۱۳۸۷ مهر ۲۲, دوشنبه

فراموشی ...

یکسال گذشت خواهرجان.. از مهرماه 86 تا مهرماه 87 یکسال گذشت، و شما هنوز پشت میله های آن زندان لعنتی، شب را روز میکنید و روز را شب..

یکسال گذشت ، یکسالی که کسی نپرسید، روناک حالا چه میکند در گوشه غبار گرفته سلول، .. میبینی چقدر بیخیال شده ایم.. عادت کردیم دیگر.. عادتمان داده اند.. به اینکه ببینیم و بشنویم که دخترانی در آن سوی مملکت، به اتهام هیچی، می روند زندان و یکسال می مانند و ما عادت کرده ایم دیگر..

عادت کرده ایم که صدای گریه مادر هانا را بشنویم که از دلتنگی های مادرانه اش برای دختر 23 ساله اش می گوید و خم به ابرو نیاوریم...

آه.. چقدر حالم به هم می خورد از خودمان، که چرا می گذریم از کنار همه چیز عین آب خوردن..

درست هم و سن سال منی، خواهر جانم، درست هم سن من.. آن سال ها که در بهبوحه جنگ و کشتار بدنیا آمدیم.. قرار نبود اینگونه شود سرنوشتمان.. انقلاب کرده بودند آخر.. برای آزادی و قرار بود من و تو وقتی بزرگ می شویم، طعم شیرین این آزادی را بچشیم ... می چشی حالا، طعم زندان را می دهد.. قرار بود انقلابمان آزادی و برابری برایمان بیاورد.. قرار بود پس از صدای موشک ها و آژیر خطر، صلح را ببینیم و پشت صندلی های دانشگاه، خوشبختی را بیاموزیم.. قرار نبود، به جای دانشگاه روانه زندان شویم..


تو اما حالا پس از یکسال هنوز آنجایی و ما این بیرون گاهی یادمان می افتد به یادت و شاید، تنها شاید لحظه ای غمگین شویم که چه بر سرمان آمده است.. صبح که بشود اما یادمان می رود، روناک و هانا، دارند گوشه آن دخمه های نمور می پوسند و ما ساکتیم..

یادمان می رود.. آنقدر راحت که فکرش را هم نمی کنی.. در چشم بر هم زدنی...

5 سال زندان برای هانا آمد و ما پشت صفحه مانیتورهایمان، خبرش را خواندیم و بعد غیرتی شدیم و هزار نفری بیانیه نوشتیم که ما اعتراض داریم، و فردا که شد آب هم از آب تکان نخورد و ما دوباره به کارهای خودمان مشغول شدیم.. حالا روناک جان، نوبت توست.. تا یک بیانیه هزار نفری دیگر بدهیم، برای محکومیت 9 ماه حبس اولیه ات.. تا دلمان خوش باشد که هستیم..

قرار نبود، به جای درب دانشگاه، هر روز که بیدار می شوی میله های اتاقت را ببینی و فکر کنی به یکسال جوانی ات که رفت، بی آنکه کک کسی را گزیده باشد.. نه قرار نبود اینگونه شود، سرنوشت انقلاب بهمن پدرانمان، و آنها چه خوش خیال فکر کردند، که نسل ما، طعم آزادی را می چشد..

می چشیم..

هر روز، تو در زندان حسش می کنی و ما این بیرون، هر روز که از کنار نگاههای طلبکارانه گشت ارشادیها عبور می کنیم، حسش می کنیم.. با تمام وجودمان و حالا دیگر حالمان از آزادی هم به هم می خورد و نمی خواهیم برای فرزندانمان چنین هدیه ای را پیشکش کنیم..

یکسال دیگر هم که بگذرد، خواهر جان.. چیزی عوض نمی شود و تنها تو آن گوشه پیرتر می شوی هر روز.. که شاید این بیرونی ها کاری کنند. .. خیال عبثی است خواهر.. ما در گذر این روزهای عذاب.. در این شهر پر از کثافت.. دیگر هیچ چیز را به یاد نمی آوریم.. فراموشی گرفتیم.. فکر میکنم اثر داروهایی است که بهمان خورانده اند.. دچار فراموشی شده ایم... و یادمان نمی آید شمارا، و نه هیچ کس دیگر را... بگذار پشت همین مانیتورها، نشسته و دلمان خوش باشد که کاری می کنیم.. اصلا به من چه که کسی در زندان است و هم سن من است..

پی نوشت: دلم تنگ شده برای تمام روزهای آذرماه و دی ماه، نه به تلخی آن روزها، که هی قرار می گذاشتیم زیر پل، کنار همان بادجه تلفن.. که برویم به کافه ی دنج تو، که خودت یافته بودیش.. و بنشینیم و هی بگوییم از اخبار زندان و هی مستأصل، ندانیم که چه کنیم و هی نگران باشیم و من هی بگویم که باورم نمی شود و تو هی بگویی که باورش سخت است اما تحمل باید..

پی نوشت 2: تو رفته ای و من باز آذرماه که بشود یا تابستان و یا هر 12 ماه این سالهای عذاب، با صورتی مضطرب می نشینم توی کافه مقابل تویی دیگر، و باز می ترسیم و باز چه کنم ها را مرور می کنیم و این حدیث هر روز ماست و این تکرار ملال آور روزهاست...

پی نوشت 3: به همین راحتی محو می شوی از صحنه روزگار

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر