برای بچه های جنوب شهر جا انداخته اند ، آنهایی که خانه های شیک بالای شهر را اشغال میکنند، حتما چیزی بیشتر دارند، فرهنگشان بالاتر است.. شعورشان بیشتر است..
این پایین ها، داشتن یک پیکان جوانان گوجه ای برای خیلی ها آرزو است و آن بالا، در خیابان ولی عصر یا سعادت آباد، جوانانش کورس میگذارند در مدل ماشین، با آرایش های آنچنانی و تفنگ های آب پاشی که مد شده این روزها...، اینجا از شدت دارایی مردمانش دیوانه شده اند.. و این پایین ها، پسرها برای نان شبشان ناچار به دزدی می شوند...
روزهایم این روزها، بین انتهایی ترین نقطه تهران و بالاترین مناطق تهران میگذرد.. از آنجا به اینجا و بر عکس..
و تفاوت بین این دو زندگی، گاهی دیوانه ات میکند..
این پایین ها، داشتن یک پیکان جوانان گوجه ای برای خیلی ها آرزو است و آن بالا، در خیابان ولی عصر یا سعادت آباد، جوانانش کورس میگذارند در مدل ماشین، با آرایش های آنچنانی و تفنگ های آب پاشی که مد شده این روزها...، اینجا از شدت دارایی مردمانش دیوانه شده اند.. و این پایین ها، پسرها برای نان شبشان ناچار به دزدی می شوند...
روزهایم این روزها، بین انتهایی ترین نقطه تهران و بالاترین مناطق تهران میگذرد.. از آنجا به اینجا و بر عکس..
و تفاوت بین این دو زندگی، گاهی دیوانه ات میکند..
دست های پینه بسته بچه های جنوب، صورت های تمیز شده بچه های شمال با ابروهایی که حالا شیطانی شده است ... یک کلام که مدام می چرخد در ذهنت و مثل پتک فرود می آید.. حیف تو نیست.. بیا تو شرکت خودمون...
عق میزنم روی سنگفرش های شیک میدان سعادت آباد، تمام نداری های این شهر را ....
و نمیدانم کجای این داستان ایستاده ام..
85 درصد مردم دنیا در فقر زندگی میکنند، تا 15 درصد بتوانند در رفاه باشند...
60 درصد مردم ایران زیر خط فقر زندگی میکنند، و خط فقر 500 هزار تومان اعلام شده است
سه پسر دست فروش، طی میکنند عرض خیابان را و از ماشین هایی که غم دارایی از سرو رویشان می ریزد، درخواست میکنند تا جنسی ازشان بخرند، نگاه مردم این حوالی اما عجیب بی تفاوت است.. حق دارند آنها تابحال طعم نداری های پدر را نچشیده اند، شب هایی که باید تا صبح با صدای قار وقور شکم خوابید و دم نیاورد، پسرک سوم دبستان است و فردا صبح که بشود، باید شال وکلاه کند به سوی مدرسه.. ساعت 11 شب است و او در خیابان به دنبال فروش بسته ای بیشتر دستمال کاغذی است و تو هر چه میکنی، نمیتوانی بی تفاوت عبور کنی، حتی اگر ته کیفت، تنها یک اسکناس باشد.. و متحیر مانده ای از کیف های پر از اسکناسی، که هیچ کدامشان برای این بچه ها باز نمی شود..
آدم های اینجا، حال آدم را به هم می زنند.. بوی تعفن می دهد، نگاههای بی خیالی که براندازت می کنند..
و یادت می افتد به علی 8 ساله که 12 ساعت در روز در کارگاه کار میکرد برای هفته ای 8 هزارتومان، و صورت هایی که آرایش رویشان شره کرده است ، و چیزی ماننده خوره به جانت می افتد...
پی نوشت1 : خوش باشی رفیق من.. اما یادت نرود کافه موکا را .. یادت نرود پل کریم خان را.. بادجه تلفن و سوز سرمای دی ماه را.. یادت نرود ما را که هنوز گوشه این شهر کثافت، نشسته ایم و دوره می کنیم شب را و روز را و هنوز را و هنوز باور داریم که جهان دیگری ممکن است..
پی نوشت 2:دوست نازنینی، می گوید که چرا کم می نویسی و آن هم تنها به یک خط بسنده می کنی؟.. نوشتن حس می خواهد رفیق، و وقتی نداشته باشی، هرچقدر هم به خودت فشار بیاوری، دستانت روی دکمه های کیبورد بی حرکت می ماند.. این روزها حسی نیست.. بارانی است.. ابری است... اما سهراب می گوید: "وسیع باش و تنها و سربزیر و سخت!"
پی نوشت 3: ..............
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر