۱۳۸۷ آذر ۶, چهارشنبه

این چهارشنبه های لعنتی ...

چهارشنبه، روز مرگ است... روز نابودی
روز طناب.. روز دار..

آویزان می شوی از آن بالا، چشمهایت بسته است و پاهایت تلو تلو می خورد.. می رقصی در آسمان و صندلی زیر پایت نیست.. تکان تکان می خوری.. به خرخر می افتی.. چشمانت از حدقه می زند بیرون، جای پایی می خواهی برای ماندن، برای ایستادن.. دستانی می خواهی برای رها شدن.. اما نداری هیچ کدامشان را.. سرت کج می شود.. صورتت کبود می شود، نفست به شماره می افتد و تمام...
چهارشنبه های اول هر ماه، در این شهر روز مرگ است.. آدمهایی از جنس تو.. به جرمهای کرده و ناکرده.. زنی، کودکی، پدری، مادری.. از دو روز پیشش می رود به سلول انفرادی، آفتاب نزده می آورندش به محوطه زندان، چشم بندی می زنندش و آویزانش می کنند.. مجریان حکم می روند به خانه تا چهارشنبه ماه دیگر.. باز صندلی ای دیگر.. باز رقصی دیگر.. باز مرگی دیگر
فاطمه را امروز اعدام کردند به تاوان گناهی که نمی دانم بگویم کرده است یا نه.. مادری، زنی، مردش را، شوهرش را، همسر صیغه ایش را و یا هر چه اسمش را بگذارید، می کشد.. مردی که در حال تجاوز به دختر 16 ساله اش بوده، و فاطمه خلاصش می کند و جسدش را مثله کرده، روانه جایی می کند، تا خود و دخترش از آن پس آسوده بخوابند..
فاطمه اما یک زن است.. شاید او باید پیش از اینکه مادر می بود به همسر بودنش فکر می کرد.. یا باید میان شوهر و فرزند یکی را انتخاب می کرد.. یا تحمل تجاوز به دخترش و یا کشتن شوهرش.. فاطمه اما راه دوم را برگزید.. فاطمه یادش بود که مادر است و بهشت زیر پایش است و اولین وظیفه اش مادرانگی است!..
فاطمه، دخترش را از درد سنگین یک تجاوزرهانید و خودش رنج 7 سال زندان را به جان خرید و بالاخره، امروز به بالای چوبه دار رفت.. تقاص مادرانگی اش را پرداخت.. همان که هر روز در بوق و کرنایش می کنند و آن را اولین وظیفه هر زنی می دانند...مادر بودن گناه فاطمه بود...
یادمان باشد، دیگر بهشت را به حکم دادگاه هایی مردانه، از زیر پای مادران برداشته اند.. یادمان باشد زیر پاهایمان را که نگاه کردیم، دیگر به دنبال ردی از بهشت نباشیم.. از این پس طناب دار است که به جرم دفاع از فرزند، زیر پاهایمان است..
یادتان باشد، دیگر مادر نباشید...

***





پی نوشت:

آذرماه است... دوباره

4 دانشجوی علامه را گرفته اند، که چرا حقشان را برای ادامه تحصیل طلب کرده بودند.. حالا لابد، مهدیه با چشم بند و یک چادر آبی رنگ به سر، روزی چند بار طی می کند راهروهای 209 را تا هر بار وارد یک اتاق شود، و مشتی سوال را پاسخ دهد .. حق دارند آخر، به قول حاجی، جمهوری اسلامی پول خرجتان می کند که آدم باشید، اگر قرار باشد در دانشگاه شعور و فهم نیاموزید، پول الکی خرجتان نمی کنیم..
بچه ها اعتصاب غذا کرده اند..
کسی صدایش در نمی آید... راستی این همه محروم از تحصیل، اینهمه حکم کمیته انضباطی، بقیه کجا رفته اند؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر