هی سعید.. حالا پشت درب آهنین كدام سلول انفرادی كدام بازداشتگاهی نمیدانم؟ حالا برای چه چشمبند زدهای و داری بازجویی پس میدهی، نمیدانم؟.. حالا كدام بازجو و كدام تیم وزارت اطلاعات دارند سیم جیمت میكنند، نمیدانم؟
اما سعید، من ایمان دارم به آن روزهایی كه میآیند و سلولی نیست تا ما را، شما را، در تنهایی خود اسیر كند.
راستی سعید، بگو دیوار كدام خانه را در نیمه شب بالا رفتی؟.. كدام محموله قاچاق را وارد كشور كردهای..؟ دستت به خون كدام آدمی آلوده شده است؟.. كدام بنده خدا را آزار دادهای؟
رفیق شبهای فریاد و دلهره، روزهای ستارهدار بودن و اعتراض، روزهای زندان و نگرانی، روزهای بی من، روزهای بی همه، رفیق تمام روزهای این سالها....
دلت كه برای یك انسان و حقش لرزید. آنجا آغاز لغزیدنت بود . آنجا نقطه آغاز بازجوییها و سوالهاست.
دلت كه برای یك انسان لرزید. برای یك زندانی. یك زن. یك كودك كار. آنجا نقطه آغاز مجرمیتت بوده..
اصلا همانجا بود كه اولین جرم را مرتكب شدی. كه به انسان ایمان آوردی. كه انسان را پاس داشتی و نه هیچ چیز دیگر را.
حالا سعید.. گوشه سلول انفرادی بند نمیدانم چند زندان اوین. تمام خاطرات این سالها را با خودت مرور كن. دیوارهای انفرادی شرمسار طاقتت میشوند، رفیق من.
حالا تو رفتهای پشت آن دیوارها كه من تازه تركشان كردهام.
و باز، روزهای بازداشت و دلهره و اعتراض. لعنت به این روزها که قرار است بیایند بدون شما... لعنت به انتخابات...
سعید، 9 آذر در یادت میماند تا همیشه. چراغ بزن تا نگهبان در را باز كند برای دستشویی. پایت را كه دراز نمیشود به عرض سلول، جمع كن در خودت. نگذار دیوارهای انفرادی تو را از خودت دور كنند.
سعید.. سعید.. سعید..
حالم خوش نیست. اما ما چارهای نداریم جز ایستادن. ما ایستادهایم دوست من. تو ایستاده بمان
پی نوشت: حالا دو هفته گذشته که سعید ها را بردهاند و حالا گوشه سلول انفرادی روزشان را شب میکنند. ملاقات ندارند و تلفن تنها دو بار زدهاند. خبری نیست.
پی نوشت: این روزها چندان فرصتی نیست برای زیاد نوشتن. آنقدر خبر هست. خبر بد که تا به خودت بیایی میبینی زیر حجم این همه اخبار داری له میشوی.
اما سعید، من ایمان دارم به آن روزهایی كه میآیند و سلولی نیست تا ما را، شما را، در تنهایی خود اسیر كند.
راستی سعید، بگو دیوار كدام خانه را در نیمه شب بالا رفتی؟.. كدام محموله قاچاق را وارد كشور كردهای..؟ دستت به خون كدام آدمی آلوده شده است؟.. كدام بنده خدا را آزار دادهای؟
رفیق شبهای فریاد و دلهره، روزهای ستارهدار بودن و اعتراض، روزهای زندان و نگرانی، روزهای بی من، روزهای بی همه، رفیق تمام روزهای این سالها....
دلت كه برای یك انسان و حقش لرزید. آنجا آغاز لغزیدنت بود . آنجا نقطه آغاز بازجوییها و سوالهاست.
دلت كه برای یك انسان لرزید. برای یك زندانی. یك زن. یك كودك كار. آنجا نقطه آغاز مجرمیتت بوده..
اصلا همانجا بود كه اولین جرم را مرتكب شدی. كه به انسان ایمان آوردی. كه انسان را پاس داشتی و نه هیچ چیز دیگر را.
حالا سعید.. گوشه سلول انفرادی بند نمیدانم چند زندان اوین. تمام خاطرات این سالها را با خودت مرور كن. دیوارهای انفرادی شرمسار طاقتت میشوند، رفیق من.
حالا تو رفتهای پشت آن دیوارها كه من تازه تركشان كردهام.
و باز، روزهای بازداشت و دلهره و اعتراض. لعنت به این روزها که قرار است بیایند بدون شما... لعنت به انتخابات...
سعید، 9 آذر در یادت میماند تا همیشه. چراغ بزن تا نگهبان در را باز كند برای دستشویی. پایت را كه دراز نمیشود به عرض سلول، جمع كن در خودت. نگذار دیوارهای انفرادی تو را از خودت دور كنند.
سعید.. سعید.. سعید..
حالم خوش نیست. اما ما چارهای نداریم جز ایستادن. ما ایستادهایم دوست من. تو ایستاده بمان
پی نوشت: حالا دو هفته گذشته که سعید ها را بردهاند و حالا گوشه سلول انفرادی روزشان را شب میکنند. ملاقات ندارند و تلفن تنها دو بار زدهاند. خبری نیست.
پی نوشت: این روزها چندان فرصتی نیست برای زیاد نوشتن. آنقدر خبر هست. خبر بد که تا به خودت بیایی میبینی زیر حجم این همه اخبار داری له میشوی.
درود
پاسخ دادنحذفمن چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هشیار است.
خیلی خوبه که هنوز هستند مثل تو.خیلی خوبه.ادامه بده رفیق
درود
پاسخ دادنحذفمن چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هشیار است.
خیلی خوبه که هنوز هستند مثل تو.خیلی خوبه.ادامه بده رفیق
سلامدوست من..........
پاسخ دادنحذفهمه ما ايستاده مي مانيم...حتي پس از انکه به ازادي برسيم...
ما ايستاده ايم و ايستاده خواهيم ماند...
سلام اتفاقات تاریخی زیادی تو این دوره زمونه افتاده و همه ثابت کرده هیچ ساختمانی روی ستونهای خود محکم نیست اگر خدا نخواهد
پاسخ دادنحذفایمان بخدا داشته باشید و استوار و ثابت قدم
تو را چشم در راهیم ...
پاسخ دادنحذفو
از یادت نمی کاهیم...
طاقت بیار رفیق
اندکی صبر سحر نزدیک است
شیوا جان محکم باش ما شرمنده ایم مبارکه
پاسخ دادنحذفراستی اینجا یه عالمه پیام بود که هرکی تو این یه سال میخواست دردو دل کنه میومد و اینجا باتو حرف میزد نمیدونم چی شدند امیدوارم دردو دلهامونو بتونی بخونی
پاسخ دادنحذفسلام
پاسخ دادنحذفآزادیت مبارک. متأسفم که نمی تونم بیام دیدنت. ولی آرزو می کنم که خوب باشی. دوست دارم زودتر ببینمت.