سکوت
" خدا ازشون نگذره خانم.. ببین چی سره بچه هامون آوردن".. هق هق می کند زن.. زار می زند و در صدایش انگار که فریاد است که بلند می شود و من را خطاب می کند، " خانم فلانی، مگر گناه بچه های ما چه بود.." و من ساکتم، .. چه بگویم به زن، گناه فرزندش را که حالا گوشه بیمارستان روانی خوابیده است، چطور برایش تفسیر کنم.. چه بگویم برایش تا تسکینش دهم.. صدایش می لرزد و خودش را جمع و جور میکند
حکم تیرش را داده اند، من دست تنها چه کنم با یک پسر که 17 سالگی به اتهام سیاسی، زندانیش کردند و حالا به اتهام اوباشگری...
روزهای اول که آزاد شده بود مرتب از هوش می رفت و دکتر می گفت که اثر ضربه هایی است که بر سرش خورده، همیشه می گفت مامان با باتوم برقی تو سرمان می زدند، می زدند، می زدند.. آنجا رحمی در کار نبود.. آنجا انسانیتی نبود، ما یا باید می مردیم و یا روانی بیرون می آمدیم.. و چه بد که من جز مرده ها نیستم امروز...
گریه می کند زن... زار می زند...
شوهرش چند سال پیش ترکش کرده و زن دیگری گرفته، او مانده است و فرزندانش، با خانه ای که از پدر به ارث مانده و هنوز تقسیم نشده میان فرزندان و او از آنجایی که دختر است، سهم زیادی هم نخواهد داشت از ارث پدر..
با خرج میثم چه کند.؟. میثم گوشه بیمارستان روانی دراز به دراز خوابیده است... پلیس امنیت می گوید باید خودش را معرفی کند، و گرنه فراری به حساب می آید.. حکم تیر داده اند.. یا یکسال کهریزک و یا شلیک در حین فرار..
2 میلیون خرج بیمارستان است.. "بچه ام دارد از دست می رود، چه کنم..؟"
آزاردهنده است که کسی مدام به تو بگوید، بعد از خدا آخرین امیدش هستی و تو وقتی به خودت نگاه میندازی خجالت میکشی از دستانی که نمی توانند کاری بکنند.. چقدر آزاردهنده است که مادری پشت خط زار بزند و تو را به کمک بخواهد و تو نتوانی کاری بکنی.. آنوقت اشک مجالت نمی دهد، اشک از سر ناتوانی.. اشک از سر دلسوزی و یا هر چیزی که اسمش را بگذارید..
***
روزی که ریختند خانه تا پسر را ببرند، مادر ضجه می زد و التماس میکرد که نزنیدش، او را هل دادند توی شیشه و دستش جر خورده بود.. دخترش را نیز این چنین به دیوار کوبیده بودند، که گریه می کرد برای برادرش که داشت زیر دست و پای مردان سیاه پوش نقابدار له می شد و صدای فریادش به جایی نمی رسید..
همه گفتند اراذل و اوباشند.. نه وکیلی وکالتشان را پذیرفت، نه کسی پیگیری کرد.. اراذل بودند و یک شهر در نبودشان راحت شده بود..
اصلا چه بهتر که هانی نباشد روی زمین این شهر، که دیگر هیچ جوانی به " شیشه" معتاد نشود.. چه بهتر که میثم روانی باشد و روی تخت بیمارستان..
یا حسین عشرتی همواره به یاد آفتابه های دور گردنش باشد...
چه بهتر که اینها نباشند در شلوغی این شهر آفت زده، که ما بهتر بتوانیم نفس بکشیم و بی حضورشان شهرمان امن باشد...
**
حالا هانی که من نمی شناسمش با یک دادخواست اعدام گوشه زندان رجایی شهر است..
میثم روی تخت بیمارستان روانی..
حسین عشرتی هر روز می رود پایگاه دهم آگاهی، خودش را معرفی می کند...
ابوالفضل را یک شب در خیابان با تیر زدند و مادرش هنوز باور ندارد مرگ پسررا.. که گفتند در حال فرار بوده و کسی باور نکرد حرفشان را..
حامی، آن سوی دنیا دربدر به دنبال جایی می گردد برای زندگی...
طاهر دوباره برگشته سر زندگیش و حالا هر روز زنگ نمی زند که خانم فلانی، قرار بگذاریم برای ملاقات..
وتلخی مطلب آنجا گریبانت را میگیرد که می بینی سن همه این بازداشت شدگان که کنار اسمشان مزین شد به حکم اعدام، به بیش از 26 سال نمی رسد..
" این بچه تازه 26 سالشه خانم، با این بلایی که سرش آوردن از این ها چی باقی می مونه؟ "
زن مدام مرا مورد سؤال قرار می دهد، و حالا من ساکتم.. و حرفی نیست برای بر زبان آوردن...
کمک می خواهد و دستانم خالی است.. دستانم خالی است و ساکتم ...ساکتم و درد دارم... درد دارم و کسی نمی فهمد...
زن گریه می کند...
پی نوشت: طاهر که زنگ زده بود آن روز، خانه توبودیم..کمی که گذشت، آمدی و دنبال کردی حرفمان را و گاهی عصبانی می شدی از لحن گستاخ حرف زدنش.. گفتی که تنها نروم سر قرار.. و باز توصیه کردی که مراقب باشم.. قرار شد قرار را که گذاشتم با هم برویم، ملاقاتش .. آن قرار اما هرگز گذاشته نشد... و حالا دیگر نیستی، تا نگران شوی که چه پیش می آید، .. اولین پی نوشت این وبلاگ هم همیشه مال توست..رفیق
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر