادی...
بخواب مرد.. آنجا بدون شک، جای بهتری است...
و یک گزارش در همین مورد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر